خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

جبر جغرافیایی

نتیجه‌ی یک صحبت کردن در حین شام درباره‌ی وضعیت کشور و پافشاری پدرم که هرچی خدا بگوید درست است این شد که من 24 ساعت ترکیبی از خشم و غم را با خودم حمل کردم، 2 ساعت گوشه‌ی چشم راستم می‌پرید، 12 ساعت سردرد داشتم، نیم ساعت گریه کردم و از همه مهمتر کلاس آواز نرفتم.

زاده‌ی آسیا؟ بله. آن هم خاورمیانه.

۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

به قول دایی کوچکم؛ بستنی

از امروز بعداز ظهر که مشغول درست کردن دست‌سازه‌های جدید بودم موضوعات مختلفی به ذهنم آمدند و قبل از اینکه آن‌ها را کوشه‌ای یادداشت کنم از ذهنم پریدند. همینقدر بگویم که غمگینم! امشب بغض کردم. من از زندگی در این خانواده‌ی سنتی و مذهبی کلافه‌ام! من دلم می‌خواست که پدرم خواننده باشد نه روحانی. کامنت‌های این پست را هم می‌بندم چون حوصله‌ی بحث کردن ندارم. نظرهایتان را بریزید توی جیب خودتان.

۸ موافق ۰ مخالف

فضولی مجازی

آقای عین عکسی از خودش فرستاد. تصاویری بود که دوربین مخفی ثبت کرده بود؛ «خود اینستاگرامه». می‌گفت که اینستا به آدم توهم می‌دهد. البته من هم با او موافقم. به قول هنا بیکر، کاراکتر سریال 13Reasons Why، شبکه‌های اجتماعی همچون اینستگرم از ما یک مشت آدم ساخته که وقت و بی‌وقت به هم سر می‌زنیم، توی زندگی هم سرک می‌کشیم و همدیگر را تعقیب می‌کنیم. علاقه‌مندم که از مصدر «فضولی کردن» استفاده کنم چون برازنده‌ی خیلی از ماست! به دل نگیرید. همه‌ی ما حداقل یک بار به پیج آشنای دوری رفته‌ایم تا ببینیم چه کار می‌کند و زندگی‌اش چگونه می‌گذرد. این روزها با وجود گزینه‌ی Story این فضولی‌ها بیشتر هم شده و می‌خواهیم که از لحظه لحظه‌ی زندگی همدیگر خبر داشته باشیم. انگار این فضولی کردن‌ها نیازی را در ما ارضا می‌کند. من به شخصه اعتماد به نفسم کمتر از این حرف‌هاست که پست یکی از آن آشنایان دور را لایک کنم و رد شوم. یا استوری‌هایش را هر روز نگاه کنم. به هر حال کور که نیستند، متوجه می‌شوند و این قضیه باعث استرس و بالا رفتن ضربان قلبم می‌شود. روزی به دیرکت یکی از این عزیزان پیام دادم «اسکار پیگیری مداوم رو هم باید تقدیم تو کنن» که خب به من گفت «اگه ناراحتی می‌تونی اکانتت رو پرایوت کنی». به هر حال پاک کردن صورت مسئله از مهارت‌های ما ایرانیان است. البته این گفتگو ختم به خیر و قرار شد اگر رفتم ارومیه خبرش کنم تا راهنمای گردشگری‌ام شود. اول تصمیم گرفتم که در رابطه با سایر آن‌ها تصمیمی بگیرم ولی حالا می‌بینم که نیازی نیست چون این کار تنها تلف کردن وقت است. مگر یک آدم که چند هزار فالوئر دارد وقت می‌کند تک‌تک بازدیدکنندگان استوری‌هایش را چک کند؟! اصلا من چرا مشتاقم که آن‌ها را چک کنم؟! اصلا من چرا اینقدر از اینستگرم حرف می‌زنم؟؟! فیسبوک و توییتر و کانال و وبلاگ و غیره هم حکم همان اینستا را دارند. خلاصه که فضولی خوب نیست، حتی مجازی‌اش.

۸ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

از آن سکوت‌ها کشنده

پدرم از صبح توی قیافه بود. نمی‌دانم از چه چیزی دلخور یا عصبانی بود. هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسید. من طوری بزرگ شده‌ام که همه‌چیز را به خودم می‌گیرم. خودم را مقصر تک‌تک اتفاق‌های کوچک و بزرگ می‌دانم. معلوم است که بی‌حوصلگی پدرم جای خود دارد. من با ترس بزرگ شده‌ام. این رفتار پدرم فقط یک چراغ را در ذهنم روشن می‌کرد؛ «مگر اینکه کسی از عکسای منو مصطفا براش اسکرینشات فرستاده باشه، وگرنه چه دلیلی داره آخه؟!»


پ.ن: امشب بعد از مدت‌ها نشستم و حرف‌هایم را سریع تایپ کردم و به آینده‌ی موهوم موکول نکردم. باشد که این پست‌ها باعث شوند تا موضوعات قدیمی را هم بنویسم و بفرستمشان پی کارشان.

۰ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

صدایت

این «آخرین بار»ها غم‌انگیز هستند! مثلا یک روزی برای آخرین بار رفتیم توی کوچه بازی کردیم و نمی‌دانستیم که آخرین بار است. یک روز برای آخرین بار داخل زمین تکواندو مبارزه کردم و نمی‌دانستم که آخرین بار است. یک روز برای آخرین بار با آدم‌های اطرافمان حرف می‌زنیم و احتمالا طبق معمول حوصله نداریم و به هم بی‌توجهی می‌کنیم و نمی‌دانیم که آخرین بار است چون آدم‌ها که نامیرا نیستند. آدم‌ها یک بار برای آخرین بار همدیگر را در آغوش می‌گیرند و اگر بدانند که این آخرین بار است قلب‌شان از درد تکه‌تکه می‌شود. تو برایم «بوس» فرستادی و من آن‌قدری دلخور بودم که جوابی ندادم و نمی‌خواهم این آخرین بار باشد، چون نمی‌خواهم آخرین بار تو را نبوسیده باشم.

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

حواسِ پرت

مشغول شستن ظرف‌های نهار و غرق در مونولوگ‌هایم بودم که ظرف از دستم سر خورد و بعد از چند بار اصابت به دیواره‌ی سینک و اصابت به ظرف شیشه‌ای پایینی و تلاش‌های نافرجام من برای مهار کردنش، در نهایت شکست. اصلا هر بار که نامادری‌ام می‌رود به خانواده‌اش سر بزند یکی از ظرف‌ها می‌شکند. به گمانم ظرف‌ها تبانی کرده‌اند که ما را بد جلوه دهند!

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

تراژدی از ارتفاع

آنقدر همه‌ی کارهایم را نه تنها به دقیقه‌ی 90 بلکه به دقایق اضافه موکول می‌کنم که دلم می‌خواد سوار هواپیما شوم و وقتی که اوج گرفت و رفت میان ابرها، خودم را پرت کنیم پایین.


پ.ن: دوستان عذرخواهی می‌کنم. به کامنت‌هاتون فردا جواب می‌دم. مرسی که همراهمید.

۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

ملت همیشه در صحنه

شنل نامریی هری پاتر را دیده‌اید؟ من احتیاج به چنین شنلی دارم که راننده‌ها موقع رد شدن از کنارم سرشان را تا آخرین زاویه‌ی ممکن نچرخانند. که وقتی غروب 22 بهمن از کلاس برمی‌گردم و دردحالی که زیر باران کلاهم را روی سرم کشیده‌ام و در خیابان‌های خلوت مشغول خوردن کوکی هستم ماشین‌های شاسی‌بلند زیر پایم ترمز نزنند؛ «کجای من شبیه آدمیه که می‌خواد سوار ماشین کسی بشه؟!» من واقعا به چنین شنلی احتیاج دارم. من نه از «نگاه‌ها» بلکه از زل زدن‌های مردم این سرزمین متنفرم. من از آن همه بار سنگینی که با چشم‌هایشان روی دوشم می‌گذارند خسته‌ام. دنبال شنل هری پاتر می‌گردم که وقتی لباس‌های مورد علاقه‌ام را می‌پوشم سکوت سهمگین قضاوت‌های مردم روی سرم آوار نشود. من از این چشم‌ها خسته‌ام؛ از این چشم‌های پرسشگر و متعجب که انگار تا به حال آدم ندیده‌اند. از این چشم‌هایی که عادت کرده‌اند تو را داخل قفس کوچک ببینند و اگر بیرون از قفس باشی پس حتما خطاکاری. نه مخاطب عزیز! نگاه تمجید و تحسین سنگین نیست! چشم‌های آدمی که تو را تحسین می‌کند سرزنشگر نیست. ما ترجیح می‌دهیم بگوییم «اینم از دخترای پسرنمای ما» و بعد به طرز تهوع‌آوری پوزخند بزنیم و متاسف باشیم، تا اینکه بگوییم «چه کاپشن قشنگی پوشیده!» ما تعریف کردن را نیاموخته‌ایم. ما یاد نگرفته‌ایم که از ویژگی‌های خوب دیگران صحبت کنیم. ما حتما باید بگویم «اون کچله. اون لاغره. اونکه دماغش درازه» ما حتی به ذهنمان خطور نمی‌کند که بگوییم «همونی که صداش قشنگه. همونی که مهربونه. همونی که لباسای قشنگ می‌پوشه». ما از بدو تولد یاد گرفتیم که با دلایل مختلف سرمان را بکنیم توی ماتحت همدیگر و تا می‌توانیم دیگران را قضاوت و توی زندگی‌شان فضولی کنیم و اسمش را هم بگذاریم «امر به معروف و نهی از منکر». ما شروع کردیم به قضاوت و لجن‌پراکنی و خودمان از قضاوت‌های دیگران ترسیدیم. آری ما همیشه در صحنه‌ایم! ما برای فضولی و تصمیم گرفتن برای زندگی بقیه و فرو کردن عقاید شخصی‌مان در حلق دیگران همیشه در صحنه‌ایم! ما هنوز نگرانیم که «من اگه با این سن اون لباس رو بپوشم مردم چی میگن؟!» ما تک‌تک ثانیه‌های زندگی‌مان را نیازمند تایید مردم هستیم. تایید زن پسرخاله‌ی همسایه‌ی دخترعمویمان. نیازمند تایید آدم‌هایی که دست و پایشان به تایید دیگران زنجیر شده. من شنل هری پاتر را می‌خواهم. که وقتی پالتوی سایز بزرگم را تنم کردم، شنل را روی خودم بکشم و بروم به دیدن دوستانم و تا زمانی که نرسیدم شنل را برندارم. من از این همه انتظارات نابه‌جای مردم برای پاسخگویی خسته شده‌ام. از اینکه خیال می‌کنند حق دارند به تو زل بزنند خسته شده‌ام. مشت و لگد و عربده کشیدن هم که نمی‌شود جواب. از اینکه مجبورم خودم را نسبت به نگاه‌های سنگین‌شان بی‌تفاوت نشان دهم خسته‌ام. از اینکه مجبورم هرازگاهی مثل خودشان به آن‌ها زل بزنم تا نگاهشان را بگیرند هم خسته‌ام. از اینکه نمی‌شود به مردی گفت «استایلت چه قشنگه!» بدون اینکه فکر کند قصد همخوابگی با او را داری خسته‌ام. من از این وضعیت کذایی، از این مردم، از این فرهنگ و شعورِ نداشته، از این تحقیرها وسکوت‌های اجباری، از این همه ریا، از بدبختی و گرانی، از افسردگی خودم، از همه‌چیز خسته‌ام، خسته.

۷ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

باران می‌بارد و من سردم

همین الان به مادرم زنگ ردم و گفتم نمی‌توانم به مهمانی کوچکش بیایم و مخاطب عزیز، شما نمی‌دانید که تا چه حد غمگینم. دلایلم برای نرفتن؟ انگار نمی‌توانم. گاهی اوقات حس می‌کنم پیرزنی هستم که زمین‌گیر شده. البته «چی بپوشم» و «حوصله‌ی اون آدمای مذهبی رو ندارم» هم  از دلایل نرفتنم هستند.

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

جوانه زده

فقط علاقه‌م نسبت به رنگ‌ها نیست که زیاد شده. بعد از سال‌ها هوس کرده‌ام که تکه لباس زنانه‌ای را در خانه تنم کنم. کشوی وسط را باز می‌کنم و می‌بینم از سوتین‌های راحتی، فقط همان سورمه‌ای تور را دارم که از فرط ناراحتی در آن تمام بدنم درد می‌گیرد. میلی در من درحال رشد کردن است.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان