۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

قطره قطره

از دیشب دلم می‌خواهد بزنم زیر گریه! این بغض لعنتی که می‌آید و می‌رود حتی موقع تماشای سریال Friends هم دست‌بردار نیست!


پ.ن: دومین پست امروز. مطلب قبلی؛ خاطراتِ الکی!

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶ , ۱۷:۵۱

خاطراتِ الکی!

خودم برگشتم خانه اما فکرم در آن کوچه ماند! کوچه‌ای که ایکاش آنقدر قوی بودم -به گمان قوی بودن واژه‌ی چندان مناسبی هم نباشد- که می‌رفتم سمت آن پسری که تیشرت و بلوزش را زیر و رو پوشیده بود. شلوارش کمی گشاد بود و موهایش کمی بلند. کتانی‌هایش مشکی بود همرنگ لباس‌هایش. خسته راه می‌رفت و نمی‌توانستم از او چشم بردارم! می‌رفتم سمتش و خودم را معرفی می‌کردم و بعد دعوتش می‌کردم که یک قبرستانی برویم و کمی صحبت کنیم. نمی‌خواهم بدون چنین تجربه‌‌ای بمیرم.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۱:۵۸

غار

گاهی خدایان قدیم و جدید را شکر می‌کنم که وبلاگ خانه‌ی امن من است و هرکسی آدرسش را مثل Instagram و Twitter بلد نیست و می‌شود راحت دو کلام حرف زد!


پ.ن: باعث خوشحالی بسیار هست که هنوز هم وبلاگ می‌نویسم. همچنین خوش‌آمد می‌گویم به آن‌هایی که به تازگی مرا دنبال کرده‌اند.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶ , ۱۷:۵۶

صاد دال الف

صداهای توی ذهنم خیلی صحبت می‌کنند. مثلن همین الان که دارم تایپ می‌کنم همزمان یادآوری می‌کنند که غذا روی گاز است و نباید بسوزد البته خب این بخش خوب قضیه است! صداهای توی سَرَم یادآوری می‌کنند که نوروز نزدیک است و من تا چند ماه دیگر 26 ساله می‌شوم و آرزوهای زیادی دارم که باید برآورده شوند و من هنوز خواننده که نشدم هیچ، بلکه هنوز کلاس سولفژ هم ثبت‌نام نکردم. صداها الان یادآوری کردند که قرار بود آذرماه 96 را با کلاس رقص هیپ‌هاپ آغاز کنم اما 4 ماه گذشت و هی پشت گوش انداختم. گاهی صداهای توی سرم صدای خودم نیستند؛ صدای والدینم هستند. همان صداهایی که در دوران کودکی زیاد شنیدم. همان سخت‌گیری‌ها و افکار منفی که من را وادار می‌کنند انرژی زیادی صرف کنم تا مسیر افکار را عوض کنم و به خودم یادآوری کنم زندگی آنقدرها هم بد نیست.


پ.ن: مطلب قبلی؛ چون زن‌بودنِ خونم کم می‌شود

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶ , ۱۶:۴۱

چون زن‌بودن خونم کم می‌شود!

والدین مذهبی‌ام با اینکه لاغر بودم همیشه اصرار داشتند که لباس‌های گشاد بپوشم. از یک سنی و از یک جایی به بعد که با تمرین و تلاش بدنم روی فرم آمد لباس‌های چسبان پوشیدم. اما خیلی طول نکشید. سبک‌های مختلف را امتحان کردم و دیدم که لباس‌های تنگ حس لباس‌ها و موقعیت‌های رسمی را برایم دارند. با آن‌ها راحت نیستم. من حتی با سوتین هم راحت نیستم و لزومی نمی‌بینم که همیشه با من باشد. این‌بار با تصمیم خودم و با سلیقه‌ی خودم لباس گشاد پوشیدم. اما گاهی احتیاج دارم که در خانه سوتین بپوشم و لباس‌های چسبانم را تنم کنم و به خودم و محیط اطرافم یادآوری کنم که یک زن هستم!

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶ , ۰۲:۵۸

همیشه از آسمان و زمین می‌بارد

از دیشب برای آزمایش فردا ماتم گرفته‌ام و هر چند ساعت یک‌بار می‌زنم زیر گریه که «نمی‌تونم! حالم داره بهم می‌خوره! دارم از گشنگی می‌میرم! نمی‌خوام برم!» ولی فکر کردن به بیماری‌های خطرناک نگرانم می‌کند. مانده‌ام سر این دوراهی که تحمل کنم و ادامه دهم یا همین الان پرهیزها را بگذارم کنار و شاید در وقتی بهتر بروم برای انجام آزمایش.


پ.ن: دکتر یک تکه کاغذ می‌دهد که رویش چیزی نوشته. می‌گوید که نشان منشی بدهم. منشی می‌گوید که بروم داروخانه. داروخانه مرا به صندوق می‌فرستد. درنهایت یک سری پودر و قرص و شیاف تحویلم می‌دهند. منشی برایم یک سری چیزها را خیلی سریع از روی برگه توضیح می‌دهد که حتی یک کلمه هم متوجه نمی‌شم. می‌پرسم «اینا رو توی کاغذ هم نوشته؟» جوابش مثبت است. 2 شب قبل از آزمایش می‌فهمم که چطور در یک روز فقط مایعات بنوشم و برای نهار فقط یک تکه سینه‌ی مرغ بخورم همراه نان تست. پودرها را باید در طی 36 ساعت با 5 لیتر آب مخلوط کنم. نصف این میزان را نخوردم و دیگر تحمل ندارم.

پ.ن2: اگر از وضعیت کشور می‌نالم معنی‌اش این نیست که دوستش ندارم یا دنبال فرار کردنم اما حقیقت این است که اینجا هیچ‌چیزی سرجایش نیست و حتی دوست پرستارت که همکلاسی روزهای دبیرستانت بوده تو را «لوس» خطاب می‌کند و به جای اینکه باعث آرامش و دلگرمی‌ات باشد تو را می‌رنجاند. کامنت‌ها را هم به همین علت بستم.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ , ۱۸:۵۸

ممنون که حس آرامش و امنیت به ما نمی‌دین آقای دکتر!!

با تاخیر رسیدم به مطب. این بار 2تا کتاب همراهم برده بودم که وقتم همینطور عاطل و باطل نگذرد. بعد از یک ساعت و نیم نوبتم شد. خواستم همه‌ی اتفاقات عجیب و غریبی که از پارسال برایم اتفاق افتاده را برای دکتر توضیح دادم تا شاید به پیدا کردن علت دردم به او کمک کرده باشم. اما به یک دقیقه نکشید که دکتر حوصله‌اش سر رفت و گفت «خب اینا خیلی طولانی شد، بگو مشکلت چیه!!!» ولی همه‌ی آن اتفاق‌ها مشکل من بودند!! بیمار 50هزار تومان پرداخت می‌کند ولی 5 دقیقه هم نمی‌تواند صحبت کند! بعد که در ادامه گفتم دمنوش خریدم و کمی حالم بهتر شده دکتر به شوخی یا به تمسخر گفت «باید تریاک می‌خریدی، دمنوش خریدی؟!» لبخند می‌زدم ولی لبخندم صرفن برای آرام نگه داشتن خودم بود.


پ.ن: ...Story of My Life (One Direction PianoCello Cover) - The Piano Guys is playing

  • • عالمه •
  • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶ , ۱۲:۳۶

بچه‌ی حرف گوش‌نکن

بعد از اینکه پذیرفتم موهایم کم‌پشت شده کمی در یوتوب قدم زدم. آیشا دختر دورگه‌ی پاکستانی-هندی‌ است از رازهای سلامت و زیبایی گیسوان بلند و حلقه‌حلقه‌اش صحبت می‌کرد. می‌گفت مادرش همیشه نصیحتش می‌کرد که به موهایت روغن بزن اما آیشا گوش نمی‌‌داد. به مادر خودم و کودکی‌ام فکر کردم که مدام تذکر می‌داد «موهات رو بنداز تو! نمازت رو خوندی؟ اگه دروغ بگی میری توی آتیش جهنم!». من و آیشا یک وجهه مشترک داریم آن هم اینکه در کودکی به حرف مادرمان گوش ندادیم!!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶ , ۱۶:۴۳

آقای فروشنده

رفته بودم که واکس بخرم. دو نفر داخل مغازه بودند. از صاحب‌مغازه پرسیدم که کدام واکس بهتر است. 5هزار تومان به فروشنده دادم و منتظر باقی پول ماندم. از این مدل فروشنده‌هایی‌ست که در نوبت آدم با دیگران صحبت می‌کند و من کلافه می‌شوم! رو کرد به من و گفت «خب چقدر بود قیمتش؟» گفتم «4هزار تومن» پرسید «خب چقدر باید بهت برگردونم؟» خندیدم و گفتم «هزار تومن!» فروشنده به شوخی پرسید «دلت میاد از منِ یتیم هزار تومن رو بگیری؟!» من باز هم خندیدم و گفتم «والا منم بازارم کساده!!!» فروشنده بلندبلند خندید. پولم را پس داد و من هم تشکر کردم و به راهم ادامه دادم.


پ.ن: دومین پست امروز. مطلب قبلی؛ مشکی

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۹۶ , ۱۵:۳۰

مشکی

به منشی باشگاه گفتم «لاکتون چقدر خوشرنگه!!» فوری لاکش را از درون کیفش برداشت و به من قرض داد که من هم بزنم! کلی ذوق‌زده شدم و وقتی لاک روی ناخن‌هایم خشک شد ذوق بیشتری هم داشتم! هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم که یک روز رنگ روشن به دست‌هایم بیاید -من عاشق رنگ‌های تیره به خصوص رنگ مشکی‌ام- و علاوه بر آن اینقدر به دلم بنشیند! تا حدی که رفتم و لاک همان رنگی خریدم که حدودن یک هوا تفاوت دارند با هم؛ آبی اقیانوسی روشن!


پ.ن: موقع خریدن لاک نتوانستم طاقت بیاورم و 3تا رنگ تیره هم خریدم که مبادا شخصیتِ تاریکِ درونم ناراحت شود!!

پ.ن2: وقتی وسایلم مشکی‌ است حس می‌کنم که این صحیح‌ترین رنگی‌ست که می‌تواند از جانب من حرف بزند و مرا بازگو کند!

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۹۶ , ۰۰:۵۹
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه