۱۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

"Loving him was red"

وای-فای گوشی را خاموش می‌کنم. هندزفری را برمی‌دارم. آهنگی که دلم برده را پخش می‌کنم. صدا را تا آخر زیاد می‌کنم. اشک‌هایم بدون وقفه می‌ریزند. انگار این بغض تمامی ندارد. حرف‌ها تکراری‌اند و درمانش را می‌دانم و شاید نمی‌دانم. اشک می‌ریزم و زانوهایم را بغل می‌کنم و از خودم می‌پرسم دوست داشتن آدم‌ها نباید اینقدر سخت باشد! دوست داشتن نباید سخت باشد. چرا مثل خیلی‌ها حرف زدن درباره احساسی که به دیگران دارم را حق خودم نمی‌دانم؟ به جواب همیشگی می‌رسم. دوباره برمی‌گردم به اول جاده. می‌رسم به والدینم. می‌رسم به والدین والدینم. می‌رسم به زندگی‌های گذشته. و فقط اگر بدانم کدام دیوانه‌ای بود که اولین بار باعث غم دیگران شد که اینطور نسل به نسل ادامه پیدا کرد و بعد از قرن‌ها عقده‌های بزرگتری را ساخت. و شاید حق با من باشد که بعد از 25 سال برایم سخت باشد که قفل ذهن و دهانم را باز کنم. منی که عمری حق حرف زدن و اظهار نظر را نداشتم. منی که حالا یادم رفته در رابطه بودن چه رنگ و طعمی داشت؟ بغض هنوز جایی در نزدیکی تارهای صوتی راه گلویم را می‌بندد.

جایی در افکارم خاک می‎خورد تا اینکه چند شب پیش خوابش را دیدم. صبح که بیدار شدم دلم می‌خواست نگاهش کنم. شماره جدیدم را ندارد. عکس پروفایلش را چک کردم. دلبرتر از همیشه. اخم داشت. با خودم فکر می‌کردم که یعنی دنیا با او چطور تا کرده که و زندگی‌اش چگونه بوده که روبه‌روی دوربین اخم می‌کند، و البته هنوز جذاب است؟ چند روزی مدام یادش بودم. بعضی آدم‌ها را طوری می‌شناسم که نیازی نیست خودم دهن باز کنم. به لطف دنیای مجازی کاری می‌کنم که خودشان شروع کنند به حرف زدن. بله! رقت‌انگیز است! فقط یک Loser چنین کاری می‌کند. اگر شما هم در مقابل کسی که دلتان برایش رفته دست‌وپا چلفتی‌تر از همیشه شوید، ضربان قلبتان بالا برود، عرق کنید، از استرس شروع کنید به سِر شدن و اشتهایتان را از دست بدهید شاید کمی به من حق بدهید. حرف زدیم و درنهایت به گمانم تقریبن برای همیشه از دستش دادم.

کامران و هومن آهنگی دارند به اسم "حسودی" که با وجود مثلن بامنطق زندگی‌کردنم کاملن شامل حالم می‌شود؛
"من به زمین، من به هوا
به ماه به اون ستاره‌ها
به کوچه و خیابونا
که با تواند بعضی شبا
به مقصدی که رسیدی
به هرکی که توی راه دیدی
به اون که یک دفعه ازش
آدرسی چیزی پرسیدی
حسودیم میشه
حسودیم میشه"

و من حسادت می‌کنم به همه‌ی آدم‌هایی که با تو قدم می‌زنند، با تو شوخی می‌کنند، با هم صحبت می‌کنید، با هم وقت می‌گذرانید و در زندگی‌ات هستند (به جز منِ لعنتی که ایکاش من هم بودم)، به کلاسی که در آن پا می‌گذاری، به راننده‌تاکسی که تو را می‌بیند و به قول کامران و هومن حتی به عطر روی پیرهنت حسادت می‌کنم. بابت اینکه تو با من نیستی هزاران سوال بی‌جواب در سرم می‌چرخد. دقیقن چه چیز کم داشتم؟؟ گاهی خنده‌ام می‌گیرد که چرا این‌ها باید حرف‌های یک زن جوان باشد! به گمانم در نهایت با دنیایی از حرف های ناگفته به گور خواهم رفت.



