۲۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

تو مشت بزرگی بر دهانشان هستی!

دیشب هر 7 نفر دیگر سیگار می کشیدند به جز من. و همه تایید می کردند که ورزش در تضاد با هنرمند(!) بودن و هنر است و البته تاکید کردند که هنرمند و سیگاری بودن ربطی به هم ندارند. به فکر فرو رفتم. به جنگ داخلی همیشگی ذهنم برای در توازن نگه داشتن ورزش و هنر فکر کردم. به هنرمندان، نویسندگان و ورزشکاران فکر کردم. یادم آمد که تو هم یک نوازنده ای، هم ورزشکار. خیالم راحت شد!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵ , ۱۶:۲۳

خود خوب پندار

رو به پسر خاله ی خانم الف: «مطمئنی شما با هم فامیلید؟! این دوتا (اشاره به من و خانم الف) بیشتر شبیه همن!»

خانم الف با قیافه ی حق به جانب: «واا ما کجا شبیه همیم؟!!»

من با لبخند: «یادته توی دانشگاه هم بهمون گفته بودن شبیهیم!»

خانم الف اخم هایش بیشتر از قبل در هم می رود، گوشه ی چشمی نازک می کند و درحالی که نگاهش به ناکجا آباد است: «وای آره!!»

[می دانم! تقصیر جماعت ندید بدیدی است که از بدو تولدت قربان صدقه ی چشمان رنگی ات رفته اند!]

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵ , ۱۵:۵۶

چرایش را نمی دانم

کارم تقریبا تمام می شود. هایده در حال خواندن است. جاروبرقی را سر جایش می گذارم. باورش سخت است ولی برادرم با قد 196 سانتی متری اش روی مبل تک نفره ولو شده است. درحال بیرون آمدن از اتاق هستم. بشکن می زنم و به صورت خیلی ریز می رقصم: "بعدِ یه عمر صبوری کنارم میاد!" خنده ام می گیرد. برادرم را نگاه می کنم: "من یه طوری خوشحالم که انگاری واقعا داره بعدِ یه عمر صبوری کنارم میاد! برم به زندگی سینگل گونه م ادامه بدم بابا!!" هر دو می خندیم و نمی خواهم فکر کنم که نداشته هایم چقدر زیادند...

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۹ آبان ۹۵ , ۱۴:۲۸

حتی یک چهاردیواری ساده

خانه جایی است که من چشمانم را با سر انگشتانم میمالم و مداد مشکی پلک هایم پخش می شوند و راحت قدم می زنم، غذا می خورم، کل کل می کنم و بیخیال دنیا!


پ.ن: بعد از مدت ها Avril Lavigne پلی کرده ام؛ ایدل دوران نوجوانی ام. لذت و درد خاصی دارد! لعنتی تو با من چه کردی...

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ , ۲۲:۳۱

چه می کند این 9.8!

هروقت که در خانه گیر افتاده ام، نه که واقعا گیر افتاده باشم ها! فقط انگیزه ی بیرون رفتن را ندارم، و همه چیز یکنواخت می شود می روم به سمت تختم. با زاویه ی 45 درجه رو به رویش می ایستم. چشمانم را می بندم. دستانم را با فاصله از بدنم قرار می دهم. خودم را ول می کنم روی تخت و فقط به این فکر می کنم که جاذبه قرار است چکار کند! همیشه مرا سرحال می آورد!

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ , ۲۰:۴۲

سیاهچاله

و در این لحظه بعد از مقاومت های بسیار و "هر روز یه اپیزود ببینم دیرتر تمام شه" بالاخره سریال Friends تمام شد و من مانده ام و آسمان بارانی رشت!


پ.ن: (هشدار! خطرِ اسپویلِ آخر داستان)
پایانش را دوست نداشتم! پایانش پایانِ Friends بود! وقتی Monica و Chandler خانه ی بنفش رنگ دوست داشتنی را ترک کردند یعنی اکیپ ریخت به هم! یعنی هیچ چیز هیچ وقت مثل سابق نخواهد شد و این درد دارد!

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ , ۱۸:۳۴

The Walking Dead

یادمه قبلن ها چقدر وراجی میکردم توی وبلاگم! الان به زحمت بیشتر از 4 خط تایپ میکنم! کلی موضوع میاد توی ذهنم و فقط یه گوشه روی کاغذ یا توی گوشیم saveش میکنم و شایدم هیچوقت اینجا ننویسمشون. پستِ شماره ی 243 رو از 3 فروردین پیش نویس کردم و هنوز کاملش نکردم!
دیشب یکی از دوستای مجازیم برای بار چهارم ازم پرسید آلبوم جدید Metallica رو دانلود کردی؟ منم برای بار چهارم گفتم نه. بهم گفت "واقعا چطور میتونی هیجان زده نباشی؟ تو مُردی!"
همش احساس میکنم که بعد از فارغ التحصیلیم اوضام بهتر میشه.


پ.ن: کار هم کنسل شد. سر حقوق به توافق نرسیدم -_-

پ.ن2: حماقت هایم بی پایان است.

پ.ن3: جدی شما چرا وبلاگ منو میخونید؟

پ.ن4: وای مغزم داره باز داره گیر میده به سبک لباس پوشیدنم! باید جلوشو بگیرم.


#چسناله

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۵ آبان ۹۵ , ۱۴:۱۵

یک ابرو به بالا، نگاه به دوردست

«Contacts» گوشی من انباری شماره ها نیست! محلیه واسه ذخیره ی شماره ی کسایی که معنی دارن برام. پس اگه شماره ت رو save نمیکنم یا پاکش کردم I'm sorry! برای فهمیدن دلیلش یه نگاه به توی آینه کن!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ , ۱۹:۲۶

نه خیلی

اینکه من در چالش ها و کمپین های وبلاگی شرکت نمی کنم، از بلاگرهای اسمش را همه جا ببین نیستم، نمی دانم کدام بلاگر با کدام بلاگر دیگر «این رل» زده، تعداد اندکی از بلاگرها را می شناسم (و احتمالا تعداد اندکی هم مرا می شناسند)، یکهو دیدید وسط کامنت ها دعوایم شد(!)، و نکته ی پایانی و برای جمع بندی اینکه سرم در لاک خودم است می تواند نشانگر این باشد که من خیلی وبلاگنویس نیستم!!!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵ , ۲۳:۱۸

Little Thing

دیروز بعد از یازده ماه موهایم را بستم پشت سرم، زیر مقنعه، کمی پف کرده بود و چقدر ذوق داشتم :) همین مسئله باعث شد که به دلیل سر کردن مقنعه به زمین و زمان فحاشی نکنم! :دی

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵ , ۱۶:۳۴
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه