خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

مثل آدم‌های سیگاری روزی چندبار عود روشن می‌کنم. تنهایی‌ام را کوچک‌تر جلوه می‌دهد.

• عالیس •
۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۱۴ ۲ نظر

من از ساعت 12 ظهر می‌ترسم! ساعت 12 ظهر که می‌رسد یعنی نصف روز گذشته! ساعت 12 ظهر به یادم می‌آورد که چقدر کارِ انجام نداده در دنیا دارم و عمر ما چه سریع می‌گذرد. ساعت 12 ظهر یعنی حالا دیگر برای انجام دادن هر کاری دیر شده، خیلی دیر. باید سحرخیز می‌بودی.

• عالیس •
۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۵۰ ۷ نظر

به نظرم هرکسی باید همچون فیلم The Dreamers, 2003 آدم‌های نزدیکی را در زندگی داشته باشد که برهنه با هم درون وان حمام بنشینند و برهنه کنار هم مسواک بزنند و برهنه کنار هم بخوابند. به ما که از همان اول گفتند عیب است و کسی نباید بدنت را ببیند و از همان بچگی حتی موهایمان را هم پوشاندند و همین شد که با بدن خودمان هم غریبه شدیم و دوستش نداشتیم. گاهی دلم می‌خواهد سرپرست کودکی باشم و دنیایی را برایش بسازم که هیچوقت نداشتم. دنیایی فارغ از مرزبندی‌ها، فارغ از محدودیت‌ها و فارغ از خرافات مردم.

• عالیس •
۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۸ ۲ نظر

من هم دوست دارم کارهایی را با من کنی که انسان را از بهشت می‌راند ولی ایکاش کمی، فقط کمی، برایت اهمیت داشتم تا می‌شد جام با تو بودن را سر بکشم.

پ.ن: و می‌دانم که روزی به جایی می‌رسم که تو ایستاده‌ای، مثل قبل. غم‌انگیز است.

• عالیس •
۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۴ ۲ نظر

مشکلِ یواشکی دوست داشتنِ آدم‌ها این هست که وقتی به من توجه نمی‌کنند غمگین می‌شوم، از خودم دلسرد می‌شوم، حس می‌کنم که دوست‌داشتنی نیستم و بی‌ارزشم. به عبارتی حالم از خودم بهم می‌خورد. هزاران بار به خودم گفتم که رفتار بقیه ملاک ارزش‌گذاری و دوست داشتن نیست اما توی مغزم فرو نمی‌رود که نمی‌رود.


پ.ن: دومین پست امروز. مطلب قبلی؛ نمی‌خواهم هیولا باشم

• عالیس •
۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۰ ۴ نظر

خسته می‌شوم از خودم و زندگی وقتی که می‌بینم خلق و خویم شبیه والدینم شده. غمگین می‌شوم.

• عالیس •
۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۷ ۲ نظر

تحمل آدم‌های مزخرف و زبان‌نفهم و این دنیای مسخره روزبه‌روز سخت‌تر می‌شود. به گمانم هورمون‌هایم ریخته بهم. بی‌دلیل حالم از همه‌چیز و همه‌کس بهم می‌خورد. حس می‌کنم بمب ساعتی هستم. هر اشتباه کوچکی از جانب آدم‌ها ممکن است مرا منفجر کند.

• عالیس •
۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۴۰ ۴ نظر

خورشید به غرب نزدیک می‌شد و من مشغول بافتن دستبند جدیدم بودم. کسی خانه نبود. رفتم تا به غذای روی گاز سر بزنم. صدای موزیک به زندگی‌ام رنگ می‌داد، مثل همیشه. در آشپزخانه ایستادم و خانه را نگاه کردم. با خودم فکر می‌کردم که این همه بی‌سلیقگی و دلنشین نبودن سال‌هاست که همراه ماست ولی هنوز غریبه‌ است. اگر مادرم بود دکور خانه خیلی دوست‌داشتنی‌تر می‌بود. چراغ آشپزخانه را خاموش کردم و به اتاقم برگشتم.

• عالیس •
۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۳ ۲ نظر