پ.ن1: همین چند دقیقه پیش.

پ.ن2: ...Red - Taylor Swift is playing

پ.ن3: به پست‌های اخیرم که نگاه کنید همه‌اش شده "من چرا نمی‌تونم حرف بزنم؟ چرا اون منو نخواست؟ چرا والدینم همچینن؟" همش گله و شکایت. اینجا تنها پناه من است. نمی‌توانم درش را گِل بگیرم و ترکش کنم. حتی اگر یک مشت چرند تایپ کنم.

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۹ مهر ۹۶ , ۰۲:۵۲

غروب در خیابان

اون رو نمی‌دونم چرا یه دور نگاه کرد و دوباره سرشو به سرعت برگردوند و داشت منو نگاه می‌کرد -شایدم اصلن دوستم رو نگاه می‌کرد- ولی من نگاهش کردم و دوباره سرم رو به سرعت برگردوندم و نگاهش کردم چون شبیه مهراد بود! مهراد بود؟! 99درصد مهراد بود!! همون موهای تراشیده، همون ریش بلند، همون ماشین سفید.



پ.ن: پست قبلی در طی 24ساعت اخیر؛ گاهی آخر دنیاست

پ.ن2: ...Linkin Park - Leave Out All The Rest is playing

و من می‌تونم همراه این آهنگ تا پایان دنیا گریه کنم تا ذره‌ذره از بین برم...

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶ , ۰۱:۴۴

گاهی آخر دنیاست

یادمه آلبوم جدید لینکین‌پارک که منتشر شد خیلی‌ها صداشون دراومد که این گروه ضعیف شده، افت کرده، دیگه مثل سابق نیست و از طرفی حق داشتن. یادمه پیج معروف Minutes to Rock and Metal توی کپشن خبرش نوشته بود "دیگر از فریادهای چستر خبری نیست!" و آره! دیگه از screamهای چستر خبری نبود. چستر خسته شده بود. چستر فهمیده بود دیگه فریاد کشیدن هم فایده‌ای نداره.


لینک یوتوب

لینک تماشا در کانال لینکین‌پارک

این ویدیو تنها 6روز قبل از Numb شدن ابدی چستر ضبط شده.
افسردگی اینه! پا به پای بقیه می‌خنده! اونقدری عاشق خوندنه که با جدیت آهنگ رو می‌خونه! من عاشق اون تیکه‌م که شیشه ماشین رو میده پایین و داد می‌زنه "All I want to do is be more like me and be less like you" و موقع گفتن "You" خیابون و آدماش رو با دست نشون میده!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶ , ۱۳:۵۱

مای لایف

مشکل زندگی فقط افسردگی و بی‌پولی و شکست‌عشقی و نداشتن رابطه عاطفی و جنسی و این چیزا نیست. مشکل می‌تونه این باشه که تو چطور به یه غریبه مثل نامادریت ( نمیشه انکار کرد که اون واسه من غریبه‌ست و من و داداشم و حتی بابام برا اون غریبه‌ایم) با لحن و ادبیات درست توضیح بدی که سیب‌زمینی‌ها رو تو سرخ نکن چون می‌رینی بهشون! ظرفا رو تو نشور چون شستن بلد نیستی و تمام مدت شیرآب بازه و مایع ظرفشویی رو یا استفاده نمی‌کنی یا میریزی کف دستت(!!) یا کف اسفنج و دوباره زرتی می‌بری زیر شیرآب و همش حروم میشه!! برنج رو وقتی که سر رفت سه ساعت روی گاز نذار چون اون برنج کوفتی شل میشه و تهش 1سانت از برنج رو می‌چسبونی به دیگ و به خیال خودت ته‌دیگ میشه ولی آشغاله و باید بریزیم دور! توی خورشت‌ها یه گالن آب نریز! تو اصلن نیازی نیست به چیزی دست بزنی! لیو می فاکین الون! اینا وظیفه‌ی تو یا هیچ‌کسی نیست پس اینقدر چسی نیا که "من وظیفه‌م رو روی دوش کس دیگه نمی‌ندازم و کسی رو اذیت نمی‌کنم"! و جالبه که همه‌ی این حرفا رو طوری می‌زنه که انگار مخاطبش همه‌ی این کارا رو انجام میده و درواقع با حرفاش داره سرزنشت می‌کنه! مریض بودنش، موفق نبودنش، ترسو بودن و حتی احمق بودنش رو از چشم ما می‌بینه! و من نمی‌تونم حتی یه کلمه حرف بهش بزنم چون نه اونقدر غریبه‌ست که دعوا راه بندازم نه اونقدر آشنا که باهاش راحت باشم! چقدر دلم می‌خواد جدا شم از خانواده ولی نمیشه چون جایی رو ندارم. دلم می‌خواد ساعت 12 شب دوش بگیرم و ساعت 1 موهامو خشک کنم ولی نمیشه. چرا؟ چون اون عضوی از خانواده‌م نیست که با هم راحت باشیم! اینجا لابد یه مشاور روانشناس میگه "اون اگه نمی‌تونه بیاد بهت بگه که صدای سشوار اذیتش می‌کنه خب مشکل خودشه"! آره فاکین مشکل خودشه. ولی تحمل یه نه خیلی غریبه نه خیلی آشنا که نه صبح‌بخیر میگه نه سلام، نه خداحافظی می‌کنه نه حتی اگه داری میمیری می‌تونی بهش بگی یه لیوان آب بده دستم، نه چیزی رو خبر می‌ده و وقتی داری از کنارش رد می‌شی رو و بدنش رو می‌کنه یه سمت دیگه واقعن سخت و حال‌بهم‌زنه. این وسط خیلی جالبه که ازم می‌پرسن چرا با مامانت قهری؟! قهر؟!؟! من به صورت کاملن عاقلانه ارتباطم رو باهاش قطع کردم چون نصف این بدبختیا رو از چشم اون می‌بینم؛ هیچ‌وقت آدمی نبود که پیشش احساس امنیت و آرامش داشته باشم و حتی یک بار از من، دخترش، بچه‌اولش، نخواست که باهاش زندگی کنم. واقعن فکر می‌کنم بعضیا باید جمله‌های انگیزشیشون رو بکنن توی ماتحت خودشون.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶ , ۲۱:۴۶

"خیالپرداز نادان" دو ساله شد

چند وقتی حالمان خوب نبوده و همه‌چیز را فراموش کردیم حتی زندگی کردن. صرفن خواستیم بگوییم که 28 شهریور تولد 2سالگی وبلاگ عزیزمان بوده.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶ , ۰۰:۰۵

ساده‌خان

توی این مدت کوتاه که دستبند می‌سازم اطرافیانم هوام رو داشتن. چند نفر از فامیل‌، یه تعداد از دوستام؛ حتی دوستا و آشناهای مجازیم. یکی از همین مجازی‌ها که توی اینستا و تلگرم هم در ارتباطیم با هم سفارش داد که یه دستبند دوستی براش ببافم. خلاصه رنگ تعیین کرد و منم طرح انتخاب کردم و درنهایت سایز دور مچ دستش رو بهم داد. گفت که دستبند رو برای یکی از دوستاش می‌خواد که ساکن رشته. دستبند تموم شد و بعد از اینکه طرح رو دید شماره کارتم رو گرفت و هزینه‌ش رو واریز کرد.
چند وقتی گذشت تا اینکه 5شنبه بهش پیام دادم و گفتم "قراره جمعه توی بازارچه شرکت کنم. می‌خوای که به دوستت بگو بیاد همونجا دستبند رو تحویل بگیره." ازم پرسید کاغذ کادو داری؟ گفتم آره. پرسیدم راستی اسم دوستت چیه؟ که اگه اومد بشناسمش. گفت بنویس "برای عالی عزیز". و من خیره موندم به صفحه گوشیم! یه حجم زیادی از خوشحالی و ذوق و سورپرایز رو با هم دیگه در خودم حس می‌کردم و محبت این کار اونقدر زیاد بود که اصلن نمی‌دونستم چی بگم و فقط اشک می‌ریختم! اشک ذوق! اون زمانی که احساس می‌کنی یکی دوستت داره، هواتو داره و تلاش می‌کنه خوشحالت کنه از قشنگ‌ترین لحظه‌های زندگیه که با هیچ‌چیزی نمیشه عوضش کرد!

مجازی عزیزم! می‌دونم که این روزا سخت درگیر زندگی هستی! اما هرموقع که این پست رو خوندی بدون که بی‌شک یکی از بهترین شب‌های زندگیم رو رقم زدی! این اتفاق بعد از هدیه تولدم که مهدیه واسم فرستاده بودو نقاشیم که خانوم مبهم کشید برای تولدم، سومین سورپرایز بزرگ زندگیم بود ♥

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶ , ۲۳:۵۵

ح مثل حریم‌شخصی

آدمی بودم که راحت شماره‌م رو به دیگران می‌دادم. اما همونطور که می‌دونید اتفاق‌های مختلف میفته، تجربه کسب می‌کنیم و زندگی و آدماش رو یه شکل دیگه می‌بینیم. یه تعداد از آدما، به خصوص پسراش، اینطورن که ارقام و اعداد خیلی براشون مهمه. با چند نفر خوابیدن؟ با چند نفر رفتن بیرون؟ شماره چند نفر رو گرفتن؟ انگاری بعضیا آدما رو با بازی‌های کامپیوتری اشتباه می‌گیرن! شبیه این بازیای ماشین که باید جاده‌هاشون رو Unlock کنی!! "خب از اینم که شماره گرفتم"! و قفل اون آدم رو باز کردن! منم خوشم نمیاد که یکی، چه دختر چه پسر، شماره‌م رو بگیره و بعدش خبری ازش نشه و پیام نده! یه مدته که، به خصوص از وقتی سیمکارتم رو عوض کردم، اگه توی فضای مجازی کسی ازم شماره بخواد میگم که ایدی تلگرمش رو بهم بده چون من حتی ایدی نذاشتم برای اکانتم -از طریق ایدی‌یاب مزاحم می‌شدن و پیام می‌دادن- حالا این وسط به یه عده برمی‌خوره که چرا شماره‌ت رو نمی‌دی؟ مگه به من اعتماد نداری؟ به من شک داری؟ و حقیقتش نه! چرا و چطور باید به کسی که از نزدیک ندیدمش اعتماد داشته باشم؟! حتی آدمی بودم که یه آدم مجازی اگه دعوتم می‌کرد همینطور خرکی پا می‌شدم می‌رفتم باهاش بیرون. ولی به لطف زندگی(!) الان دیگه نمی‌تونم بپذیرم یکی توی توییتر بگه "ما قراره سفر بریم جنگل، تو هم بیا" چون قبلن استرس همین کافه رفتن‌هاشم کشیدم چه برسه به جنگل! من حتی خرکی برا آدما عکس فرستادم و نمی‌دونستم چقدر ممکنه باعث دردسر شه. یکی از بزرگترین عیب‌های آدمیزاد اینه که همیشه می‌خواد خودش بیفته توی چاه و شخصن سرش بخوره به سنگ. ماها بیشتر وقتا حاضر نیستیم حرف دیگران رو بپذیریم و از تجربیاتشون استفاده کنیم. اونی که شماره‌ت رو می‌خواد هرکاری داشته باشه با همون آیدی و پیام دادن می‌تونه به کاراش برسه. پیش اومده من از دختر آیدی خواستم و قبول نکرد و خب منم پذیرفتم. هرکسی حق داره برای خودش حریم شخصی داشته باشه. ما هم باید یاد بگیریم اگه کسی گفت نه یعنی نه و بیخود اصرار نکنیم و ننه من غریبم بازی درنیاریم.



پ.ن:  ...Anathema - Are You There? is playing

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶ , ۰۵:۱۸

کوتاه

یکم حرفم نمیاد وگرنه 16تا موضوع توی "یادآوری امور شخصی" دارم برا نوشتن.

چند روز گذشته خیلی خیلی کم صحبت کردم، در حد چند کلمه. احساس می‌کنم تارهای صوتیم توانایی‌شون رو از دست دادن. صدا کم میارم هی!

احتیاج دارم با یکی همخونه شم تا زندگی کنم نه گشادی.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۱۱ مهر ۹۶ , ۲۲:۵۸

I feel blue

دیروز بعدازظهر حس عجیبی بود. ذوق داشتم ولی نمی‌دونم از چی! حسش مثل زمانی بود که یه آدم جدید وارد زندگیم شده. از اون‌جایی که نسبت به زندگی خیلی بی‌دقت شدم نشستم فکر کردم نکنه جدی یکی وارد زندگیم شده و یادم نمیاد!؟؟ تلگرم رو باز کردم تا مطمئن شم. خبری نبود. حالم خوب بود. آلبوم Harry Styles رو گوش می‌دادم و سرحال بودم.

این اواخر بعد از مدت‌ها از یکی خوشم اومد. دیروز هم به یادش بودم. رفتم پست‌های اینستاش رو نگاه کردم. دلم براش تنگ شده بود. نمی‌دونستم اصلن دوباره خودش پیام میده یا نه. از آخرین باری که حرف زدیم نمی‌دونم چند روز ولی بیشتر از یک هفته گذشته بود. بهش پیام دادم. همه‌چیز اوکی بود ظاهرن. چند ساعت بعدش همه‌چیز تموم شد! غمگین شدم. روزای سختی رو می‌گذرونم این چند وقت. نتونستم بغضم رو نگه دارم. خب حس خوبی بود وقتی باهاش حرف می‌زدم. درواقع حس خیلی خوبی بود! و من همین حرف زدن باهاش رو می‌خواستم که خب دیگه نمیشه. کل ماجرامون ساده و پیچیده و عجیب بود! بود، بود، بود! چقدر فعل گذشته! حتی الان که اینا رو تایپ می‌کنم تا زمانی که شما بخونیدش دیگه جزیی از گذشته محسوب میشه.
تعامل با آدما چقدر سخته. نمی‌فهمیم همو. هزاران سوالِ بی‌جواب با هرکاری میاد توی ذهنمون. از طرفی بدون آدما هم سخته. نمی‌دونم شاید انتخابامون اشتباهه یا هرچی. این وسط همش با احساساتمون درحال جدالیم. همه‌چیز با هم در تناقضه. نمی‌دونی باید چیو باور کنی. و اینکه آیا اصلن مهمه که حقیقت رو بفهمیم؟؟

می‌شد که مفصل‌تر بنویسم اما به همین میزان بسنده می‌کنم.

  • • عالمه •
  • جمعه ۷ مهر ۹۶ , ۱۶:۰۷

Breaking The Habit

الان که اینا رو تایپ می‌کنم نزدیک 3 ساعت از وقت خوابم گذشته ولی چه اهمیتی داره! مگه این همه زود خوابیدم به کجای دنیا رسیدم؟! 3 روزه که سریال 13Reasons Why رو می‌بینم. 5 قسمتش رو دیدم. همون قسمت اولش جذبم کرد. قسمت دومش خیلی تاریک و سنگین بود برام. همه‌چیزِ سریال ملموسه واسم. حس‌هایی که خودمم تجربه کردمشون. توی قسمت سوم جاستین توی بغل جسیکا گریه می‌کنه و برا من گریه کردنِ مرد -در عین حال که جذابه- یکی از سنگین‌‌ترین لحظه‌های دنیاست؛ نه به خاطر اینکه "مرد که گریه نمی‌کنه"!! نه! اون جمله چرند محضه! واسه اینکه اکثر مردها برخلاف اکثر زن‌ها به این راحتی اشک نمی‌ریزن. توی قسمت سوم معلم ورزش از کلِی درباره وضعیتش -وضعیت والدینش- توی خونه می‌پرسه. یادِ اول دبیرستان افتادم. تنها دبیر زیست‌شناسی بود که بابت نمره‌های پایینم توی خلوت ازم پرسید که توی خونه رفتار والدینت با هم و با تو چطوره. مثل همیشه بغض کردم. به دروغ بهش گفتم که همه‌چیز خوبه، در حالی که بعد از پایانِ سوم راهنمایی از هم جدا شدن. به نظرم اون لحظه از زندگی رو اشتباه کردم. شاید اگه راستش رو می‌گفتم نصیحت و راهکارهای مناسب بهم می‌داد. شاید یه سری چیزا عوض می‌شد. شاید!! ولی اون سوالش هنوزم باعث دلگرمیه. یادم میاره که یکی حواسش به من بوده. آدما توجه رو دوست دارن. گاهی تنها چیزی که توی دنیا می‌خوای توجهه. گاهی تنها چیزی که توی دنیا می‌خوای حرف زدن با اونیه که دوسش داری. ولی نمی‌تونی! دنیا همینقدر مزخرفه.

توی نوجونیام بی‌نهایت به مرگ فکر می‌کردم. نمی‌دونستم غیرعادیه. دخترداییم هم مثل من بود. وقتی که مامان از این موضوع خبردار شد اصلن طوری رفتار نکرد که با یه فاجعه مواجه شده. الان دیگه به مرگ فکر نمی‌کنم. الان یا به بهتر شدن اوضاع فکر می‌کنم، یا به صحنه‌های دلهره‌آوری مثل پریدن از طبقه سوم درست وسط بحث با داداش و بابام.
گاهی مرگِ آدمای خبیث و روان‌پریش برات کافی نیست. دوست داری زجر بکشن همونطور که تو رو زجرت دادن. خودکشی می‌تونه یکی از بهترین راه‌هایی باشه که واسه دیگران عذاب وجدان بیاره و اونا می‌مونن و هزاران سوالِ بی‌جواب، تا لحظه‌ای که زنده‌ن. می‌تونه یه راه عالی باشه واسه تنبیه آدمایی که تو رو می‌شناختن. فک کن! یه نامه بنویسی و بگی کیا رو واسه این کارِت مقصر می‌دونی! ولی به نظرم برا یکی مثل مامان من بی‌تاثیره!!
گاهی حتی نمی‌دونم به چی فکر می‌کنم! هیچ آینده‌ای رو نمی‌بینم. هیچی رو نمی‌دونم. همه‌چیز مبهم و بی‌معنیه. هیچ انگیزه و هدفی وجود نداره. صرفن دوست دارم یه کارایی رو انجام بدم ولی نمی‌دونم چجوری و حتی نمی‌دونم انجام دادنشون خوشحالم می‌کنه یا نه!

اگه مشکلی به اسم "پول" توی زندگی وجود نداشت دنیا جای قشنگ‌تری برای زندگی بود.



پ.ن بعد از 21 ساعت: کچچلم نکنید! نگفتم قصد خودکشی دارم! هی نصیحت نکنید! ضمن اینکه اگرم کسی قصد خودکشی داشت بهش نگین "برا کسی مهم نیست، بعد از مرگت همه فراموشت می‌کنن" چون این حرفا فقط پوچی و تاریکی دنیا رو براش بیشتر میکنه و درنتیجه زودتر خودشو خلاص می‌کنه!!!

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۴ مهر ۹۶ , ۰۲:۱۸
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه