۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

خم شدن از من، اسپنک‌زدن از تو

دنیا را چه دیدید! شاید روزی دستگاهی اختراع شد که بتوانیم صدای گذشتگان را بشنویم، در هر نقطه‌ای از زمین که بوده‌اند. حیف نیست که صدای اسپنک‌زدن در جنگل را برای آیندگان به یادگار نگذاریم؟!


پ.ن: روز چهارشنبه، 28 شهریور ماه 97 خورشیدی، وبلاگم با 938 مطلب، 3ساله شد.

  • • عالمه •
  • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷ , ۱۲:۱۴

آه از آدم‌ها

آدم‌ها را دوست ندارم. آدم‌ها بدجنس هستند و از عمد حرف‌هایی می‌زنند تا تو را برنجانند. آدم‌ها را دوست ندارم، به خصوص آدم‌های چاق را. طوری از آدم کینه به‌دل دارند که انگار من وِرد و جادو بلد هستم و چربی‌های نداشته‌ام را به آن‌ها اضافه کرده‌ام و خودم را لاغر نگه‌داشته‌ام. آدم‌ها را دوست ندارم، حتی لاغرها را. همان مردهایی که راست‌راست کنارت راه می‌روند و می‌گویند «مردا که اصلا به دخترای لاغر نگاه نمی‌کنن.» و من با اینکه شاخِ گوزن روی سرم ظاهر می‌شود، در سکوت به راه رفتنم ادامه می‌دهم. آدم‌ها دوست‌داشتنی نیستند. آدم‌ها همه‌چیز را خراب می‌کنند. آه از آدم‌ها.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷ , ۲۳:۵۹

نورِ من

باید می‌شد که در زمان سفر کرد. باید می‌شد که برگردم درست به یک هفته‌ی پیش؛ به ساعت 11:01 که زنگ زد و همدیگر را دیدیم و گوشی را گذاشتم داخل کیفم و به سمتم دوید. قبل از اینکه نزدیکم برسد چشمانم را بستم. انتظار آغوشش را می‌کشیدم. 3 ساعت و 25 دقیقه داخل ترمینال منتظرش بودم و آتش اشتیاقم برای در آغوش کشیدنش شعله کشیده بود. عطر گردنش را خاطرم هست، و همچنین لبخندش را.
اضطراب دیدارش تمام شده بود و من کم‌کم خسته شدم. گرسنه بودم. هیچ آهنگی مرا سر ذوق نمی‌آورد. وقتی که گوشی زنگ خورد و اسمش را دیدم انگار که رنگ پاشیدند روی دنیای خاکستری‌ام. طوری زنده شدم که خودم انگشت‌به‌دهان مانده بودم. قرار بود که 3 ساعت با هم باشیم ولی 3 شب را گذراندیم و یک شبش را با هم زندگی کردیم. باید می‌شد که برگردم به یک هفته‌ی قبل و همه‌ی آن ثانیه‌ها را تماشا کنم. همه‌ی ثانیه‌هایی را که قدم می‌زدیم و دستش دور من حلقه بود و خودش را به زحمت هم‌قد من می‌کرد تا سرش روی سرم باشد. باید می‌شد برگردم و همه‌ی آن ثانیه‌های شیرین را تماشا کنم که در حاشیه‌ی خیابان از بوسه‌های هم مست بودیم و باید می‌شد که برگردم و لبخندهایمان را از اینکه بخت با ما یار بوده را تماشا کنم. 

قرار نبود که اینطور شود. هیچ‌چیز و مطلقا هیچ‌چیز قرار نبود که اینطور باشد. آدمیزاد زیاد حرف می‌زند. آدمیزاد خیال می‌کند که یک سری اصول در زندگی دارد و به آن‌ها پایبند است. اما روزی می‌رسد که همه‌ی آن اصول‌ها را می‌زند کنار و با خودش می‌گوید «گور بابای این اراجیف!»

دیشب در آن کوچه بودم که برای اولین بار همدیگر را بوسیدیم -به قول خودش «تفاوت بوسه‌ی خیابانی با بوسه‌ی خانگی، چیزی‌ست در حد تفاوت چای سماور و چای هیزمی.»- من سر جای خودم ایستادم. ولی جای او خالی بود، خیلی خالی.


پ.ن: دومین. قبلی؛ وقتی خودت را دوست نداری

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷ , ۲۳:۴۵

وقتی خودت را دوست نداری

خوب است که یک «ثمین» داشته باشیم.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷ , ۱۷:۲۰

قسم به خال‌هایش

چهارشنبه‌ها به‌اندازه‌ی تک‌تک خال‌هایش دوست‌داشتنی هستند.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۵ شهریور ۹۷ , ۱۱:۵۴

تو دوری و دست من کوتاه

مادر همان دختری بود که وقتی بچه بودیم و سوار بر دوچرخه‌هایمان، البته دوچرخه‌های من هیچ‌وقت نو نبودند، با هم تصادف کرده بودیم. احتمالا راهنمایی بودم که پدر برایم تعریف می‌کرد «مامان فلانی گفتش که از عالمه خیلی خوشم میاد. همیشه سنگینه و موقع راه رفتن کسی رو نگاه نمی‌کنه.» پدر به خودش می‌بالید. اما قضیه چیز دیگری بود. هم داستان‌های دینی به خورد من داده بودند و هم اعتمادبه‌نفسش را نداشتم که به کسی نگاه کنم. پیش خودم خیال می‌کردم که الان همه کار و زندگی‌شان را ول کرده‌اند و زل زده‌اند به منِ نحیف و لباس‌های زشتی که زشت‌ترم می‌کردند و دوستشان نداشتم. هنوز هم نمی‌توانم در چشمان کسی خیره باشم و چشم‌هایم ناخودآگاه به چپ و راست حرکت می‌کنند. هنوز هم خیال می‌کنم که دارند تماشایم می‌کنند. هنوز داخل بوتیک‌ها عرق می‌کنم و مغزم از کار می‌افتد و وقتی از درب خارج می‌شوم یکم نفس عمیق می‌کشم. هنوز هم وقتی جایی می‌نشینم نمی‌دانم که باید چطور بنشینم و با دست‌هایم چه کار کنم. این افکار، همچون نیزه‌ای بُرنده آرامشم را سوراخ‌سوراخ می‌کنند. هیچ‌وقت نمی‌توانسته‌ام جایی آرام بگیرم و ذهنم را کنترل کنم. آنقدر به این اراجیف فکر می‌کنم که ارتباطم با دنیا قطع می‌شود و شده حتی دقایقی را از دست داده‌ام. امروز وسط کلاس آواز نزدیک بود گریه کنم. این افکار رهایم نمی‌کردند و تمرکز کردن برایم دست‌نیافتنی‌ترین اتفاق دنیا بود. ایکاش بتوانم صدای مادر و پدرم را درون ذهنم خفه کنم.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷ , ۲۱:۵۷

فلک از کودکی غم را به من داد

پدر با عصبانیت می‌گفت که دلش نمی‌خواد حتی از این پله‌ها بالا بیاید. والله که حرف منم همین است! اصلا برای همین وقتی خانه هستم بیشتر وقتم را درون اتاقم می‌گذرانم. انگیزه‌ای برای معاشرت با اهالی خانه وجود ندارد. البته به جز برادرم. او را از بقیه بیشتر دوست دارم. ترجیح می‌دهم تمام روز را دو نفری خانه باشیم. سرمان به کار خودمان است. البته گاهی وقت‌ها حرفمان می‌شود و خب این عادی است. نهایتا بعد از چند دقیقه دوباره طوری رفتار می‌کنیم که انگار اتفاقی نیفتاده است. اما پدر نه. دلخور می‌شود. صحبت نمی‌کند. پول‌توی جیبی نمی‌دهد -البته من که الان نره‌خر محسوب می‌شوم و توقع پول‌توی جیبی ندارم و به اندازه‌ی کافی سرافکنده هستم بابت این قضیه. کلی عرض می‌کنم- حتی نگاهت نمی‌کند. من از اینکه سیبل خانواده باشم خسته شده‌ام. از اینکه وقتی از دیگران دلخور هستند و سرِ من تلافی می‌کنند، خسته‌ام. حافظ، برادرم، نسبت به من منعطف‌تر است. معمولا در همان بوتیک اول، خریدهایش را انجام می‌دهد. اما من باید کل شهر را بگردم و امکانش وجود دارد که درنهایت دست‌خالی به خانه برگردم.
پوریا در زمینه‌ی روانشناسی و فلسفه مطالعات زیادی داشته است. به من می‌گفت که «مادر، پناهِ اولِ کودک است. اگر عشق مادر را دریافت نکرده باشی، تا همیشه احساس بی‌پناهی می‌کنی.» حالا نه اینکه او خدای من باشد و به حرف‌هایش ایمان داشته باشم، اما من هیچ‌وقت حس نکرده‌ام که پشتم به کسی گرم است. هیچ‌وقت حس نکرده‌ام که پناهی دارم. پدر چند باری مرا تهدید کرده بود که از خانه بیرونم می‌کند. از آن طرف، مادرم هم علاقه‌ی چندانی نداشت که با او زندگی کنم. آخرش یک روز کوله‌پشتی لعنتی‌ام را برداشتم و برای 24 ساعت گم و گور شدم تا بدانند که نباید چاک دهانشان را بدون فکر کردن به عواقبش باز کنند و انتقام شکست‌های زندگیشان را از فرزندانشان بگیرند. اما خب، این اتفاق برای مادرم چندان مهم نبود چون که او اصلا هیچ‌وقت علاقه‌ای من نداشته. من بیشتر شبیه پدرم هستم و او هیچ‌وقت پدرم را دوست نداشته و خب طبیعی است که مرا هم دوست نداشته باشد. شاید شما پیش خودتان خیال کنید که دارم از کاه، کوه می‌سازم یا گوز را به شقیقه ربط می‌دهم. راستش برایم مهم نیست که چه برداشتی دارید. برایم مهم این است که من بعد از هربار بحث کوچکی که با پدر یا مادر یا نامادری‌ام دارم، حتی اگر به من بگویند بالای چشمت ابروست، حس می‌کنم که دیگر در این چهاردیواری، یا آن چهاردیواری که چهاردیواری مادرم هست، جایی ندارم و اضافی هستم و باید گور خودم را گم کنم. من سرریز شده‌ام و دیگر توان حتی صحبت کردن با والدینم که مسبب رنج‌هایم هستند را ندارم. سکوت کردن در برابر آن‌ها از سخت‌ترین کارهای دنیاست.
آقای عین می‌گفت «ما دغدغه‌مون پول نیست. ولی نیازمونه.» باید یک‌طوری این نیاز را برطرف کنم و برای همیشه بروم. حتی اگر شده خانه‌به‌دوش باشم.
استیون ویلسن می‌گوید ک «روزی، جایی بهتر را برای ماندن پیدا می‌کنی.» به گمانم منظورش قبر است. چون نه من جای بهتری را سراغ دارم، نه این وصله‌ها به آن بزرگوار می‌چسبد که بخواهد به ما امید بدهد.

  • • عالمه •
  • شنبه ۱۰ شهریور ۹۷ , ۱۷:۱۶

اعوذ بالله من الآدمای یه تخته کم

آقای عین را خاطرتان هست؟ ---> اینجا
انگاری منتظر بود که من چیزی درباره‌اش تایپ کنم -خدایان جدید و قدیم را شکر که آدرس وبلاگم را ندارد- تا فردا روزش پیام بدهد. من جواب دادم و تا الان که 3 هفته گذشته، پیامم را سین نکرده!! درحالی که در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کند و عکس‌ها و توییت‌هایم را لایک می‌زند! گاهی اوقات بیش از حد خودم را زیر ذره‌بین می‌برم و به اشتباه، خودم را مقصر می‌دانم. گاهی اوقات فقط این اطرافیان ما هستند که یک تخته کم دارند و باعث می‌شوند ما حس بدی نسبت به خودمان داشته باشیم.


پ.ن: دومین. قبلی؛ نفرت‌انگیزان

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۷ شهریور ۹۷ , ۲۰:۰۹

نفرت‌انگیزان

دست‌هایش با طلا سیر شده بودند ولی فرهنگش همچنان در گرسنگی آرام‌آرام جان می‌داد.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۷ شهریور ۹۷ , ۱۸:۴۸

لعنت!

واحد روبه‌رو مهمان داشت و من تمام حرف‌هایشان را می‌شنیدم. حتی اگر مهمان نداشته‌باشند هم باز تمام حرف‌هایشان را می‌شنوم. حتی وقتی ساعت 8 صبح با تلفن صحبت می‌کنند، آن‌ها را هم می‌شنوم. صدای هم‌بستر شدنِ آن مستاجر که روزی 2دفعه به تخت می‌رفتند؛ بار اول، بعداز ظهرها وقتی که مرد از سر کار برمی‌گشت و بار دوم شب‌ها. صدای فنر تخت و غرغرهای زنش؛ «بسه دیگه!»، آن‌ها را هم می‌شنیدم. لعنت بر آپارتمان‌نشینی، بر تمدن، بر این بشر که هنوز خانه‌هایی با دیوارهایی از جنس پوست پیاز می‌سازد.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷ , ۲۱:۰۰
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

++ کوچ کرده از بلاگفا.