خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

می‌توانستند ولی نخواستند

هر بار که جواب تلفن مادر را نمی‌دهم یا پشت‌تلفن و در خانه به پدرم بی‌توجهی می‌کنم، چیزی در قلبم ترک می‌خورَد. بعد صدایی می‌شنوم؛ صدای آن روی خبیثم که می‌گوید «لیاقتشون همینه. می‌تونستن بهتر باشن باهات»

۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

وحشتناک

خانم آرایشگر، همانی که مثل خیلی‌های دیگر به خودش اجازه می‌دهد تا حتی بلند بلند درباره‌ی سوراخ ماتحت دیگران هم نظر بدهد، با آن خانمی که دختر نونهالش دم در از من پرسید «مامانم اینجائه؟» صحبت می‌کرد و از این می‌گفت که دخترت نباید از این سن آشپزی کند و در خانه مسئولیت داشته باشد «آخه از الان تا کِی؟! خب اون بچه بزرگ می‌شه خسته می‌شه» و خب از حق که نگذریم این یک مورد را درست می‌گفت. من سکوت کردم و وارد بحث نشدم ولی با خودم فکر می‌کردم که وقتی 8سال و نیم داشتم برادرم به‌دنیا آمد و والدینم شاغل بودند. صبح‌ها من مدرسه می‌رفتم و بعدازظهرها مامان. تا وقتی که بابا به خانه برگردد باید مراقب برادرم می‌بودم؛ غذایش را آماده می‌کردم، پوشکش را عوض می‌کردم، با او بازی می‌کردم و روی پایم به خواب می‌رفت. و خب من هیچ‌وقت اشتیاق و ذوقِ آدم‌ها را نسبت به بچه درک نکردم. آدم‌ها احمق هستند چون خیال می‌کنند بچه قرار است تا ابد همانقدر فسقلی و بامزه و بی‌دردسر بماند. آدم‌ها احمق هستند چون نمی‌فهمند که حسابِ عروسک و حیوانِ خانگی با بچه جداست. بیشتر آن‌ها فقط می‌خواهند سرگرم شوند و سرِ ذوق بیایند، پس تصمیم می‌گیرند که بچه‌دار شوند. آدم چقدر می‌تواند احمق و خودخواه باشد که به خاطرِ خودِ نکبتش، آدمِ دیگری را وارد این دنیای لجن کند. آن هم فقط بابت سرگرم شدن. ماجرا به همینجا ختم نمی‌شود و تا وقتی که زنده هستند انتظار دارند آن فرزندِ بخت‌برگشته زندگی‌اش را فدای آن‌ها کند. تا جان در بدن دارند در زندگی آن موجودِ طفلی دخالت می‌کنند و انتظار دارند تا آخرین قطره‌ی حیاتشان مورد احترام قرار بگیرند. فرزند می‌آورند تا از تنهایی فرار کنند. فرزند می‌آورند جهت «عصای پیری» وحشتناک است. وحشتناک است. از بحث منحرف نشویم(!) من 26 سال دارم ولی حس می‌کنم یک زن خانه‌دار 45ساله هستم که آرزوهایش سرکوب شده است و دچار روزمرگی و دست‌وپا می‌زند تا خودش را از باتلاق سیاه بیرون بکشد. این‌که من مدام حس می‌کنم در برابر اجسام و آدم‌ها و دنیا و همه‌چیز مسئولم،این‌ها خیلی وحشتناک است. 

۳ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

خیال می‌کنند که آدم منظمی هستم

لیست، لیست، لیست! از وقتی که یادم می‌آید دفترچه داشتم و همه‌چیز را در آن لیست می‌کردم؛ لیستِ خریدنی‌ها، لیستِ انجام‌دادنی‌ها، لیست تکالیفِ هفته‌ی بعد، ... به قول هدیه، همکلاسی دبیرستانم، «دفترچه‌ی جادویی!» و چقدر همیشه انگیزه نداشتم که به کارهایم برسم. ولی مجبور بودم بنویسم تا یادم نرود. وقتی چندتا از آن‌ها خط می‌خوردند می‌رفتم صفحه‌ی جدید و قدیمی‌ها را به‌علاوه‌ی مواردی که جدید اضافه شدند لیست می‌کردم و این چرخه تا همین لحظه ادامه پیدا کرده و احتمالن تا دم مرگ هم ادامه خواهد داشت. حتی در میز کار مدیریت وبلاگم 18تا موضوع با کلیدواژه‌های مختلف دارم که باید درباره‌ی آن‌ها بنویسم و عمر بعضی از آن‌ها به 2 سال می‌رسد!!!


