۱۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

و این باتلاقی که در آن دست و پا می‌زنیم

ایکاش یک روز صبح چشم‌هایمان را باز کنیم و ببینیم همه‌ی این سختی‌ها خواب بوده، همه‌ی این سیاهی‌ها، همه‌ی این دردها، همه‌ی این روزهای کذایی، همه و همه کابوس بوده. ایکاش کابوس باشند.


پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ بذر نفرت نکار

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۲۶

بذر نفرت نکار

کاش بشکند قفل این قفس. کاش بتوان پرواز را تجربه کرد. این زنجیرها بال‌هایم را خونین کرده‌اند.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷ , ۱۷:۴۰

موسیقی و موسیقی

وقتی که غمگین هستی و آهنگ شاد برای خودت پخش می‌کنی -چون پیش خودت خیال می‌کنی که حالت را بهتر می‌کند!- درست مثل زمانی است که قرار است استفراغ کنی ولی با دست جلوی دهانت را می‌گیری و پیش خودت خیال می‌کنی که با این کار بالا نمی‌آوری!


پ.ن: شما هم از شنیدن بعضی آهنگ‌ها عمیقن اندوهگین می‌شوید و قلبتان مچاله می‌شود و به درد می‌آید؟!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۴۹

تولدی برای مرگ

می‌شد که در این جغرافیا متولد نشویم و زندگی بهتری داشته باشیم. حتی می‌شد که خیلی خوش‌شانس باشیم و اصلن متولد نشویم. اما خب نشد!! ما تا پایانِ عمر تاوانِ متولد شدنمان را پس می‌دهیم. 

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۶:۱۰

و هیجاناتی که فروکش می‌کنند

نوجوان که بودم، شاید حتی در دوران کودکی‌ام -درست یادم نیست- دوست داشتم شب‌ها را بیدار بمانم. از انجام دادن این کارِ ممنوعه لذت می‌بردم. گاهی اوقات پدرم بیدار می‌شد و می‌پرسید که چرا بیدارم و آیا ساعت را نگاه کرده‌ام یا نه؟! البته که ساعت را نگاه کرده بودم! من تمام مدت پای کامپیوتر بودم و می‌دانستم که ساعت چند است. اما چند ماه، و شاید حتی یکی دو سال، است که دیگر از شب‌زنده‌داری لذت نمی‌برم. شاید یک دلیلش این باشد که حالا آزاد هستم و کسی کاری به کارم ندارد. حالا که خیلی فرق ندارد چه ساعتی به خانه برگردم دلم می‌خواهد سر وقت بخوابم و اجازه بدهم که هورمون‌هایم سر وقت در خواب ترشح شوند. دلم می‌خواهد سر وقت بیدار شوم. غذای سالم بخورم. ورزش کنم. عود روشن کنم، موزیک بی‌کلام پخش کنم و درحالی که ماسک گیاهی روی صورتم هست ریلکس کنم. دوست دارم درون غارم بروم و به کارهایم برسم. شاید این‌ها خواسته‌ی یک جوان 25 ساله نباشد. شاید زود به این مرحله رسیدم. حتی هیچ‌وقت چِت و مست و های نبودم و اطرافیانم با خاک‌انداز مرا جمع نکردند. اما از نقطه‌ای که الان ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم می‌بینم که راضی هستم. این بزرگ شدن آنقدرها هم بد نیست.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷ , ۲۱:۱۱

دخترِ مُرده

به خانه که می‌رسم آرزوها و رویاهایم رو پشت در می‌گذارم و جسدم را می‌برم به اتاق. انگار که فضای خانه سمی است! مرا مسموم می‌کند و رنگ‌هایم را از بین می‌برد! خاکستری می‌شوم. کلیدم را از روی قفل برمی‌دارم. درب را می‌بندم و خودم را کِشان‌کِشان به اتاقم می‌رسانم.


پ.ن: سومین مطلب امروز. پست قبلی؛ در آشپزخانه

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۴۹

در آشپزخانه

تنهایی زندگی کردن آنقدرها هم جذاب نیست. آیا مثلن وقتی که برهنه‌ای و پیشبند بسته‌ای و درحال شستن ظرف‌هایی نباید کسی باشد تا از تو عکس بگیرد؟؟


پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ از مجموعه سوال‌های بی‌پایانِ زندگی

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۲۵

از مجموعه سوال‌های بی‌پایانِ زندگی

همیشه وقتی حتی ذره‌ای به یک پسر علاقه‌مند می‌شوم و درنهایت می‌بینم که با دختر دیگری غیر از من وارد رابطه شده از خودم می‌پرسم «یعنی من دوست‌داشتنی نیستم؟؟»

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۱۲

او و ریش متالهدی‌اش

خب من آنقدری پول نداشتم که صندلی کلاس A را بخرم و از ردیف دوم به تماشای او بنشینم اما ردیف 8 هم آنقدرها بد نبود. رشت شهر بزرگی نیست. از درِ خانه که بیرون می‌آیی، آشنا می‌بینی. چندیدن نفر را دیدم و مثل همیشه دست و پایم را گم کردم و واژه‌ها از ذهنم فرار کردند و لبخندم به شدت مصنوعی شد و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت. برادرش را دیدم. امشب که دقت کردم متوجه شدم چقدر چشم‌هایشان شبیه هم است. دوست‌دخترش هم آمده بود، هرچند که ته دلم امیدوار بودم به اجرا نرسد یا حداقل من نبینمش. ولی این‌ها که مهم نیست. من توانستم بیشتر از 2 ساعت از فاصله‌ی چندمتری درامز زدنش را تماشا کنم! توانستم هرچقدر که می‌خوام بهش زل بزنم بدون اینکه متوجه حضورم شود! نه که مثل سابق دوستش داشته باشم و با دیدنش قلبم از دهانم بزند بیرون‌ها، نه. دوستش دارم، برایش احترام قائل هستم و تلاشش برایم ستودنی است اما میم، که بیشتر از 2 سال در وبلاگم درباره‌اش نوشتم و حتی یکی از دوست‌پسرهای سابقم حسودی می‌کرد که «اون رو بیشتر دوست داری!» و پسران زیادی حسادت کردند و کنجکاو شدند که دلیل این همه علاقه چیست؟!، محبوبِ متعلق به دوران 23 سالگی من است نه حالا. امشب در طول کنسرت لبخند می‌زدم و توی دلم قند آب می‌شد و با تمام وجود خوشحال بودم که موفقیتش را می‌بینم اما دیگر غمگین نبودم که با هم نیستیم و حالا اصرار ندارم که تلاش کنم تا یطوری متوجه علاقه‌ام بشود یا اینکه بخواهم با هم در ارتباط باشیم و وقت بگذرانیم. همین کافی است که آسمان مشترک داریم و یک زمانی قلبم برایش تندتر می‌تپید و حالا خودش خبر ندارد ولی حس‌های خوب دنیا را به من می‌دهد. وسط اجرا اسمش را فریاد نزدم که همه تشویقش کنند، به جای من پسر دیگری این کار را کرد. نرفتم که با هم عکس بگیریم. بخش Bridge آهنگ را با آن صدای بلندی که می‌خواستم همخوانی نکردم -و قبل از تمام شدنِ اجرا به همه‌ی این‌ها فکر کردم- منتظر نماندم که سالن خلوت شود تا با هم صحبت کنیم. با برادرش و چند نفر دیگر خداحافظی نکردم. اما! اما من 2 ساعت تماشا کردم که با لباس‌های مشکی‌رنگش ساز می‌زند و حتی به بوسیدنش فکر هم نکردم.


پ.ن: حالا من «عالمه جان» هستم که او بابت حضورم در کنسرت و حمایت‌هایم تشکر می‌کند.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷ , ۰۳:۱۱

زن بودن کارِ آسانی نیست

به نظرم هر دختری برای یک بار هم که شده باید بتواند شب، وقتی که همه خوابند، تنها در خیابان قدم بزند تا بداند این کار اصلن شبیه آنچه که تابحال در سر داشته نیست! آسمان شاید پر ستاره باشد و خیابان در سکوت، اما...! اما آرامش نیست. امنیت نیست. وقتی هم که آرامش و امنیت نباشد حتی سکوت شهر و تنهایی هم لذت‌بخش نیستند. انگار شب که می‌شود آدم‌ها نقابشان را برمی‌دارند. خودِ خودشان می‌شوند!


پ.ن1: لینک مرتبط با این موضوع؛ دختری نیمه‌شب در خیابان (تجربه‌ی شخصی‌ام)

پ.ن2: هنوز هم از تنهایی قدم زدن لذت می‌برم اما بعد از آن شب ترس هم اضافه شده.با دیدن این همه نامهربانی در کشورم از اینکه کسی مزاحم شود می‌ترسم. شرم بر چه کسی باد که حضور مردها در پیاده‌رو نه تنها باعث دلگرمی نیست بلکه نگران کننده است؟ از اینکه تاکسی نباشد و مجبور باشم سوار ماشین شخصی شوم می‌ترسم. ترس. سایه‌اش همه‌جا همراه من است.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۷ , ۱۰:۵۷
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

++ کوچ کرده از بلاگفا.