۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

نیمه‌جان

پیر شدن فقط بالا رفتن سن نیست. پیر شدن می‌تواند فراموش کردنِ تیشرتی باشد که یک ماه پیش خریده‌ای. من با خریدن حتی یک مداد هم حس تازگی پیدا می‌کردم. واقعن حس تازگی پیدا می‌کردم! حتی تا یک روز پس از خرید وقتی به خانه می‌آمدم احساس می‌کردم چیز تازه‌‌ای به زندگی‌ام اضافه شده. اما الان... الان حتی یادم نیست آخرین باری که آن حس در من جاری شد کِی بود. گاهی حس می‌کنم یک زنِ خانه‌دار 45 ساله هستم که تمام آرزوها و خواسته‌هایش سرکوب شده.


پ.ن: می‌گفت «من دیگه پیر شدم. از من گذشت» و من اصرار داشتم که «این حرف‌ها رو نزن. این واژه رو دوست ندارم. سن فقط یک عدده» و از این حرف‌ها. از روز تولد 26 سالگی‌ام و به خصوص امروز که فهمیدم تیشرتِ نو را پاک یادم رفته تازه متوجه حرف‌هایش شدم. پیر شدن مجموعه‌ای از ویژگی‌هاست. ویژگی‌هایی که از تو یک آدمِ نیمه‌جان می‌سازد.

پ.ن2: ...Linkin Park - One More Light is playing
به خاطر چستر عزیز که روی حرفش ماند؛ از جنگیدن دست کشید و زندگی را تمام کرد. حالا یک سال است که دیگر رنج و غم این دنیا را تحمل نمی‌کند.

  • • عالمه •
  • شنبه ۳۰ تیر ۹۷ , ۰۰:۳۸

«من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»

جنازه‌ی پابندم را برایم آورد. حتی به من نگاه نکرد: «جاروبرقی بلعیدش.» بدون عذرخواهی. از چهره‌اش پیدا بود که نمی‌داند چه بگوید. به پابند نگاه کردم که خیس بود و خاک در تار و پودش نفوذ کرده کرده. بغضم گرفت. انگار تکه‌ای از من نابود شده باشد.


+ خانه را گذاشتیم برای فروش. دیوارهایمان را با کاغذدیواری پوشاندیم -بله، پدر اعتقادی ندارد که خودمان از خانه لذت ببریم و برای فروش، زیبایش کرد- استیکرهایی که با ذوق درست کرده بودم را از دیوار درآوردیم. تماشای کَندنِ آن‌ها از روی دیوار یکی از غم‌انگیزترین لحظات بود.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۸ تیر ۹۷ , ۱۴:۵۹

کنترل ذهنم را کسی ندیده؟

بیل و کلنگ برداشته و افتاده به جان خاطراتم. زیر دوش حمام یادم آمد که اولین سوتین زند‌گی‌ام را دختردایی بزرگم برایم خرید. لیمویی رنگ بود با طرح‌های ریز عروسکی. این کشفِ مهمش در دسته‌ی «آسیب‌شناسی رابطه با مادر» قرار می‌گیرد.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۷ تیر ۹۷ , ۱۷:۰۱

گورستان خاطرات

12 سال پیش، فینال جام‌جهانی 2006، روی مبل در نزدیک‌ترین نقطه به تلویزیون نشسته بودم و در تاریکی با کمترین صدا، بازی را تماشا می‌کردم. آن‌ها درگیر طلاق بودند و یک ماه قبلش هم که تولد مرا فراموش کرده بودند. یکی به نفر سوم علاقه پیدا کرده بود و اصرار به رفتن داشت. آن یکی تازه یادش آمده بود که باید برای زندگی مشترکش احساس خرج کند. داخل اتاق بودند و مرا صدا زدند. من از خودم می‌پرسیدم آیا اگر بعد از سال‌ها باری دیگر تن‌هایشان یکی شود این ماجرا تمام می‌شود؟ یکی شدند یا نشدند را نمی‌دانم، ولی می‌دانم که تلاش کردند. یکی خیلی تلاش کرد زندگی‌اش که به تار مو بند بود را زنده نگه دارد -هیچ‌وقت چهره‌اش را یادم نمی‌رود که با دسته‌گل به خانه آمد و دید که آن یکی رفته- آن یکی هم با وجودِ اینکه برایش هدیه خریدیم -هنوز فضای مغازه را یادم هست- اما حاضر نشد تا چندساعتی بیشتر بماند و برای دیدنِ محبوبش رفت ولی پیش ما رفتن به شهرستان را بهانه کرد. می‌خواستند مطمئن شوند که بیدارم یا خواب. ضربه‌ی سرِ زیدان به سینه‌ی ماتراتزی را خوب یادم هست. من این جزییات را خوب یادم هست. یادم هست که با تماشای فوتبال احساس زنده بودن می‌کردم. یادم هست که غمگین و تنها بودم ولی کارهایی در دنیا بودند که از انجامشان لذت می‌بردم، مثل تماشای همین فوتبال، مثل بازی کردن با تنها کنسولِ زندگی‌ام؛ سگا. من اتفاقاتِ آن روزهای دور را یادم هست. حتی روزهایی که پدربزرگ به خانه‌مان می‌آمد را هم یادم هست. اولین و تنها جشن تولد زندگی‌ام که 7 سالم بود و هیچ‌کسی را دعوت نکرده بودیم را هم یادم هست. اما دیروزم را به خاطر ندارم. خیلی وقت است که همه‌چیز را فراموش می‌کنم. من از اتفاق‌ها فرار می‌کنم، از تاریخ، از زمان، از آدم‌ها. مدام یادم می‌رود. مدام یادم می‌رود. به همین خاطر است که زیاد عکس می‌گیرم. عکس‌ها کمک می‌کنند که به‌یاد بیاورم. به‌یاد بیاورم وقایع و روزهای بی‌ارزش و سیاهی را که گذشته‌اند.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۰۱:۳۰

تیشرتِ قرمز

همه‌ی لباس‌هایم به خاطر خانواده‌ی مذهبی‌ام گشاد و بلند بودند. توی 10 سالگی آن تیشرتِ قرمز، تنگ‌ترین و اسپرت‌ترین تیشرتی بود که داشتم. پیش خودم خیال می‌کردم وقتی که 18 سالم شد حتمن مثل مامان خوب رشد کرده‌ام و تیشرت قرمز قشنگم که کِشی بود حتمن به تنم می‌چسبد -یک عمر بابت چیزی که بودم تحقیر شدم و خیال می‌کردم اگر مامان پوستش سفید هست و چشم‌هایش رنگی و موهایش کمی روشن (البته همیشه موهایش را طلایی می‌کرد) و دیگران همیشه ازش تعریف می‌کنند پس حتمن خوب است که مثل مامان چاق باشم- آن موقع فقط یک دختربچه بودم که بالغ شده بود و پستان‌هایش شروع کرده بود به رشد کردن. از همان بچگی برای خودم قصه سرِهم می‌کردم. عجیب بود که با آن همه کنجکاویِ من درباره‌ی مسائل جنسی، تا قبل از بالغ شدن هیچ‌وقت درباره‌ی پستان زنان فکر نکرده بودم! اولین باری که بعد از این قضیه با مادرم به حمام رفته بودم را یادم می‌آید که بعد از دیدنِ بدنم، لبخندِ دوست‌نداشتنی‌اش که توام با تمسخر بود را نثارم کرد و من چقدر دلم می‌خواست که لباسم را تنم کنم و از آن جهنم خودم را نجات بدهم اما این کار فقط مامان را عصبانی می‌کرد و نمی‌خواستم که با گریه به اتاقم برگردم.
یادم نیست دقیقن کِی، شاید وقتی اول دبیرستان بودم، اما همان روز که لباس‌های به‌درد نخور را جدا می‌کردم تا آدم‌های فقیرتر از ما آن‌ها را بپوشند چشمم به تیشرتِ قرمز افتاد که هنوزم اندازه‌ام نشده بود. اندوهی آمیخته با نفرت داشتم. تیشرت را گذاشتم کنارِ بقیه‌ی لباس‌هایی که قرار بود دیگر چشمم به آن‌ها نیفتد و پیش خودم غصه می‌خوردم که چرا مثل مامان نیستم.


پ.ن: می‌گفت «واقعن ایده‌ای ندارین بزرگ شدن توی محیطی که کسی‌به‌کسی علاقه‌یِ عاطفیِ خاصی نداره یعنی چی.» راست هم می‌گفت.

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۳ تیر ۹۷ , ۱۴:۳۲

کودک‌آزاری شاخ و دم ندارد

مقوایی در دست داشت که روی آن نوشته بود «ویلا اجاره‌ای». کنار جاده ایستاده بود و لبخند می‌زد. مردی کنار مغازه روی صندلی لم داده بود و با صدای بلند می‌گفت «گریه کن تا بمونن و ازت بپرسن چی شده. بعدش بگو بابام گفته اگه کسی ازت اجاره نکنه خونه راهت نمی‌دم.» این حرف‌ها را چندبار با خنده تکرار کرد. پسرک مقوا را با دستش تکان می‌داد و همچنان لبخند می‌زد.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۰ تیر ۹۷ , ۱۸:۴۸

