۲۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

خانه‌ی رویایی

اگر در امریکا متولد نشدم دست‌کم می‌شد که خانه‌هایمان به سبک خانه‌های امریکایی باشد درنتیجه وقتی از حمام آمدم و هنوز درون حوله هستم نیاز نباشد 3طبقه را، آن هم با حجاب اسلامی و موهایی که هنوز شبنم از آن‌ها می‌چکد، پایین بروم تا بسته‌س سفارشی‌ام را دم درِ حیاط تحویل بگیرم.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶ , ۱۱:۴۹

یک روز آفتابی و پرکار

شیشه‌ی ماشین را نیمه کشیدم پایین. باد می‌وزید. احساس خنکی دلنشینی بود. موهایم روی صورتم می‌رقصید. چشم‌هایم را بستم و خودم را در دل طبیعت تصور کردم. "بیا علی! زودتر برگرد که سفر رو شروع کنیم!"

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶ , ۱۴:۴۹

Freak

یکی از سوپرمارکت‌های محله. پسر فروشنده‌ای که احتمالن 20 ساله باشد و مرا بعد از باشگاه و قبل از رفتن سر کار زیاد دیده. هوا افتابی. کوله‌پشتی به پشتم. کلاه آفتابی به سرم. پاچه‌ی شلوارم تاخورده. کتانی Vansaم خودنمایی می‌کند. بدون آرایش و لاک. مقنعه وصله‌ی ناجور بود ولی. نهار نخورده بودم و تن ماهی می‌خواستم تا سر کار از گرسنگی هلاک نشوم.

پسر: شما کوهنوردی می‌کنید؟
من: نه. (مکث) گاهی.
["چطور مگه؟ البته ورزشکارم و الان هم دارم میرم سر کار" را هم از فرط گرسنگی خوردم]

از مغازه آمدم بیرون. صدایی را درون مغزم می‌شنیدم که می‌گفت "ریدی با این communicate کردنت!! اونقدر توی خودتی که نمی‌دونی توی دنیا چه خبره! و وقتی به خودت میای زبونت میگیره!"


پ.ن: !I'm a freak

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶ , ۰۱:۲۴

مرا ببرید! مرا از این جغرافیای گربه‌ای شکل ببرید بیرون!

این شهر لعنتی آنقدر بزرگ است که او جلویم ظاهر نمی‌شود و آنقدر کوچک که چپ و راست گشت‌ارشاد را می‌بینم. شلوارِ جینِ کوتاهِ گشادِ نوک‌مدادی‌ام را می‌پوشم. باران می‌بارد. بوتم را پا می‌کنم. پاچه‌ی شلوار را برمی‌گردانم. خودم را آماده می‌کنم که بیفتند دنبالم تا مرا تحویل کلانتری 12 بدهند.
بالاخره دخترهایی را می‌بینم که شلوار کوتاه و پاره پوشیده‌اند. برق شادی در چشمانم می‌درخشد. "!You go, Girl"


1. "ایــــنــــــه! مرسی دختر!!"

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶ , ۰۰:۳۰

"ایکاش همه مثل شما فکر می‌کردن آقا!"

خودم را آماده کردم تا هر لحظه نفر سوم هم سوار ماشین شود. واقعن حوصله نداشتم که پیاده شوم تا مرد دیگری بنشیند و من هم دوباره بنشینم _شاید نیاز است که تمرین کنم در تاکسی بین دو مرد بنشینم؟ شاید هم به تجربه‌های ناخوشایندش نیارزد؟_ اما راننده مسافر دیگری را سوار نکرد. با خودم گفتم ایکاش همه‌ی راننده‌ها مثل این آقای جوان فقط 2 نفر را پشت سوار کنند! ایکاش وضع مالی مردم آنقدر خوب شود که راحتی مسافران را به پول شب ترجیح بدهند. ایکاش آنقدر بافرهنگ شویم که از اتوبوس و دوچرخه برای عبور و مرور استفاده کنیم. ایکاش همیشه برای خداحافظی و گفتن "روز خوبی داشته باشین" به راننده‌ها ذوق داشته باشم.


پ.ن: دومین پست امشب. پست قبلی؛ شعله‌هایِ سوزانِ آسمان

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶ , ۲۳:۲۰

شعله‌های سوزان آسمان

تنها خواسته‌ی من از امروز دیدن غروب خورشید بود! و من چه غروب‌هایی را در چهاردیواریِ محلِ کارم از دست دادم! چه غروب‌هایی را که حتی از پشت پنجره هم ندیدم.

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶ , ۲۲:۲۹

پرده‌ی اتاق را می‌زنم کنار ولی

درون سینه‌ام احساس سنگینی می‌کنم، احساس خلا، احساس پوچی، احساس تنهایی، احساس سردرگمی، و همه‌ی احساسات مبهم دنیا.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶ , ۱۲:۵۴

تو (کمرنگ)

اگر می‌دانستم شعر دوست داری، شاعر می‌شدم برایت.


پ.ن: در عین حال، با توجه به آن جمله‌ی تحقیرآمیزت، که خودت هم نمی‌دانی چه گفتی و چه کردی با من، شاید دیگر لیاقت اینکه حتی یک خط برایت بنویسم را نداشته باشی.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶ , ۱۲:۳۳

می‌بینم و می‌گذرم

و من کسی را "دوست" می‌نامم که عکس‌های دو نفره‌مان را فقط برای این می‌خواهد که پیش دیگران، در Instagram، پز بدهد که "منم میرم گردش!! منم آدم دورمه!!!". عکس‌های دو نفره با دوست دیگرش را برای این که در کپشن و کامنت قربان‌صدقه‌ی هم بروند و آبجی و عشقم و عزیزم بگویند. عکس‌های ما اما در بهترین حالت کپشن ندارد و از ایموجی استفاده می‌کند، یا اینکه خودش را دخترِ شجاع و قویِ داستان جلوه می‌دهد و من، من!!!، را یک ترسوی غیر باحال!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶ , ۱۲:۲۳

چه کسی تو را برای خودت می‌خواهد؟

زیاد شنیده‌ایم که تنها مادر و پدر تو را به‌خاطر خودت دوست دارند. البته با کمی دقت پی می‌بریم بیشترین کسانی هم که این جمله را گفتند خودشان مادر و پدر هستند!! ما دخترها زیاد شنیده‌ایم که فقط خانواده‌ات هستند که واقعن به تو علاقه دارند و سایر مردها تو را به‌خاطر بدنت می‌خواهند! احتمالن پسرها، البته پسرهای پولدار، هم شنیده‌اند که دخترها به‌خاطر پول می‌خواهند با تو باشند! اما من فکر می‌کنم دلایل زیادی وجود دارد که علاقه‌ی والدین به فرزندان را توجیه کند. آن‌ها می‌توانند فرزندان بیچاره را تبدیل به همان آدمی کنند که خودشان هیچوقت نبودند؛ بچه‌ها می‌شوند رویاهای هیچ‌وقت به حقیقت نپیوسته‌ی آن‌ها. فرزندان می‌شوند عصای پیری برای والدینی که با تصمیم خودشان بچه‌دار شدند. موقعیت و افتخارات فرزندان می‌شود دلیلی برای بادی در غب‌غب انداختم والدین. بچه‌دار شدن گزینه‌ی خوبی برای فرار از تنهایی دوران پیری است. اصلن بچه‌دار شدن گزینه‌ی خوبی برای سرگرم شدن و لحظه‌های کسل‌کننده است. همه که دانشمند و مخترع و فیلسوف و نطریه‌پرداز نمی‌شوند تا نامشان در تاریخ باقی بماند، پس بچه‌دار شدن گزینه‌ی خوبی‌ست برای اینکه حداقل تا 2 نسل از آن‌ها یاد کنند. مادر از اینکه آشپزی کند و فرزندش و دیگران برای دستپختش به‌به و چه‌چه کنند لذت می‌برد، و پدر خرسند از اینکه شغلی دارد و فرزندان بیکارش برای پول به او نیاز دارند. و بیایید واقع‌بین باشیم؛ کسانی که پایبند اخلاقیات نیستند با فرزند و والدین خودشان همبستر می‌شوند.
در نقطه‌ی مقابل، مردی که به شما علاقه دارد در مقام اول محسور زیبایی شما شده و احتمالن حداقل یکی دو ویژگی در شما باشد که تا مدتی برایش جذاب باشید. زنی به شما علاقه پیدا کرده چون جذاب هستید و حداقل یکی دو ویژگی دارید که تا مدتی برایش جذاب باشید. و بعد همه‌ی ما تکراری و کسل‌کننده می‌شویم. تا اینکه شاید دوباره به هر دلیل احمقانه‌ای به هم جذب شویم، و شاید هم نشویم. و این ماجرا تا ابد با هر آدمی ادامه دارد.
(من حتی حاضر نیستم به دوست‌پسر سه سال پیشم نگاه کنم(!) چون آدمِ سه سال پیش نیستم. با دلیل دوستش داشتم و حالا دلیل‌هایم از بین رفته چون او هم دیگر آن آدم سه سال پیش نیست.)

از این به‌ بعد می‌توانم راحت بعد از شنیدن این جمله‌های کلیشه‌ای لبخند بزنم و باز هم لبخند بزنم!!!

  • • عالمه •
  • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶ , ۱۳:۱۶
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه