۴۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

آخرین نفس هایت را بکش!

فیسبوک نودیفیکشین فرستاد که امروز تولدته. اما من تبریک نمی گم. آره من حتی یادم نبود امروز تولدته! دیگه داری تموم میشی برام (:


پ.ن[1 شهریور]: کلا منتظر بودی من یه چیزی بنویسم و زرتی بعدش بهم دایرکت بدی! میمون! |: هنوزم که جواب ندادی!! |: میخوام بدونم گیج تر از تو هم هست؟! که حتی نفهمیدی این اکانت جدیدمه!! خو مثل الماس شفافه که به من اهمیت نمیدی...

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵ , ۱۵:۵۸

هماهنگ باشید دیگه! عه!

یه چند روز سردرد دارم شماها هم تند و تند مطلب بنویسید! |: تا وقتی که هستم هیشکی هیچی نمی نویسه -__-

این وبلاگ رسیدگی می خواد. به زودی.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵ , ۱۳:۳۲

روزای طلایی تینیجری

تا ساعت 3:15 صبح به زورِ سریال خودم رو بیدار نگه داشتم. فقط 45 دقیقه تا بازی کیمیا علی زاده مونده بود اما واقعا نمی تونستم بیدار بمونم. از طرفی از صبح روز قبلش چشم چپم درد می کرد و وقتی حرکتش می دادم سرم هم درد می گرفت، و از طرف دیگه نهایتا تا شب کل سرم درد گرفت دیگه سراغ مُسکن رفتم و خوابیدم. حتی موقع خواب گوشیم رو خاموش کردم چون احساس می کردم امواجش داره آزارم میده!! صبح که بیدار شدم خبرها رو خوندم. کیمیا جانمان مدال برنز گرفت (: با این حال وقتی ویدیوی بازی رو نگاه کردم بازم تهش اشک شوق ریختم و از ته دل برای کیمیا علی زاده خوشحال بودم! وقتی داشتم بازی رو تماشا می کردم تمام خاطرات 6 سالی که تکواندو کار می کردم واسم زنده شد. روزایی که همیشه تا پایان عمرم بهشون افتخار خواهم کرد. دلایل احمقانه ای دارم واسه اینکه چرا تکواندو رو گذاشتم کنار. شاید یه روزی راجع بهش بنویسم...

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵ , ۱۳:۲۵

(:

من که می دونم چِمه (: من که می دونم واسه اون "بازمانده های روزهای تینیجری" نیاز به پایه دارم واسه ایجاد انگیزه (: من که می دونم نیاز دارم دورم پُر باشه از آدم های هم سلیقه ی خودم (: من از اولشم می دونستم (: اما کو؟؟ (:

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵ , ۰۰:۴۴

به چند نفر جهت تماشای بازی های المپیک نیازمندیم!

تماشای مسابقات ورزشی مانند تماشای تئاتر یا سینما نیست که تنهایی هم به آدم بچسبد! باید چندین نفر دور هم جمع شوند و همانطور که کلی خوراکی در اطرافشان هست و هر کدام در گوشه ای لَم داده اند هی زیر لب غر بزنند و با لحظه های حساس بازی فریاد بزنند تا آدم قشنگ احساس کند که زندگی هنوز در جریان است و احساس سرزندگی کند!

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۵

روزی، به زودی

امروز برای اولین بار به صورت جدی گیتار التریک را دستم گرفتم و شروع کردم به تمرین کردن. آنقدر غرقش بودم که نمی دانم چطور یک ساعت گذشت. جامانده ی روزهای تینیجری من...

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵ , ۰۰:۲۴

فوران احساسات

می خواهم بدانم تنها من هستم که با سریال The Walking Dead گریه کرده؟!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۵ مرداد ۹۵ , ۱۲:۵۰

میم، همان کراش سابق

دوست پسر سابقم، همونی که خیلی از اولین هام رو باهاش تجربه کردم، درحال رانندگی بود. از بندر انزلی به سمت رشت برمی گشتیم. آلبوم چهارتار در حال پخش شدن بود. من یه خورده خودم رو سُر داده بودم پایین. برخلاف همیشه توی ماشین یه پام روی اون یکی پام بود. آخرای غروب بود. گوشیم توی دستم که اگه چیز جالبی دیدم عکس بگیرم. صبح باشگاه بودم و احساس خستگی می کردم. یه مدت طولانی بدون حرف زدن گذشته بود. حسابی توی فکر بودم. بدون حرکت نشسته بودم و از شیشه به آسمون سرمه ای نگاه می کردم که نیمه ی ماه و سه تا ستاره رو می دیدم. با خودم گفتم جهان های دیگه؟ جهان های موازی؟ استیون هاوکینگ گفته بود Zayn الان توی One Direction نیست اما توی یه دنیای دیگه هنوز توی گروهه و واسه ما می خونه! یعنی من توی یه دنیای دیگه با «میم» هستم؟؟؟! و از این فکر بغضم گرفت و اجازه دادم که بترکه. از همون گریه های بی صدا. و فقط من و خودم می دونیم که چرا نمی تونم با «میم» باشم...