استرس مرا خواهد کشت

همچون پیرزنی غمگین که آلبوم عکس‌های جوانی‌اش را ورق می‌زند، عکس‌هایم را نگاه می‌کنم و می‌بینم که با گذشت زمان دردهایم بیشتر شد و لبخندم کمرنگ‌تر. هر عکسی داستان خودش را دارد. البته این که می‌گویم داستان منظورم همان مصیبت‌ها و دردهاست که به یادم می‌آیند. توی بعضی عکس‌ها لاغرتر هستم -مثل الان که به همین علت مدتی است از عکس گرفتن فراری شده‌ام- و این یعنی روزهای سختی را پشت‌سر می‌گذاشتم و درون ذهنم طوفان بوده. توی بعضی عکس‌ها جوش‌های درشتی روی صورتم می‌بینم و دردِ برجستگی‌اش برایم زنده می‌شود. توی عکس‌های قدیمی‌تر جوش‌های صورتم کمتر است و موهای صورتم ظریف‌تر و این یعنی آن موقع هنوز به این شکل از لحاظ هورمونی به شهر مقدسِ گـا نرفته بودم. عکس‌ها را یکی‌یکی جلو می‌زنم و دلم برای موهای کوتاهم تنگ می‌شود، برای موها‌ی بلندم، برای موهایی که رنگ شده بود. برای پرپشتی موهایم دلتنگ می‌شوم. برای زیباییِ آن جوانیِ از دست رفته.

  • • عالمه •
  • شنبه ۱۶ تیر ۹۷ , ۲۱:۱۹

تنهاییِ پُر هیاهو

کتابی که 3 سال پیش به من قرض دادی عطر اتاقت را می‌داد. با اینکه هیچ‌وقت آنجا نبودم اما می‌توانم تصور کنم که دیوارهایت چقدر غم‌زده‌اند. کتابت بوی سیگار می‌داد. بوی نم. بوی خستگی داشت. بوی یک دنیا درد و اندوه. بوی دنیایی تاریک. بوی تو را می‌داد. بوی تنهاییِ پُر هیاهویت را. اما حالا همه‌ی آن عطرها پریده‌اند ولی من عطرش را خوب نفس کشیده بودم و خوب یادم هست. حالا کتابت در کتابخانه‌ی کوچک من منتظر روزی‌ست که دوباره پیش خودت برگردد. کسی چه می‌داند، شاید یک روز خودم برایت بیاورمش.


پ.ن: عنوان برگرفته شده است از نام همان کتاب.

  • • عالمه •
  • جمعه ۱۵ تیر ۹۷ , ۲۱:۵۹

این ویرانه آباد شدنی نیست

هر زمان که با والدین به خصوص پدرم درباره‌ی خودم و زندگی صحبت می‌کردم بارها و بارها بغضم می‌گرفت، سینه‌ام سنگین می‌شد و آخرش هم مقاومتم تمام می‌شد و اشک‌هایم جاری می‌شدند. چند روز پیش با پدر صحبت کردم. لحن حرف زدنم فرق داشت، ادبیاتم، موضوع صحبتم، همه‌چیز. حرف می‌زدم و به این فکر می‌کردم که یا بزرگ شده‌ام یا احساساتم خاموش‌تر شده‌اند. دیگر مثل قبل لبریز از غصه نبودم و تنها یکی دو بار غمگین شدم و قبل از اینکه بغضم بگیرد خودم را جمع و جور کردم. گاهی به دیگران فکر می‌کنم و تلاش می‌کنم که دنیا را از چشم آن بیچاره‌ها نگاه کنم اما نمی‌توانم و آه که چقدر دنیایشان غم‌انگیز است و دلم کباب می‌شود. به پدر فکر می‌کنم و به اتفاقات زندگی‌اش و به دختری که هیچ‌وقت دختری نشد که پدرش آرزویش را داشت...

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۴ تیر ۹۷ , ۱۷:۰۲

تو کیستی؟

از بهمن‌ماه که خودم را درون آینه می‌دیدم دنبال جواب این سوال می‌گشتم که چرا این شکلی شدم؟! چرا احساس می‌کنم که شکسته‌ام؟! یعنی چون موهایم بلند شده احساس زشت بودن می‌کنم؟ یا چون قبلن رنگ کرده بودم زیباتر به نظر می‌رسیدم؟ و خب بالاخره دیشب این حقیقت به یادم آمد که چون چندین ماه مریض بودم و در پی آن وزن زیادی را از دست دادم. بیخود نیست که با چهره‌ی طفلی‌ام غریبه شده‌ام.


پ.ن: دومین. قبلی؛ تهران

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۱۱ تیر ۹۷ , ۱۶:۳۷
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.