۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

اسم پوشه را گذاشتم Salad

در ابتدا تصمیم گرفتم که اسم هر کسی که برایم موزیک می‌فرسند یا از وبلاگشان دانلود می‌کنم را در انتهای اسم آهنگ اضافه کنم. وسواس به من یادآوری کرد «اینطوری که همه‌چیز قاطی‌پاطیه و نمی‌تونی راحت پیداشون کنی؟!» سپس تصمیم گرفتم که برای هر شخص، یک پوشه‌ی جداگانه ایجاد کنم. بماند که پوشه‌ی «علی»‌ها چقدر زیاد بود و برای تشخیص و متمایز کردن آن‌ها از هم چقدر وقت و انرژی صرف کردم. در انتهای کار، و پس از تحمل یک دوره‌ی بسیار طولانی «وای من چقدر فایل مرتب نشده دارم! وای چرا تنبلی می‌کنم؟!» متوجه شدم که این کار هم حس بدی به من داده، هم بسیار وقت‌گیر است و همچنین به این دلیل که بعضی آهنگ‌ها را با گوشی و بعضی‌ها را با لپ‌تاپ دانلود می‌کنم، مرتب کردنشان کاری است دشوار. لذا، با خوشحالی اعلام می‌کنم که هر دو پروژه با شکست مواجه شد و حالا همه‌ی موزیک‌های دانلود شده داخل یک پوشه هستند و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده است.


پ.ن: وضعیت وبلاگنویسی سبز نیست. دیر به دیر می‌نویسیم. کم می‌نویسیم. برای هم کامنت نمی‌نویسیم. عده‌ای رها کردند و کانال زدند. تعداد ستاره‌های روشن هر روز کمتر می‌شود. جولیک و صخره غیب شده‌اند. مهرداد باز هم کامنت‌هایش را بسته. خسته و بی‌حوصله شده‌ایم. مانده‌ایم تنهای تنها...

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ مهر ۹۷ , ۱۶:۲۵

موج‌های بلند

از یک جایی به بعد، روز به روز پخته‌تر شدم. و حالا که فکر می‌کنم از روزی که موهایم را کوتاه کردم، غمگین‌تر شدم. خیلی غمگین‌تر. البته به هیچ عنوان قصد ندارم که سگ سیاه افسردگی را به کوتاهی موهایم ربط بدهم، ولی فلش‌بک می‌زنم و می‌بینم که سیاهی بر من چیره شد و بعد [صدای قیچی آرایشگر.] فیلم زندگی‌ام با موسیقی متنِ برگزیده‌ام از جلوی چشمانم می‌گذرد و من دنبال جوابی برای چراهای بی‌پایان زندگی‌ام می‌گردم...

 

 


دریافت

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۲۰:۲۲

اعماق اقیانوس

آن روزها که از در و دیوار خانه شکایت می‌کردم و از مبلمان و فرش‌ها می‌نالیدم و هی می‌نوشتم که پرده‌های خانه را دوست ندارم، آن روزها زنده بودم! حالا من هم مثل سایر آدم‌های این خانه بی‌تفاوت شده‌ام. دیگر مهم نیست که فرش‌ها تمیز نباشند. دیگر مهم نیست که ما دور از سایر فامیل زندگی می‌کنیم و با آن‌ها رفت و آمد نداریم. دیگر مهم نیست که در خانه‌ی ما زندگی جریان ندارد. حالا دیگر هیچ چیزی مهم نیست! حتی گرد و خاک روی میز و لکه‌های روی آینه. چند سالی است که من مُرده‌ام و دیگران خبر ندارند.


پ.ن: ...Avril Lavigne - Head Above Water is playing

این اجرا

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۵:۵۹

قوانین نانوشته

هیچ چیزی یک روزی به کار شما نمی‌آید! اما به محض اینکه تکه‌ کاغذ سیاهی که سال‌ها بدون استفاده در کمدتان بوده را دور بندازید، فردای همان روز حتی ناسا به آن تکه کاغذ سیاه برای پرتاب موشک جدیدش به فضا احتیاج پیدا خواهد کرد.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۴ مهر ۹۷ , ۱۹:۲۰

به آرامش خودمان بیندیشیم

نردبان را تا طبقه‌ی سوم آوردم. تمام وسایل را ریختم وسط اتاق. گردگیری کردم. اضافه‌ها را ریختم دور. بعضی وسایل را منتقل کردم به انباری. دکور کتابخانه و میزم را عوض کردم. چندتا از کمدها را تمیر کردم. مهره‌های تخت را سفت کردم. همه‌ی این کارها را بدون کمک برادرم که اتاق و وسایل را با او شریکم انجام دادم. زمان برد تا یاد گرفتم که زمان بیشتری صرف کنم و بیشتر خسته شوم ولی از کسی که دلش نمی‌خواهد به من کمک کند، کمک نگیرم.


پ.ن: حالا فقط مانده کشوها و چندتا کمدها که باید تعدادی سبد بخرم تا مرتب شوند.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۲ مهر ۹۷ , ۱۶:۴۱

صبح جمعه

ساعت 7:30 صبح بیدار شدم و حس کردم که به اندازه‌ی کافی خوابیده‌ام. و البته نخواستم که ریسک کنم و با خوابیدن مجدد، فقط سردرد میگرنی‌ام را بیدار کنم. خیال می‌کردم که سرفه‌هایم تمام شده، اما کم‌کم شروع شد و شدت گرفت. معده‌ام به خاطر قرص‌ها، به خصوص قرص‌های گچی، درد گرفته و دهانم کمی تلخ است. دست راستم از تخت آویزان بود و با خودم فکر می‌کردم که من در برابر سرماخوردگی شکست خوردم و درمان خانگی فایده نداشت و بالاخره رفتم دکتر و این قرص‌ها را برنمی‌تابم. سنم که بالاتر برود و درد و مرض بگیرم باید چه‌کار کنم؟ همان راه همیشگی! آن زمان، زمانِ پیدا کردن راهی برای کشتن خودم؛ خلاص شدن از زندگی نکبت‌بار و پایانی بر دردهای بی‌پایان است. تقریبا دو ساعتی را از این پهلو به آن پهلو شدم. سپس بلند شدم و چای گذاشتم.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۰ مهر ۹۷ , ۱۰:۰۴

سفید

توالت خانه، همان‌طور که نمی‌دانم قبلا به آن اشاره کرده‌ام یا خیر -و همان‌طور که نمی‌دانم چرا نوشته‌هایم را فراموش می‌کنم!- یکی از بهترین بخش‌های خانه است. می‌شود که آن‌جا یک ساعتی را در خلوت خود سپری کرد. البته دقت داشته باشید که مدت زمانِ گفته شده، برای توالت‌‌فرنگی مناسب است، نه توالت‌های مرگبار ایرانی. متاسفانه ما فقط ورژن ایرانی‌اش را در خانه داریم و هر وقت که کارم تمام شد محض رضای زانوانم هم که شده مجبورم بلند شوم. توالت باید براق و معطر باشد و روی معطر بودنش دوباره تاکید می‌کنم چون اتاق من چسبیده به دربش قرار دارد. حس بویایی‌ام قوی است و علاقه‌ی زیادی به بو کشیدن دارم و این کار را تقریبا دیوانه‌وار انجام می‌دهم. از این رو، هر بار که درب توالت را باز می‌کنند آرزو می‌کنم عطر خوشی به مشامم برسد ولی سایر اهالی خانه نسبت به تمیز کردن توالت و معطر بودنش تقریبا بی‌توجه هستند، پس آرزویی است معمولا محال.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷ , ۱۸:۳۷

همین «بودن» زجرآور است

متاسفانه ما در دنیای آبنبات‌های رنگارنگ و یونیکورن زندگی نمی‌کنیم! کسی رنگین‌کمان بالا نمی‌آورد و داخل آب نمی‌شود که نفس کشید! اگر از ارتفاع پرت شویم، می‌میریم. و اگر هم زنده بمانیم، تبدیل می‌شویم به تکه‌ای گوشت که فقط می‌تواند چشمانش را تکان دهد. دنیای ما دنیایی واقعی است. ما «بوجک‌»هایی هستیم که حتا به دختر نوجوان خودش هم نمی‌گوید «تو زیبایی» چون اصلا معتقد نیست که دخترش زیباست -مثل مادر من- ما در Perfect world زندگی نمی‌کنیم و وقتی که احساس می‌کنیم احمق هستیم نباید از دیگران انتظار داشته باشیم برای آرام کردن ما بگویند «نه، تو احمق نیستی» اصلا چه کسی می‌داند؟! شاید معتقد باشند که ما احمق هستیم و ما با این درد دل کردن و انتظارات نابجا، آنها را مجبور می‌کنیم به دروغ گفتن و از خودمان یک احمق بزرگتر می‌سازیم. و اینجاست که از دنیا شاکی‌تر می‌شویم و مثل حال الانِ من؛ اگر کارد بزنید خونم درنمی‌آید. الان در حالتِ «خودم رو دوس ندارم» به سر می‌برم و نمی‌دانم این جنازه را کجا دفن کنم که از دستش خلاص شوم.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷ , ۱۳:۲۴

مفرح برای مبتلایان به OCD

احتمالا «طوری قدم بردارم که پاهام روی خط نمونه» تا همیشه جذاب خواهد بود! به گمانم لیاقتش را دارد که تبدیل به یک ورزش شود؛ در سبک‌های سرعتی و استقامتی. سپس ورزشکاران در سطح جهانی با هم به رقابت بپردازند؛ «هرکی پاهاش روی خط بمونه، بازنده‌ست!»


پ.ن: دومی. قبلی؛ بوی مرگ

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷ , ۲۲:۵۳

بوی مرگ

بعضی محله‌ها ترسناک هستند. نه که از قدم زدن در آن‌ها احساس ترس کنم -البته اگر ساعت 12شب باشد، چرا- ولی حکم قبرستان را دارند. حتا اگر زیبا هم باشند، باز بوی مصیبت می‌دهند. این محله‌ها قدیمی هستند ولی تاریخی نه. بیشتر خانه‌هایشان ویلایی است و فلاکت از در و دیوارشان می‌بارد. بی‌روح هستند و تا بخواهید معتادپرور. از آن محله‌هایی که احساس می‌کنی هر لحظه ممکن است یک زامبی چرکین دست‌های استخوانی‌اش را روی شانه‌ات بگذارد و برایت کابوسی در بیداری رقم بزند. این محله‌ها نفرین‌شده هستند. هیچ‌وقت بوی بهبود از اوضاعشان را نخواهید شنید. مثل محله‌ی مادری‌ام. مثل آن خانه‌ی ویلاییِ نفرین‌شده در انتهای آن کوچه‌ی بی‌انتها که هیچ‌وقت نفهمیدم بعد از آن جنگل به کجای شهر ختم می‌شود؟! آن خانه همانطور نیمه‌کاره رها شد و من حتا یادم نیست که کدام اتاق را برای خودم انتخاب کرده بودم. ولی بعدها دایی بزرگه، خانه را از ما خرید اما طلسم آن هرگز نشکست. سطل آب توی چاه غرق شد. پسردایی‌ام مُرد. دایی معتادتر از قبل شد. سگ دایی‌ام مُرد. زنِ دایی از او طلاق گرفت. آن خانه‌ی نفرین‌شده تبدیل شد به پاتوق معتادها. از همان اولش هم بو می‌داد. از همان اولش وقتی که درب را باز می‌کردی، دلت می‌گرفت. ترسناک بود. واقعا ترسناک بود. من هنوز کابوسش را می‌بینم. هنوز گاهی تلو تلو خوردن‌های دایی وقتی که مست بود را در بیداری می‌بینم. حرف‌هایی که می‌زد. کارهایی که می‌کرد. وقتی که ساعت 2 بعد از نصف شب می‌آمد خانه و دختردایی‌ام درب اتاقش را قفل می‌کرد. آن نوار کاست که صدای مرگ می‌داد؛ صدای پنکه‌ی سقفی و نفس‌های پسری که سال‌هاست گوشه‌ی قبرستان پوسیده. محله‌هایی که بوی مرگ می‌دهند.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷ , ۲۲:۴۴
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

++ کوچ کرده از بلاگفا.