پ.ن: ظاهرا این متن یکم ایهام ایجاد کرده! با عرض پوزش که نمی تونم از اسامی حقیقی استفاده کنم. بنده توی ماشین شخصِ x (دوست پسر سابقم) بودم و داشتم به شخص y فکر میکردم. همونطور که توی پست قبل گفتم بنده به شخص x هیچ حسی ندارم. شخص y همونیه که قبلن از طرف من با عنوان «لعنتی دوست داشتنی» توی وبلاگ مورد خطاب قرار می گرفت، و یه روز تصادفی توی خیابون دیدیم همو، و ما هیچوقت in a relationship نبودیم و هیچوقت بهش ابراز علاقه نکردم. حله الان؟!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵ , ۱۳:۲۹

"دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه"

من هیچوفت باور نکرده م که علاقه ش نسبت به من تموم شده (هرچند یه ساله که اصلا به این موضوع اهمیت نمی دم). در طی این سه سال همیشه واسش اهمیت داشتم و درنتیجه نگرانم بود. این اواخر بیشتر همدیگر رو می بینیم. من هیـــچ حسی نسبت بهش ندارم اما از اینکه همیشه می خواد بدونه با کی ام و کجام، چیکار می کنم، حالم رو می پرسه، با اینکه دوست دختر داره ولی وقتی حالش بده می خواد با من حرف بزنه، از حسادت هاش، یا راجع به من حرف می زنه و همینطور راجع به قدیما می تونم بفهمم که هنوز بهم علاقه داره، وقتی لب ساحل راجع به پاهام که تا زانو بیرون از شلوار بود حرف می زد، راجع به رنگ لاک هام، یا وقتی دیروز راجع به ناخن دستم صحبت می کرد، از اینکه وقتی با دوستاشه و تا یکی حال من رو می پرسه فوری میگه تو به Aly چیکار داری؟؟ از اینکه سعی می کنه اونطوری باشه که من دوست دارم، از ساعت مچیش. از اینکه پارسال منو واسه جشن فارغ التحصیلیش که مجری برنامه بود دعوت کرد. البته خودش همین چند روز پیش  اعتراف کرد که دوباره بهم علاقه پیدا کرده. و من استادِ به روی خودم نیاوردنم.
سه سال و نیم از اون روزها گذشته. از پارسال کلی خاطره ساختیم با هم، با دوستاش، توی طبیعت، حتی توی قبرستون! و خندمون می گیره که وقتی با هم بودیم هیچ وقت به همچین جاهایی نرفتیم. البته اون موقع همه چیز خیلی فرق داشت. دیروز وقتی پشت فرمون بود و بهم گفت خیلی دوست داره دستم رو لمس کنه یاد سه سال و نیم پیش افتادم که منتظر بودم توی خیابون دستم رو بگیره، همیشه از نظر من اون دوستش که مسخرش می کردن رفتارش با دوست دخترش خیلی خوب بود، اما اون بهم گفت: "ببخش که دستت رو نمی گیرم. الان اصلا توی مـودِ دست گرفتن نیستم."
به قول مهستی: "دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه / یه روز میای می گم نمی خوام و نمیشه
خیال نکن همیشه دلم برات می میره / یه روزی برمیگردی که دیگه خیلی دیره"

(:

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵ , ۱۲:۴۲

فانتزی جدید

همیشه دلم می خواست یک استخر پر از اخته ی بدون هسته داشتم و درونش شنا می کردم، اخته ای می شدم و سرم را که به هر سمت می چرخاندم کلی اخته بود برای اینکه لُپ هایم رگ به رگ شود! چند دقیقه ی پیش مورد جدیدی اضافه شد و دلم خواست که یک درختی بود از جنس فندق! روی شاخه هایش می نشستم، هی فندق گاز می زدم، هی فندق می خوردم و هر زمان که آرواره هایم درد می گرفت از فندق خوردن دست می کشیدم!!

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۲ مرداد ۹۵ , ۱۳:۰۷
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.