پ.ن: دومین. قبلی؛ «غذا حاضره»

۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

«غذا حاضره»

غذا خوردن. نمی‌دانم چرا باید دور هم جمع شویم و غذا بخوریم. مگر سلف‌سرویس چه ایرادی دارد؟ خوشبختانه این اواخر تلویزیون را خاموش می‌کنیم -با این اراجیفی که اخبار پخش می‌کند فقط عصبی‌تر می‌شوی- اما متاسفانه صدای غذا جویدن اطرافیان گوشم را کر می‌کند. بیشتر اوقات در سکوت غذا می‌خوریم و کسی‌باکسی صحبت نمی‌کند. 3 نفر غریبه دور هم پشت میز می‌نشینیم و زنِ پدرم که آرتروز زانو دارد روی زمین غذا می‌خورد. ای‌کاش دیوارهای خانه‌مان رنگی بود و به کنجش گلدان وصل می‌کردم. و ای‌کاش به جای «تفسیر نور» و آن پرنده‌ی خشک‌شده، اسپیکر داشتیم تا موسیقی پخش می‌کردم بلکه خانه از این همه مُرده‌بودن نجات پیدا کند. غذا خوردن یکی از زمان‌های عذاب‌آورِ خانه‌ی ماست. پدر می‌خواهد به ما محبت کند ولی بلد نیست. مدام یادآوردی می‌کند «از این نمی‌ریزی روی غذات؟ لیمو ترش هم هستا. پودر نعناع نمی‌خوای؟» متاسفانه در روزهایی که بیشتر از هر زمانِ دیگری به محبت پدر و مادر نیاز داشتم -چون خیال می‌کردند همین که 3 وعده غذا برایت آماده‌کنند و با بغض بریزی توی حلقت و سالی 2 دست لباس برایت بخرند، کافی است- آن‌ها نبودند. حالا خیال می‌کنند اگر نگران غذا خوردنم باشند کمبودهای من هم جبران می‌شود و حالم بهتر.

۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

آن لحظه هزاران‌بار تقدیم تو باد

این روزها هوای رشت خنک شده. خنک شده ولی خنکی‌اش را دوست ندارم چون معمولا ابری است. به‌نظرم تابستان باید آفتابی باشد. حالا هرچقدر هم که گرم باشد و عرق کنیم، و حق نداشته باشیم که در خیابان، تاپ و شلوارک و پیرهن و دامن تن کنیم، باز ترجیح می‌دهم که آفتابی باشد. پنجره را که باز کنی نسیم خنک را حس می‌کنی. ولی کاش می‌شد پنجره را باز کرد! تا پنجره را باز می‌کنی صدای ساخت و ساز از هر گوشه و کنار به‌گوش می‌رسد. دلم می‌خواهد سرم را از پنجره ببرم بیرون و عربده بکشم «دسته‌ی خر!» -که البته منظورم مالِ خودِ خر است، شاید هم اسب. نمی‌دانم. هرکدام که بزرگ‌تر است- بلکه اعتراضم نسبت به بشر و حماقتش در خراب‌کردن خانه‌های‌ویلایی و ساختن آپارتمان را نشان داده باشم. نمی‌دانم چه‌کسی برای اولین‌بار به این محله خیانت کرد و خانه‌ی‌ویلایی نازنینش را کوبید و آپارتمان ساخت که حالا همه پشت‌سرش دارند می‌کوبند و از نو می‌سازند، اما هرجا که هستی دسته‌ی‌خر تقدیم تو باد.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

چند دقیقه لذت

آسمان تقریبا تاریک شده بود. هوا خنک بود و ابری. باد خنک می‌وزید. هنس‌فری توی گوشم بود و برایش ویدیو مسیج ضبط می‌کردم. ترافیک بود، ولی آدم های توی تاکسی بوی خوبی می‌دادند.

۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

ماشالا بدترین ویژگی‌ها را از هردو طرف به ارث بردم

وقتی عمه را دیدم که در 57 سالگی هنوز جوش می‌زند فهمیدم که متاسفانه من هم قرار است تا وقتی که به این زندگی نکبت‌بار ادامه می‌دهم این برجستگی‌های قرمزِ چرکین را تحمل کنم و هی هربار بی‌دلیل و بادلیل از ریخت و قیافه بیفتم.

۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

تیشرت من باش

لذتی در پوشیدنِ تیشرت گشاد هست که در انجام هیچ کارِ دیگری در دنیا پیدا نمی‌شود.

۱ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

درد دل‌ها بسیارند و تکراری

روزی برگشت و گفت «تو دختری بودی که آرزوی هر پسری بود -فعلِ گذشته‌ی بودنش مرا در هم شکست- اما حالا دیگه مثل قبل اون شور انرژی رو نداری.» راست هم می‌گفت. حالا من دختری شده‌ام که بعد از یک‌بار دِیت رفتن، آقای عین دیگر به او پیام نداده. وقتی نزدیک تهران بودم پیام دادم «من توی راه تهرانم :) » و او در جوابم گفت «بیا :) » حالا پژمرده شده‌ام و حساس‌تر از قبل. نمی‌دانم. شاید الان به‌جای اینکه خودخوری کنم و لب نگشایم ترجیح می‌دهم که بگویم چه مرگم هست و تو با فلان حرفت مرا آزردی و همین کافی است که حوصله‌ی دیگران را سر ببرم. البته من همیشه حوصله‌سربر بودم. یا اعتمادبه‌نفسش را نداشتم که صحبت کنم، یا اینکه اصلن موضوعی به ذهنم نمی‌رسید! و شاید هم هیچ تفاوتی بین این دو نباشد!! البته همین که هدفی ندارم و خودم را مشغول و مهم جلوه نمی‌دهم و حقیقت را رک و پوست‌کنده می‌گذارم کفِ دستِ آدم‌ها کافی است تا عمق پوچ بودنم آشکار شود و بیایید با هم روراست باشیم! چه کسی از یک افسرده‌ی معلق در زمین و هوا خوشش می‌آید؟ بله، درست حدس زدید، من!! من آدم‌هایی را که به ندرت حرف می‌زنند، به ندرت شوخی می‌کنند و به ندرت می‌خندند را بیشتر دوست دارم. نه آدم‌هایی را از روی کمبودهایشان به هر موضوعی چنگ می‌زنند و از آن جوک می‌سازند و آخرش هم چون تخمش را ندارند حرف خود را با یک «شوخی کردم!» تمام می‌کنند. همچنین آدم‌های توخالی و رنگارنگ که نمی‌دانند درد چه رنگی است را دوست ندارم. من خیلی از آدم‌ها را دوست ندارم. با اکثر آن‌ها صحبت نمی‌کنم. عده‌ای را هم که دوست دارم با هم صحبت کنم، آن‌ها خودشان با من صحبت نمی‌کنند. و این‌گونه است که من مانده‌ام تنهای تنهااااا! و آیا انسان همیشه تنها نیست؟ و وقتی که خودت را بی‌پناه می‌پنداری، تنهاتر از قبل می‌شوی.

۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

تنبیه

انگاری چندسال اخیر انتقام می‌گیرم. انتقام همه ی آن سال هایی که دلم می‌خواست برویم شیراز ولی به زور مرا می‌بردند مشهد. به زور باید زیارت می‌کردم و مردم تکراری را می‌دیدم. حالا چندسال است که پدر ۲ هفته تعطیلات تابستانی اش را کنار ما در خانه می‌گذراند و حتی پیشنهاد رفتن به شیراز، خرید کردن در استان های دیگر و چترسواری وسوسه ام نمی‌کند که چمدان ببندم و با خانواده سفر کنم.

۳ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان