۲۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

Chester که بود و با ما چه کرد

ویلای یکی از بچه‌ها بودیم که تلگرم به زور اپدیت شد، چون آنتن‌دهی خوبی نداشت اون منطقه. 2تا از بچه‌ها توی بالکن سیگار میکشیدن. 2 نفر دیگه هم با پیانو دیجیتال مشغول بودن. پیام‌ها رو چک کردم. همه می‌گفتن که چستر مرده. باورم نمیشد. سریع رفتم سمت یکی از بچه‌ها که اونم اهل موزیک راک و متاله، حتی بیشتر از من. باورمون نمی‌شد. Chester Bennington؟ خودکشی؟ چرا باید خودشو حلق‌آویز کنه؟؟ بغض راه گلوم رو بسته بود. من حتی با Linkin Park هم نوستالژی ندارم. نوستالژی‌های زندگی من اونقدری با همه فرق داره که گاهی احساس می‌کنم سالها عقب افتادم از بقیه. صادقانه باید بگم سال‌های سال اسم لینکین‌پارک رو شنیدم و به خودم زحمت ندادم ببینم چی میگن، حتی بعد از اینکه آرشیوشون رو دانلود کردم، حتی بعد از اینکه کنسرتش رو دانلود کردم و دیدم. حتی نمی‌دونستم بچه‌ها ازش اجرای زنده و موزیک ویدیو دادن بهم. صادقانه بگم که چند ماهه که عاشقشون شدم و این مَرد حیف شد. حیف شد که دیگه نیست. حیفه که دیگه صداش رو نمی‌شنویم. کاشکی موقع خودکشی هوشیار بوده باشه. نمی‌خوام ببینم که اوردوز کرده، یا مست بوده، یا هرچیزی مصرف کرده باشه. نمی‌خوام حس پوچی رو اونقدر عمیق احساس کنم توی رفتنش. با این همه علاقه‌ای که به اوریل، متالیکا، اونسنس و وان‌دیرکشن دارم اما هیچ‌وقت توی خیالپردازیام خودم رو کنارشون روی استیج ندیدم. اما لینکین‌پارک چرا. دلم می‌خواست مث Rock Am Ring 2004 که اون پسر آلمانی رو خواستن که بره روی استیج، یه روزی هم چستر میکروفون رو میداد دست من و حتی باهاش آهنگ Numb رو همخونی می‌کردم. و حالا این آرزو هم مث آرزوهای دیگه‌ای به گور میره. حسرت کنسرت خیلی‌ها می‌مونه روی دلم و این غم‌انگیزه.
روزی که فهمیدم Avril دیگه اون آدم سابق نخواهد شد و دیگه ایدل من نیست از درون شکستم. نبودنش سخت بود با اینکه زنده بود. روزی که Zayn از وان‌دیرکشن رفت بی‌اختیار اشک میریختم و تا چند ماه حتی نتونستم آهنگای One Direction رو گوش بدم و کنسرت بزرگ و قشنگشون رو تماشا کنم، با اینکه Zayn زنده بود و فقط دیگه نخواست که توی گروه باشه. حالا اما چستر زنده نیست و کلی یادگاری از خودش گذاشته واسه زندگی یکی مث من. حرفایی که حرف دل خیلی‌ها مثل منه. آهنگایی که وقتی گوش میدی احساس می‌کنی دیگه تنها نیستی. ینی یکی از دلایل خودکشیش تنهایی هم بوده؟؟ کاش بفهمیم چه حسی داشت.

این روزا انگار خبرای بد قطار شدن. مریم میرزاخانی. الانم چستر. نمی‌دونم چرا هی باید یه اتفاقی بیفته تا من سرم بخوره به سنگ و یاد بگیرم خیلی چیزا رو. که بفهمم خیلی چیزا رو. که راه زندگیم رو تغییر بدم با یاد گرفتن و فهمیدنشون. دیگه بدون خوندن بیوگرافی هیچ گروه یا خواننده‌ای که تازه باهاشون آشنا شدم ازشون نمی‌گذرم. دیگه نمی‌ذارم خستگی روحم باعث شه موزیکا رو بدون توجه به متنشون گوش بدم. دیگه نمی‌ذارم پوشه موزیکام بشه انباری آهنگ‌های خاک‌خورده‌ای گوش‌ندادمشون.

چستر توی آخرین مصاحبه‌ش با ET Canada گفته ".If you're not having fun in your life, you're doing it wrong". یعنی تحمل زندگی اینقدر واست سخت بود لعنتی؟؟ یعنی اونقدر تحت فشار بودی که دیگه نمی‌تونستی تحمل یه لحظه نفس کشیدن رو داشته باشی؟؟ یعنی کاری از روانشناس‌ها و حتی روانپزشک‌ها برنمیود؟؟
دلمون واست تنگ میشه لعنتیِ خوش صدا، دلتنگ عربده کشیدن‌هات میشیم.

  • • عالمه •
  • جمعه ۳۰ تیر ۹۶ , ۲۲:۱۳

نکنه مرده‌پرست باشم؟!

من نه هیچ‌وقت به ریاضیات علاقه داشتم نه افراد معروف و توانای این حیطه رو میشناختم. قبلن حدود 2 سه بار از طریق همین فضای مجازی عکس مریم میرزاخانی رو دیدم و یه اطلاعات مختصر تا همین حد که از نابغه‌های ریاضیه و توی امریکا تدریس میکنه. اون موقع کوچیک‌ترو و خام‌تر و بودم و دنیا یه شکل دیگه بود برام. چند روز پیش که خبر بیماریش رو شنیدم ناراحت شدم. راستش مث اون زمان؛ عموم اوووونقدر بیمار بود ولی مث بچه‌ها امید داشتم خوب شه. ولی نشد. خیال می‌کردم مریم میرزاخانی هم مثل استاد شجریان این دوره رو می‌گذرونه. هرچند که استاد هم هنوز کامل خوب نشده... یادمه عید 95 که ویدیوی صحبتاش در رابطه با بیماریش پخش شد تا 3 روز گریه می‌کردم که نکنه یه وقت دووم نیاره؟! من هنوز کنسرتش نرفتم! این آدم حیفه که بمیره. مریم هم همینطور. با اون همه ایده و نقشه و فکرای بزرگ حیف بود که اینقدر زود بره. باید میموند و کلی معادله‌های بزرگ حل می‌کرد. کلی ایده و نظریه در رابطه با شکل دنیا ارائه می‌کرد. باید میموند تا دخترشم یه زن بزرگ مثل خودش بشه.
از دیروز که بهش فکر می‌کنم هی پیش خودم خجالت می‌کشم که دارم عاطل و باطل عمرم رو می‌گذرونم. همش وقتم رو توی اینترنت می‌گذرونم و رویاهام رو گذاشتم یه گوشه توی زنبیل. کاش یاد بگیرم از آدمای بزرگ تا وقتی که زنده‌ن الگو بسازم و دوسشون داشته باشم.
دختر تو حیف بودی! تو باید میموندی! می‌دونی، اگه کسی اون بالا، توی آسمونا، بالای ابرا بود که تو رو برنمی‌داشت ببره!! کلی آدم بیخود توی دنیاست که دارن میلیون میلیون آدم رو زجر میدن با کارا و حرفاشون. دیروز با خودم می‌گفتم انجلینا جولی هم در معرض این بیماری بود و نجات پیدا کرد. کاش تو هم خوب می‌شدی. کاش زیاد زجر نکشیده باشی.

 

 

پ.ن: مهتاب حقیقی،خواننده اوپرا و دختردایی مریم میرزاخانی، یک روز پیش از درگذشت مریم آهنگ "جان مریم" رو براش خوند و خواست که واسه سلامتیش دعا کنیم. حیف...

 


دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 24 ثانیه 

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶ , ۱۳:۴۶

چند قطره آرامش

به نظرم آدمایی که مرتب دیگران رو و مسخره و قضاوت می‌کنن زندگی پرآشوبی دارن. چون اونا آگاهن که یه نفر دیگه مثل خودشون وجود داره که بابت لکه روی لباس، چند تار شاخ شده از مو و هرچیز خیلی کوچک و کم‌اهمیتی بخواد اونا رو قضاوت کنه و سوژه‌ی جمع بشن. این آدما واسه اینکه کسی بهشون نخنده خیلی زیر فشارن. نمونه‌ش هم نوجون‌هایی که حال و هوای زندگی دیجیتالشون با ماها خیلی فرق داره و از انداختن هیچ تیکه و متلکی دریغ نمی‌کنن.
گاهی به خودم میام و به روند فشن لباس‌هام در طی زمان نگاه می‌کنم و می‌بینم هی داره ساده‌تر و خارج‌تر از عرف کشور میشه. با شلوار خونه و مانتوی چروک میرم سوپرمارکت. صرفن فقط می‌خوام حداقل حجاب لازم رو رعایت کنم، برخلاف آدمی که در سال‌های گذشته بودم. یا مثلن تعداد لوازم آرایشم که هی کمتر میشه. عکسای بدون آرایشم بیشتر میشه. الان واقعن آروم‌ترم. عمق دریا همیشه آروم‌تره.

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۴ تیر ۹۶ , ۱۳:۳۶

احترام به خود و تنهایی

متوجه شدم که این اواخر نه تنها خودم چسناله‌های عاشقانه نمی‌نوسیم توی وبلاگم بلکه چسناله‌های عاشقانه‌ی دیگران هم خیلی روی مخمه.
توی وبلاگ ننوشتم ولی شمارشو پاک کردم. دوست‌پسرهای سابقم رو انفالو کردم و مهراد فعلن اینستا نیست وگرنه اونم انفالو می‌کردم _دقیقن اولین و آخرین باریه که اسم کراشم رو آوردم_ درسته که هنوز توی ذهنمه ولی خب وقتی 2 سال بهش فکر کردم قطعن زمان میبره تا کمرنگ شه. وقتی می‌شینم با خودم فکر می‌کنم که بعضی آدما چطور با حرفا و کاراشون تحقیرم کردن می‌بینم که تصمیمم برای قطع رابطه با اون‌ها تصمیم بسیار درستی بوده. آدمایی که توی انتخاب واژه‌هاشون هیچ دقتی نداشتن. یا اون آدمایی که قبل از حرف زدن اصلن فکر نمی‌کردن و چیزایی رو به زبون می‌آوردن که اشکام سرازیر می‌شدن. فرقی نداره مادرم یا دوست‌پسرم یا دوستام یا صرفن یه عکاس و فالوعر. همشونو گذاشتم کنار.
دیشب یه پسری توییت زده بود با این محتوا که گاهی همینجوری بی دلیل از یکی خوشت میاد. بعد اومد دیرکتم و گفت منظورم تو بودی. گفتم نمی‌دونم بابت لطفت تشکر کنم یا نه به این فکر کنم که پودرم کردی! در ادامه گفت آره با اینکه قیافه‌ت مالی نیست ازت خوشم اومده. و در ادامه که دید ریده، خیلیم بد ریده، هی اومد توضیح داد که منظورم این بود همیشه آدم شیفته زیبایی دیگران نمیشه و معذرت‌خواهی کرد و گفت اصلن قیافه دختر مردم به من چه و خلاصه هی بیشتر رید!! حالا این که صرفن یه آدمی بود که چند ساعتی از فالو کردنش می‌گذشت اما 2تا از دوست‌پسرای من به همین شدت نادان و نسنجیده بودن، حتی بدتر، که دلم می‌خواد جلوشون وایسم و بگم خدای من! تو واقعن زن‌ها رو میشناسی!! دقیقن از چیزایی حرف میزنی که خوششون میاد!!!! جالبه که این مدل از آدما ادعاشون آسمان نیلگون رو پاره می‌کنه و نمی‌تونن قبول کنن این حرفا و رفتارا چیزی نیست که یه زن دلش بخواد!!
یا مثلن اون عکاسی که خیلی اصرار داشت هزینه بلیط پرواز رفت و برگشت و اقامت من در تهران رو بپردازه که من مدل برهنه‌ش بشم. ولی یه مشکل وجود داشت اونم اینکه مدل و یه تابلوی هنری واسش فرقی ندارن. شما موقع خریدن تابلو می‌تونید بگید "این یکی از بهتریناییه که دیدم" ولی قطعن برا یه انسان به خصوص برای اشاره به بدنش کاربرد نداره و اگه بخواین یکی مدلتون شه همین که به زیباییش اشاره کنید کافیه، نه اینکه پای آدم‌های سابق رو هم بکشید وسط! به خصوص وقتی روی دختر مورد نظر کراش هم داشته باشید. در کل کسی خوشش نمیاد خودش رو در رقابت و مقایسه با دیگران ببینه، چه کارمند، چه مدل، چه دوست‌دختر/پسر، چه دوست، چه فرزند خانواده، چه هرکی.
اجازه می‌خوام که از حرفا و کارای دوست‌پسرای قدیمم چیزی نگم چون واقعن اونقدری بده که نمی‌تونم توی وبلاگم بیانش کنم. لذا همینجا می‌بندم پستم رو.


پ.ن: ...Queen - We Will Rock You is playing
  • • عالمه •
  • جمعه ۲۳ تیر ۹۶ , ۱۸:۰۱

گاهی باید تجدید نظر کرد

یه روزی بهم گفتن باید احساساتت رو بروز بدی و حرف بزنی. من هی مصمم‌تر شدم (متاسفانه توی بروز خشم و تنفر خیلی موفق‌تر بودم) و هی دورم خلوت‌تر شد، یعنی خودم خواستم که علف‌های هرز رو هرس کنم. تا جایی که دیگه آدمای انگشت‌شماری موندن با یه عالمه حرفایی که به آدمای نادرست گفتم. امروز خودم رو توی آینه نگاه کردم و دیدم اوه بازم کلی جوش عصبی بابت دعواهام با داداش، و اوه پریودی که حتمن بابت بهم ریختن هورمونام به تاخیر افتاده و اوه دیروز به داداشم گفتم میز اتو رو بیار و کمد رو همونطور بهم‌ریخته رها کرد. دیگه وقتشه دهنم رو ببندم و با بروز احساسات منفی رشته‌های عصبیم رو به کام مرگ نفرستم و به استقبال پیری زودرس نرَم. نه اینکه خودخوری کنما. بزنم به بیخیالی. مثلن همین میز 2 ماهه که پر از خاکه و دیگه مهم نیست.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶ , ۱۶:۱۲

پراکنده

آدم می‍تونه تا پایان دنیا غر بزنه و از دنیا و همه‌چیز شکایت کنه، حتی توی وبلاگشم پست کنه. در لحظه سبک میشی ولی در طولانی مدت دیگه خودتم خسته میشی؛ که ای بابا! چقدر بگم! چند سال بگم؟! خودمم کلافه شدم حتی! آره این و این و این و این مشکلاتمن. ولی راه حل چیه؟! بگردم راه حل رو پیدا کنم که از این باتلاق رهایی پیدا کنم. چقدر دلم یه رواشناس خوب می‌خواد.

ویلا که نداریم، ولی کاش یه انباری چیزی داشتیم یه جای دیگه که گهگاهی برم اونجا و اعصابم آروم شه. گاهی دلم نمی‌خواد هیچ‌یک از اعضای خونواده رو ببینم. این روزا داداشم بیشتر از همه آزارم میده با کاراش. خونه پدر پدریم هست ولی خب توی یه نیمه‌ش خانواده زندگی میکنه و نمیشه استراحت روحی داشت. به خصوص که عالم و آدم میشناسن ما رو توی اون روستا.

این چند روز چقدر دلم یه بغل گرم و صمیمی می‌خواد. به گمونم آماده‌م که یکی رو وارد زندگیم کنم. دلم مهمونی می‌خواد، جشن می‌خواد. برم برقصم. بالاپایین بپرم. با پسر/هایی که ازشون خوشم اومده صحبت کنم و لاس بزنیم با هم (بذارید تصور کنم که عشوه و دلبری بلدم). دلم لباس زنونه می‌خواد با کفش پاشنه‌کوتاه. دغدغه‌ی موهامو چطوری بذارم؟ وای کرم‌پودر ندارم!؟ موهای بدنم یجوری کوتاهه که نمیشه اپیلاسیون کرد، چیکارش کنم!؟ دلم می‌خواد تا نصفه شب موزیک بذاریم و وقتی داریم میریم خونه اونقدر خسته باشیم که میله‌های راه‌پله رو نگه داریم. کاش میشد.



پ.ن: ...Queen - Another Bites of Dust is playing

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶ , ۲۰:۰۷

بعضی حاطرات با اسید هم پاک نمی‌شن

یه پسربچه‌ی کوچولو داشت مث خیلی از بچه‌های کوچیک دیگه جلوتر از والدینش با ذوق راه میرفت و مث خیلی از بچه‌های کوچیک دیگه خورد زمین. باباش برا اینکه گریه نکنه واسش دست زد و بعد رفت کمکش تا بلندش کنه. منم یادمه که بچه بودم و خوردم زمین، جوری که از سرم خون میچکید و بخیه خورد و اون قسمت هیچ‌وقت موهاش رشد نکرد. ولی بابام زد زیر گوشم.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶ , ۱۳:۵۳

حیف

بوتیک‌های مورد علاقه‌ام یکی پس از دیگری تغییر سبک می‌دهند و بعضی دیگر بعد از سال‌ها جمع کردند و رفتند و حالا ویترین‌های این شهر تکراری می‌شود.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶ , ۱۰:۵۲

منِ من کو؟!

مدتی‌ست که در فروشگاه به سمت وسایل رنگی می‌روم نه رنگ‌های تیره‌ی مورد علاقه‌ام. مدتی‌ست که طرح‌های پرچم امریکا و انگلستان دلم را نمی‌برند. من کجا هستم؟!



پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ چیزهای کوچکی در دنیا هستند که به نظرم نباید بی‌تفاوت از کنارشان گذشت

  • • عالمه •
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶ , ۱۷:۵۴

چیزهای کوچکی در دنیا هستند که به نظرم نباید بی‌تفاوت از کنارشان گذشت

حدود یک سال پیش تعداد بسیار زیادی از لباس‌هایم را به هوای اینکه دیگر به آن‌ها احتیاج ندارم و با سلیقه‌ام جور نیستند چپاندم داخل انباری؛ قرار بود که مادرم آن‌ها را به افراد نیازمند ببخشد (آن موقع هنوز رابطه‌ام را قطع نکرده بودم). دیروز به بهانه‌ی اینکه دوچرخه‌هایمان را در انباری بگذاریم تا دیگر شاهد دزدیده شدن چراغ‌هایمان نباشیم من و برادر و پدرم بسیج شدیم تا انباری را تمیز کنیم. خاطرات زیادی زنده شدند؛ عروسک‌هایم، کیف مشکی با نواره‌های نقره‌ای و طرح صورتی‌رنگ Hello Kitty که پدرم از مکه سوغات آورده بود، بلوز گپ زرشکی‌‌رنگ گشادم، کتاب‌های کلاس زبان، دیکشنری Oxford Elementary، سی‌دی پلیر و اسپیکرهایی که شکل دلفین بودند، نوار ویدیوی تنها جشن تولد نمی‌دانم چندسالگی‌ام (احتمالن 13) و اردوی سال 1384، یادگاری همکلاسی‌هایم و لباس‌هایی که البته از 6 سال قبل‌ پا فراتر نمی‌گذاشتند. کفش‌ و صندل‌های پاشنه‌دارم را از لیست اهداشوندگان خط زدم. کاپشن و مانتو و شلوار 6جیب و چند دست لباس دیگر را هم همینطور. با کمال تعجب دیدم که یکی از مانتوها و شلوار 6جیب محبوبم دیگر اندازه‌ام نیستند! چندتا از جین‌هایم هم همینطور!! خدای من! تابحال در زندگی هیچ لباسی برایم تنگ نشده بود!! جلوی آینه ایستادم و خودم را برانداز کردم. مثل اینکه واقعن تغییر کرده‌ام. لباس‌هایم هم مهر تاییدی هستند بر این موضوع. به خصوص کاپشن مشکی بادی‌ام که حالا دیگر گشاد نیست و سایزم شده _نویسنده دچار بغض خفیفی می‌شود_ کشوها و کمدم را گشتم. لباس‌هایی بودند که دیگر استفاده نمی‌کنم. به شلوار جین دمپاگشادم نگاه انداختم. دیگر سایز تنم نیست. اما آنقدری دوستش دارم که نمی‌توانم ببخشمش که برود! به گمانم باید این شلوارم را از مادرم بیشتر دوست داشته باشم. ما آدم‌ها گاهی خودمان میل سقوط داریم؛ سقوط از چشمان هم. گاهی میل رفتن داریم؛ رفتن از قلب هم.

به نظرم آدم نباید برای کنار گذاشتن لباس‌هایش عجله کند. آدمیزاد گاهی پشیمان می‌شود. حالا مانتوی سفید گلدارم که وقتی خریدمش برادرم گفت "آبجی جدی خودت خریدی اینو؟؟!!!" و علی هم گفته بود "اون مانتوت خیلی خوبه، بیشتر بپوشش" را برگرداندم به کمدم و از این کارم خرسندم. لباس‌های داخل انباری باعث شدند یادم بیاید قبلن چه چیزهایی می‌پوشیدم و چطور آدمی بودم. البته با لباس‌هایم عکس دارم، درست. ولی دیدنشان از نزدیک و لمس کردنشان صفای دیگری دارد و خاطرات قدیمی را زنده می‌کند.

  • • عالمه •
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶ , ۱۷:۰۴
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه