۲۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

فصل زرد، نارنجی، قرمز

خب خب خب! 15 دقیقه ی دیگر تا پایان تابستان عزیز، یکی از فصل های مورد علاقه ام، باقی مانده و جا دارد که به شما هموطنان محترم فرا رسیدن فصل چسناله، چکمه (بوت نه ها، چکمه ی کلاه قرمزی!)، چتر، بارانی، خیس شدن، گِلی شدن، نَم گرفتن، ترافیک های الکی کلانشهر رشت، دپرس شدن، خودکشی، و حتی شاعر، عکاس، و شاید نقاش، و کلا هنرمند شدن را تبریک عرض کنم! لطفا کوزه ها و یا شیشه های مورد نظر را در دسترس بگذارید تا در هر لحظه آماده ی جمع آوری آبغوره باشید!

همان طور که قبلاترها خدمت شما عرض کردم به نظرم باید ساعت را نیمه ی دوم سال یک ساعت به جلو ببرند نه اینکه عقب بکشند! تا مجبور نباشیم از ساعت 5 عصر با چراغ قوه در خیابان ها قدم بزنیم و کوتاهی روز هم اینقدر در ذوق نمی زند!! خوابِ بیشتر هم ارزانی خودشان! من همان 7 ساعت را می خوابم و برایم هیچ فرقی هم ندارد خورشید چه ساعتی طلوع کند! چون قطعا آن زمان خواب هستم و حتی نمی بینمش!

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵ , ۲۳:۵۲

سیگار من کو؟؟

- ببین من کاری ندارم که کردیش توی ک*نت یا انداختیش توی مستراح!! فقط می خوام بدونم به چه حقی چیزی که مال من بود رو از سر جاش برداشتی؟!

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵ , ۲۳:۳۹

باز آمد بوی ماه مهر!

یعنی مدیر گروه ما هم با اون برنامه چیدنش! همه ی کلاسهای این ترمم روز زوجه، البته یه روز فرد هم هست، و در ت*می ترین زمان ممکن :| منم که صبح روزای زوج باشگاهم. آخه مومن؟! ساعت 6 تا 7:30 غروب برم سر کلاس بشینم؟! اونم واسه یه کلاس!! اونم عمومی!!!! تو بودی میرفتی؟! فک کردی ما دیوانه ایم؟! البته ما که مطمئنیم تو دیوانه ای!! :| البته نیازی هم نیست این ترم دانشگاه برم. چون واحدهای این ترم رو قبلا بین یک تا 4 بار حذف کردم =| آخه 12:45 تا 2:15 کی میره کلاس که ما بریم :|


پ.ن: کلا به عنوان یه ترم یازدهمی که 70 واحد حذف کرده، چون یه ایده آل گراست و میخواد درساش رو یاد بگیره و نمره هم براش مهم نیست، یه حسی بهم میگه کلا این ترم کلاس نرو :|

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۹ شهریور ۹۵ , ۱۴:۳۹

کاش اسمت می شد عنوان این پستم

دقایقی بعد از ارسال پست قبل؛
[در حال scroll کردن در تلگرم]

- ای جانم! عکسشو عوض کرد :)

میدونی؟ خوبه که بودی یه وقتی! هرچند که یک سال و نیم دوسِت داشتم و هیچوقت بهت نگفتم!! هرچند که دیگه نه متن و جوک میفرستی برام نه آهنگ، و این یعنی عملا ارتباطی با هم نداریم. البته همون لایک کردن های گهگدار توی اینستگرم و فیسبوک هم خوشحالم میکنه گاهی. ولی خوشحالم که اومدی و منو به خودم برگردوندی! خوشحالم که وقتی داشتم سمت منجلاب "معمولی بودن" می رفتم نجات پیدا کردم! تو انگیزه ی خیلی از کارهام بودی و هیچ وقت نفهمیدی! بعد از تو بیشتر از قبل عاشق استایل چریکی و آرمی شدم! خیلی چیزا رو به عشق تو خریدم حتی! تو تنها کسی بودی که توی زندگیم قلبم براش تندتر میزد. مهم تر از همه ی اینا؛ مرسی که می تونم بفهمم اون "بی احساس"ی نیستم که دیگران میگن!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵ , ۱۷:۲۹

نه و نه

نه انگیزه ی انجام کاری رو دارم، نه حوصله ش رو. نه تصویر واضحی آینده م دارم، نه می دونم دارم چیکار می کنم. انگار هدف ندارم و توی روزا همینطوری پرسه میزنم. نه احساس خوبی مونده واسم، نه دلم واسه کسی تنگ میشه، نه به کسی علاقه دارم. اصلا نمی دونم چرا زنده م! شدم یه معتاد اینترنتیِ سریال نگاه کن!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵ , ۱۳:۱۹

میم

دم درب ورودی ایستادم. دوستم جلوتر رفت تا از آقای نگهبان، یا شاید هم سرایه دار مسجد، بپرسد که آیا می شود از سرویس بهداشتی مسجد استفاده ی عمومی داشت یا خیر؟ جوابش مثبت بود. خوشبختانه هیچکدام آرایش نداشتیم. کلاه آفتابی ام را در دست گرفته بودم. شال هایمان را کشیدیم جلو. کفش هایمان را دم در درآوریم و همانجا گذاشتیم و نمی دانم بعد از چند وقت اما بعد از یک مدت بسیار طولانی، شاید دو سال (مراسم سالگرد عموی کوچکم)، به مسجد رفتم. همچنان بوی جوراب می داد. به قول دوستم "اصلا مسجده و بوی جوراب!!". مثل گذشته هنوز دمپایی های آبی برای سرویس بهداشتی دم در بودند. همچنان که خودم را در آینه نگاه می کردم یاد 6 سال قبل افتادم که نگهبان آمورش و پرورش جلوی من و همین دوستم را گرفته بود که "شما که مقنعه داری می تونی بری تو، اما دوستت که شال گذاشته نه!!" اما این آقای نگهبان نه تنها حتی یک کلمه به ما حرفی نزد، و مثل آن نگهبانِ گستاخ نبود که سرتا پای ما را برانداز می کرد، بلکه حتی نگاهی بیشتر از یک ثانیه به چهره ی ما نداشت! آن وقت گشت ارشاد در خیابان به جان ملت می افتد که "چرا کلاه گذاشتی؟! موهات چرا اون رنگیه؟!" و حتی بدتر از این، برای تماشای تئاتر در سالنی که متغلق به وزارت فرهنگ و ارشاد است ما را داخل راه نمی دهند چون آستین های مانتوی من بالا بود و موهای بافته شده ی دوستم از پشت شالش بیرون بود! که البته 5 دقیقه ی بعد در کمال ناباوری دختری را می بینیم با پوست برنزه، آرایش غلیظ، شلوار کوتاه و زنجیری در مچ پا، آستین مانتویش به صورت فابریک تا آرنج، با موهای رنگ شده ی جو گندمی که تا کمرش از پشت شال بیرون ریخته، رو به روی ما راه می رود و من دوستم فقط بر و بر به هم نگاه می کردیم!!! کسی چه می داند؟ احتمالا خیابان ها، سالن تئاتر وزارت فرهنگ و هنر ارشاد و دانشگاه ها مقدس تر از مساجد هستند!!!

قبل از بیرون آمدن کمی به قضیه هیجان اضافه کردم و گفتم "الی فک کن کفشامون نباشه!!". دوستم خندید و گفت: "منکه تازه یه کفش دیگه خریدم :دی". گفتم: "عجب آدمیه ها! می دونه این کتونی رو تازه خریدم :))".

کفش هایمان سر جایش بود. از آقای محترم تشکر کردیم و موقع بستن بندهای کفشم به این فکر می کردم که چرا درب توالت عمومی قفل است؟ و اصلا چرا ساعت 9 تعطیل می باشد؟! شاید به قول دوستم "لابد فقط توی ساعات اداری میشه مراجعه کرد!!" و اینکه متاسف شدم که من هم مثل خیلی از آدم های دیگری که آمدند و رفتند صرفا به خاطر استفاده از سرویس بهداشنی پایم را در این مکان گذاشتم...

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵ , ۲۰:۰۷

بوی اعتراف می آید!

باید اعتراف کنم در گذشته های دور آدم هایی با طرز فکر مشابه خودم به نظرم ترسناک بودند!! :دی اما خب چه می شود کرد؟! وبلاگ مثل خانه ی آدم است. کجا می توانم حرف هایم را بنویسم؟
از یکایک شما نهایت سپاس را دارم که با همه ی این حرف ها هنوز نوشته های اینجانب را دنبال می کنید!


پ.ن: چطوره که اینقدر زود به زود ننویسید؟! آخه من چطور می تونم هر روز مثبت 20 تا مطلب بخونم؟! :|
پ.ن2: بخش «ریبلاگ» در بالای وبلاگم را که یادتان نرفته؟ اپدیتش می کنم :)

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵ , ۱۹:۲۲

?Help me

بچه ها آدرس جدید وبلاگ «بهار پاتریکیان» رو کسی داره؟ من مسافرت بودم و نشد که آدرس جدیدش رو save کنم :(

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۳ شهریور ۹۵ , ۱۵:۵۸

اسکار برترین کامنت تقدیم می شود به...

یادم هست آن روزهای اولی که پایم را در «بیان» گذاشتم. عکس گوشه ی وبلاگم همانی بود که هنوزم روی وبلاگ سابقم هست. در پارک بانوان عکس را گرفته بودیم. شال روی گردنم بود و فقط سرم در عکس دیده می شد. موهایم را فرق باز کرده و از پشت بسته بودم. هموطن محترمی برایم کامنت گذاشت: "به نام خدا. لطفا حجاب اسلامی را رعایت بفرمایید." و من بعد از خواندن نظر ایشان تا 5 دقیقه به صفحه ی مانیتورم خیره بودم...!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵ , ۱۲:۵۸

از این همه تعطیلی چه سود؟!

از خوشی های این عیدها، به خصوص عیدهای مذهبی، و خروارها تعطیلی رسمیِ الکی فقط ضدحال تعطیل شدن باشگاهش به ما رسید :/


پ.ن: به قول دوستی در اینستگرم؛ "خب اگه خیلی ادعاتون میشه اول سر بچه تون رو بذارید وسط. هروقت خداتون گوسفند انداخت پایین بعد سر ببرینش دیگه!" :)

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵ , ۱۱:۳۶
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه