۲۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

اصلن بیایید شق‌القمر کنیم

به سختی خودم را به میز شام رساندم. خسته بودم. روحم خسته بود و جسمم را هم خسته کرده بود.
- "فقط این غذا رو بخورم و بعدش بخوابم"
+ "بعد از ظهر نخوابیدی؟"
- "کِی بعد از ظهر خوابیدم که این دفعه دومم باشه؟"
+ "روزایی که باشگاه میری خسته میشی. یکم استراحت بد نیست"
- "من همینطوریشم احساس پوچی می‌کنم بعد تو میگی روزا بخوابم؟!"
+ "مگه دیگران دارن شق‌القمر می‌کنن که تو احساس پوچی می‌کنی؟!"
اصلن همین که دیگران هم کاری نمی‌کنند آزاردهنده است. همین راکد بودن زندگی حالم را بدتر می‌کند. همین تفکر که مردم خیال می‌کنند متولد می‌شوند، به مدرسه می‌روند، تحصیل می‌کنند، در صورت مذکر بودن به سربازی می‌روند، شغلی پیدا می‌کنند که درآمد نسبتن خوبی داشته باشد _گور پدر علاقه به کار_ ، ازدواج می‌کنند، بچه‌دار می‌شوند، پیر می‌شوند و می‌میرند. و این چرخه برای فرزندانشان ادامه پیدا خواهد کرد. از خودم می‌پرسم که یعنی زندگی فقط همین؟ همینقدر مزخرف و تکراری و خسته‌کننده؟ پس چه بر سر آرزوها و رویاهایم می‌آید؟ بدون ماجراجویی و هیجان؟ بدون تجربه‌کردن چیزهای جدید؟ بدون آن‌ها خواهم مُرد! همینکه نمی‌توانم چیزهایی که می‌خواهم را داشته باشم آرام آرام مرا از درون نابود می‌کند.



پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ می‌سوزه

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۶ , ۱۹:۰۲

می‌سوزه

نشد یه روز آشپزی کنم و خودم رو نسوزونم! قابلمه اونقدری داغ بود که وقتی پارچه بهش خورد بوی اتو بلند شد! دیگه ببینید چه بر سر انگشت اشاره‌ی من اومد!
روغن ماهیتابه خطاب به من: "هرجا که باشی پیدات می‌کنم، می‌پرم روت و می‌سوزونمت!"

یادمه یه بار از باشگاه که برگشتم خونه رفتم تا قابلمه رو چک کنم. نیم‌تنه ورزشیم هنوز تنم بود. حین جابه‌جایی قابلمه خورد به شکمم و سوختم!

یخامون تموم شد. الان دستم توی ظرف آب خنکه که خوب شه.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۶ , ۱۸:۱۲

دنیای غبارآلود من

آدم‌هایی رو از نزدیک می‌شناسم که زندگی کردن توی ایران واسشون جُکی بیش نیست. خونه ایرانشون حکم یه خونه وسط روستا رو داره. امروز ایرانن، فردا روسیه، پسفردا رو خودشونم گاهی نمی‌دونن. همه استوریاشون یا توی فرودگاهه یا جاهای دیدنی شهرای کشورای دیگه. هیچ‌گونه درک و تصور ذهنی از بی‌پولی ندارن. هیچ چیز براشون محال نیست. به واسطه‌ی پول باباشون می‌تونن روی هر دختر و پسری دست بذارن و باهاش باشن. اینکه از بدو تولد هرچیزی که خواستن مهیا شده بهشون این پیش‌زمینه رو داده که می‌تونن همه رو داشته باشن و چیزی توی دنیا نیست که نتونن به دست بیارن. بین دغدغه‌های من و دغدغه‌های اون‌ها میلیاردها سال نوری فاصله‌ست. دنیا خیلی بی‌رحمانه ناعادلانه‌ست.



پ.ن: سومین مطلب امروز. پست قبلی؛ و چرا بلد نیستیم

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶ , ۲۰:۳۲

و چرا بلد نیستیم

آلبوم‌های زیادی رو ورق زدم. عکس‌های زیادی رو توی گوشی دیدم. از زوج‌های زیادی هم عکس 2نفره گرفتم. توی این عکس‌ها اکثر مردها خیلی خشک و بی‌روح و بی‌احساس کنار همسرشون ایستادن و این زن بود که خودش رو به سمت مرد متمایل می‌کرد و دست زن خیلی بی‌رمقپ پوست دست مرد رو لمس می‌کرد. یا مثلن دست بی‌رمق مرد که روی کمر زن بود و آدم احساس می‌کنه هر آن ممکنه دست آقاهه بیفته!! سرمای خاصی دارن این عکسا. این صحنه‌ها خیلی ناامیدم می‌کنن. ماها حتی عشق ورزیدن رو هم بلد نیستیم.



پ.ن: ...Linkin Park - Numb (Piano and Cello Cover) is playing

پ.ن2: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ باز هم کارهای انجام نداده

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶ , ۲۰:۱۷

باز هم کارهای انجام نداده

21 موضوع ذخیره کردم که راجع بهشون بنویسم توی وبلاگ اما بعد از Instagram حالا دوباره بعد از چند سال به Twitter برگشتم و چند وقتیه که اونجا عمرم رو می‌سوزونم. اونجا نسبت به نوشتن ارضا میشم و وقتی برای وبلاگ نمی‌مونه که شرم بر من باد!!

دیروز رفتم عینک جدیدم رو گرفتم. هنوز چشام به عدسی جدید عادت نکرده و گنگه همه‌چی.



پ.ن: ...Aerosmith - Dream On is playing

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶ , ۱۸:۳۶

دو...ری

اون لحظه که بیدار میشی فکرات بهش هست ولی خودش نه، رون‌هات رو فشار به هم. دقیقن همون لحظه.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶ , ۱۳:۴۲

این روزها

بابا حق داره که به این زندگی راضی باشه. وقتی به بیش از یک دهه قبل فکر می‌کنم که مامان یک‌تنه خونه رو جهنم کرده بود و بابا باید میومد من رو از دستش نجات می‌داد بغضم می‌گیره. واقعن دلم می‌خواد که می‌تونستم با بابا رفتار بهتری داشته باشم ولی نمی‌تونم. آتش خشم و نفرت درونِ من هنوز شعله‌وره و به این راحتیا خاموش نمیشه.



پ.ن: چهارمین مطلب امروز. پست قبلی؛ خودشناسی

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶ , ۱۹:۳۷

خودشناسی

هر رفتاری از جانب دیگران که ذره‌ای شبیه رفتارهای مادرم باشد مرا به‌هم می‌ریزد. و کشور پر است از این تیپ آدم‌های شبیه مادرم. و همین شده که من تنها مانده‌ام.



پ.ن: سومین مطلب امروز. پست قبلی؛ آفتاب‌سوختگی

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶ , ۱۶:۰۴

آفتاب‌سوختگی

دیروز مجددن رفتم آفتاب گرفتم و کمی تا قسمتی سوختم و حالا هرکجای بدنم رو که بخارونم تا چند ثانیه احساس سوزش دارم و تازه می‌فهمم که چقدر الکی بدنم رو می‌خارونم!!



پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ بعضی چیزها را باید امتحان کرد

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶ , ۱۴:۲۲

بعضی چیزها را باید امتحان کرد

وسایل لازم برا برداشتم. سر راه از شیرینی‌فروشی سر خیابان 2تا بادکنک هم خریدم. رفتیم زیرانداز پهن کردیم و وسایل مورد نظر را چیدیم. فهمیدم که دوستم هم یک خجالتی‌ست. شروع کردم که گره‌های دستبند را یادش دهم. اینطوری مشغول می‌شدیم و حواسمان هم پرت می‌شد. اولین کسانی که سمتمان آمدند پسربچه‌هایی بودند که خیال می‌کردند بادکنک‌ها هم فروشی هستند!!! ما مشغول بودیم و حرف می‌زدیم و گهگاهی خانم‌ها می‌ایستادند و دست‌سازهایمان را نگاه می‌کردند، قیمت می‌پرسیدند و رد می‌شدند. بیشتر کسانی که تمایل به خرید داشتند ولی پولش را نداشتند دختربچه‌ها بودند. "خانوما بعد از ازدواج دیگه به این چیزا علاقه ندارن. دوست دارن طلا بخرن. حتی آزاده (مربی بدنسازیمان) هم همینطوریه. خودش بم گفت" این را گفت و باتلاق ازدواج عمق بیشتری در چشمانم پیدا کرد. درست که ازدواج یک مرحله جدید از زندگی‌ست ولی می‌شود هم ازدواج کرد، هم حد و مرز دخترانگی و زنانگی نکشید. دختران زیادی را دیدم که با جمله‌ی "من دیگه متاهلم، من دیگه بچه دارم. من دیگه از سنم گذشته" مدام خودشان را از دوست‌داشتنی‌هایشان دور می‌کنند.
خانمی سمتمان آمد و فهمیدیم که پارکبان است و با اینکه وجودش منطقی به‌نظر می‌رسد تابحال نمی‌دانستیم که پارک بانوان پارکبان زن هم دارد. گفت که پهن کردن بساط در پاک ممنوع است چون اگر این کار مجاز باشد سد معبر می‌شود و برای کسانی که ورزش می‌کنند مشکل ایجاد می‌شود و حرف‌هایش کاملن منطقی بود. گفت که اجازه دارید وسایلتان را دست بگیرید و به صورت گردشی فروش کنید _نگاه من و دوستم به‌هم کاملن گویا بود که هرگز چنین کاری نخواهیم کرد_ اما پهن کردن نه، حتی وسط چمن‌ها. "دفعه اولیه که اومدید؟" گفتیم آره و اجازه داد که امشب را بمانیم. یک ساعت نشستیم. هوا کاملن تاریک شد. کسی چیزی نخرید. وسایل را جمع کردیم و برگشتیم خانه. نکته مثبت این اتفاق این بود که دیوارِ حسِ بدِ این کار ریخت و گمان نمی‌کنم حتی اگر مثل آن پسر موفرفریِ جذاب و خوشتیپ در بالاشهر بساط پهن کنم حس بد و عجیبی داشته باشم.



پ.ن: ...Cara Delevingne / I Feel Everything is playing

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶ , ۱۲:۴۸
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه