۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

همین حوالی

3 نفر از نوازنده‌های خیابانی روی صندلی‌های بدون تکیه‌گاه نشسته‌اند و در حال اجرا هستند. یک جهان‌سومی پیدا می‌شود و انگار که قاتل‌های زنجیره‌ای را پیدا کرده باشد، از پشت سرشان یقه‌ی 2تا از آن‌ها را می‌گیرد و می‌اندازد روی زمین و آن‌ها را مثل گونی پیاز حدودا نیم‌ متر روی زمین می‌کشد. بعد هم پایه‌ی نُت را برمی‌دارد و فیلم همینجا تمام می‌شود.

با هزاران دشواری بالاخره یک متخصص زنان خوب پیدا می‌کنم. برای 2 ماه آینده وقت خالی ندارد. با هر دردسری که هست نوبت می‌گیرم. روز موعود فرا می‌رسد و باید 3 ساعت برای دیدن دکتر صبر کنم. هر سری اسامی 5 نفر را صدا می‌زنند و خانم‌ها با هم می‌روند داخل. بله! باید 5 نفری ویزیت شویم! حریم شخصی و احترام و ایجاد اعتماد و محیطی امن برای بیمار، کشک! من اعتراض می‌کنم که می‌خواهم به تنهایی با دکتر صحبت کنم. به اجبار باید باز هم منتظر بمانم. در نهایت، «تنها» صحبت کردن با دکتر می‌شود مواجه شدن با دکتر و دختر جوانی که کنار دستش نشسته تا مشکلاتت را تایپ کند! و طبق معمول سوال ویرجین بودن را به صورت «مجردی یا متاهل؟» مطرح می‌کنند!
نوازنده‌های خیابانی گناه می‌کنند! نوازنده‌های خیابانی که ممکن است بر لب‌های کسی لبخند بنشانند و اسباب آرامش و تفریح مردم باشند، گناه می‌کنند و جز مشکلات این مملکت هستند و باید مجازات شوند. پزشک‌هایی که تجارت می‌کنند و آدم‌ها را همچون اسکناس و شاید هم گوسفند می‌بینند که گله‌ای ویزیتشان می‌کنند، این پزشک‌ها نیاز به رسیدگی ندارند و اصلا «حالا مگه چی میشه که چند نفری برید داخل؟!» و «وای فک کن یکی آشنا باشه و از زندگی آدم باخبر بشه!! هار هار!!»

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۵ آبان ۹۷ , ۱۴:۱۵

پیکان زرد

از زشتی‌های زندگی زیاد نوشتم. هرچند که میزان نوشته‌های من اصلا درخور این حجم از زشتی نیست‌. به عنوان مثال همین حالا؛ که من دارم توی نت گوگل، نوشته‌هایم را ذخیره می‌کنم چون با دیتای گوشی به اینترنت مرورگر دسترسی ندارم(!!) و فیلترشکن هم روشن نمی‌شود‌. این خودش یکی از اعصاب‌خوردی‌ها و زشتی‌های زندگی است. البته خیابان هم ترافیک است اما با وجود اینکه دیرم شده با آن مشکلی ندارم.
قصدم نوشتن از زیبایی‌های دنیا بود البته. یادم هست آن زمان که در آن آموزشگاه کذایی کار می‌کردم، یک روز که طبق معمول دیرم شده بود، کیف پولم را جا گذاشتم. البته پس از اینکه سوار تاکسی شدم به این قضیه پی بردم. از راننده عذرخواهی خواهی کردم و گفتم که کیف پولم را جا گذاشته‌ام و باید برگردم. راننده یک هزار تومانی برداشت و اصرار داشت که آن را بگیرم و همان مسیر کوتاه را با تاکسی برگردم. انگار او هم می‌دانست که دیرم شده. زنگ زدم آموزشگاه و دلیل دیرتر رسیدنم را به همکارانی که حالا فکرش را می‌کنم اصلا به آن‌ها مربوط نبود، اطلاع دادم. چقدر طفلکی بودم و هنوز هم هستم. از موضوع اصلی دور نشویم؛ در کنار دریایی از رانندگان غرغرو، راننده‌هایی هم مثل آن پدربزرگ، که چهره‌اش را یادم نیست، پیدا می‌شوند که به یادت بیاورند «زندگی هنوز خوشگلیاشو داره.»


پ.ن: نیمی از متن دقایقی قبل از ساعت ۱۹ تایپ شد.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۲۳ آبان ۹۷ , ۲۳:۵۷

نیاد اون روز

از روزی که از تهران برگشته‌ام احساس خستگی می‌کنم. اولش خیال می‌کردم که بابت خواب ناکافی تعطیلات باشد. جهت ریکاوری، 2 جلسه به باشگاه نرفتم تا بدنم به حالت عادی برگردد. فایده‌ای نداشت. نگرانیِ سابقم پررنگ‌تر شد. نکند که دوره‌ی جدیدی از افسردگی در راه باشد؟ من از این کرختی‌ها و از آن دنیای سیاه‌رنگ فراری‌ام! نمی‌خواهم که آن روزها و احساسات کُشنده‌اش تکرار شوند...


پ.ن1: ممنون از 4404 نگاهی که به بخش ریبلاگ داشته‌اید.

پ.ن2: سومین.
- ببینم قبلی رو؟
اینجا؛ یه پیاله ماست لطفا

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷ , ۲۳:۱۹

یه پیاله ماست لطفا

گاهی آدم عقلش را از دست می‌دهد و پس از اینکه دهانش سوخت، به جای بیرون انداختن فلفل سبز از دهانش، آن را قورت می‌دهد که تا انتهای دستگاه گوارشش بسوزد و صورتش سرخ شود.


پ.ن: دومین.
- ببینم قبلی رو؟
اینجا؛ هنوز اسمی برای این موجود انتخاب نشده است

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷ , ۱۶:۵۷

هنوز اسمی برای این موجود انتخاب نشده است

صبح چشمانم را باز کردم و دیدم جوراب‌های زمستانی‌ام کنار بالشتم هستند. مثل صبح دیروز و مثل صبح پریروز. اما این‌بار مطمئن هستم که نصف شب از گرما بیدار نشده‌ام و جوراب‌هایم را درنیاورده‌ام. چون حداقل باید یکی از این 3 مورد را یادم می‌بود. به علاوه اینکه دیشب خیلی سردم بودم. قبلا پیش آمده بود که صبح بیدار می‌شدم و می‌دیدم که فقط یک لنگه جوراب به پا دارم. نمی‌دانم شب‌ها چه اتفاقی می‌افتد. یعنی چه کسی علاقه دارد که جوراب آدم‌های در خواب را از پایشان دربیاورد، آن هم نه برای دزدیدن، بلکه فقط کنار بالشتشان بگذارد!!؟

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷ , ۱۶:۱۸

از شانس بکشیم بیرون

چند باری از آنجا جوراب خریدم. آن موقع هنوز علاقه‌ خاصی داشتم که طرح پرچم بعضی کشورها، که طرحشان را بیشتر از خود کشورشان دوست دارم، روی لباس و وسایلم باشد. نزدیک ولنتاین بود و فروشنده پیشنهاد داد تا از آن شرت‌های ست مخصوص زوج‌ها بخرم که طرح پرچم دارد. گفتم «خیلی ممنون، اما به کارم نمیاد!» سال بعد هم به همین شکل! دیروز که از قضا رفته بودم تا شرت مردانه بخرم، تقریبا هیچ طرحی نداشت که چشمم را بگیرد یا به قول غزاله «هیجان‌انگیز» باشد. به الهه گفتم «این همه شرت فانتزی داشتن قبلا. چرا الان هیچ‌جا ندارن پس؟!» جوابش قانع‌کننده بود؛ "!Cause u want it" تقریبا هر بار که خواستم چیزی بخرم تقریبا با قحطی مواجه شدم. حتی یک بار رفتیم و دیدیم که فروشگاه مورد نظر کلا جمع کرده بود و ساختمان را گذاشته بود برای فروش!! خیلی وقت است که عادت به چسناله‌ی «شانس ندارم دیگه!» را گذاشته‌ام کنار. به نظرم این اتفاق‌ها فقط یک هم‌زمانی ساده است. همه‌چیز یک تصادف و احتمال ساده است. شاید هم ایراد از پردازش ذهن ماست که نمی‌تواند به عنوان مثال آخرین بار و آخرین جایی که شرت فانتزی مردانه دیده‌ام را به درستی به یادم بیاورد!؟

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷ , ۱۶:۵۰

به وقت زیرِ پتو

تصمیم داشتم که امروز صبح به باشگاه بروم‌، اما حتی خسته‌تر از آن بودم که بتوانم ساعت ۷ از تختم بیرون بیایم. تصمیم داشتم که امروز مطلب مورد نظرم را بنویسم و به کامنت‌ها جواب بدهم اما نشد. متاسفانه برای ما غیر پولدارها، زندگی چندان طبق برنامه پیش نمی‌رود.

پرسپولیس امروز نائب‌قهرمان آسیا شد و چقدر حیف که نتوانستیم جام را بالای سر ببریم. خیلی خسته‌ام و احتیاج به خوابیدن دارم اما نمی‌شود که از زیبایی و نظم تماشاچی‌های ژاپنی هنگام تشویق کردن تیم کاشیما در بازی رفت صحبت نکرد. لعنتی! زیبایی و نظم بازیکن‌ها در جشن قهرمانی را چرا نمی‌گویی!! ما همیشه برای بالا بردن جام توی سر هم می‌زنیم و هیچ‌وقت مثل آن‌ها خوشحال و همدل نبوده‌ایم. هیچ‌چیز ما ایرانی‌ها به سایر دنیا نرفته! حتی ورزشگاه رفتنمان هم جنسیتی است. حسابی ریده‌ایم و خودمان خبر نداریم.

  • • عالمه •
  • شنبه ۱۹ آبان ۹۷ , ۲۳:۱۰

Size DOESN'T Matter

بیبی‌فیس بودن در همه‌جای دنیا یک امتیاز محسوب می‌شود. همه‌جای دنیا به‌جز ایران. ایران هیچ‌چیزش به دنیا نرفته! متعلق به سیاره‌ی درب و داغان دیگری است انگار. باریک بودن هم در همه‌جای دنیا امتیاز محسوب می‌شود -که البته من با این ملاک‌ها موافق نیستم و از نظر من همه‌ی بدن‌ها زیبا هستند- همه‌جای دنیا به‌جز این جغرافیای گربه‌ای شکل (البته عده‌ای هنوز گربه‌ی نقشه را ندیده‌اند و درک نمی‌کنند که از چه چیز حرف می‌زنم.) اگر هم بیبی‌فیس باشید و هم باریک، باید خوشحال باشید. چون جوان‌تر به نظر می‌رسید. البته در همه‌جای دنیا باید خوشحال باشید به‌جز ایران! اینجا کسی شما را جدی نمی‌گیرد چون خیال می‌کنند که بچه هستید! ماه پیش سرما خوردم و رفتم درمانگاه. پزشک سنم را پرسید. گفتم 26. مرا نگاه کرد و گفت «26 سااااال؟! من خیال کردم سوم راهنمایی هستی!!» سوم راهنمایی یعنی 14 سال!
هفته‌ی قبل‌ترش راننده‌ی تاکسی درباره‌ی بازگشایی مدارس و دانش‌آموز بودن صحبت می‌کرد و گفت «خوش به حال شماها!» وقتی که فهمید 26 ساله هستم گفت «خیال کردم اول دبیرستانی!»
آن آقایی که زباله‌های بازیافتی را از ما تحویل می‌گیرد طوری با من رفتار می‌کند که انگار یک نوجوانِ بامزه هستم. خانم‌های باشگاه هم همینطور، و فروشنده‌ها و تقریبا بیشتر آدم‌هایی که مرا می‌بینند. حتی در دورِ همی‌های دوستانه و غریبانه تا زمانی که سن واقعی‌ام را ندانند مرا جدی نمی‌گیرند و چندان به من و حرف هایم توجه نمی‌کنند، به خصوص پسرها. مردم ما بای‌دیفالت خیال می‌کنند که هرچه بزرگ‌تر می‌شوی باید درشت‌تر شوی. هنوز این قضیه هضم نشده که عده‌ای در هر سن و تحت هر شرایطی می‌توانند باریک‌اندام باشند. و بای دیفالت خیال می‌کنند که قرار است با بالاتر رفتن سن، رسمی‌تر و سنگین‌تر(!؟) لباس بپوشیم. و البته بای‌دیفالت خیال می‌کنند رابطه‌ی مستقیمی بین درشت بودن و قدرتمند بودن وجود دارد؛ هرچه چاق‌تر، زورِ بیشتر و البته سالم‌تر. هرچه لاغرتر، مُردنی‌تر و مریض‌تر. که خب من این عزیزان را جهت شفاف‌سازی به باشگاه خودمان دعوت می‌کنم.
نمی‌دانم چطور شد که در یوتوب سر از ویدیوی آن دختر نوجوان درآوردم -البته ذات یوتوب همین است. یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی که دنبال راه‌های بستن باندانا بودی و حالا نشسته‌ای به تماشای ویدیوی اختلالات تغذیه- اسم دخترک را یادم نیست اما ویدیویی تهیه کرده بود از مجموع عکس‌های دوران کودکی تا نوجوانی‌اش و توضیحاتی که زیر هر عکس بود. که چطور با مقایسه‌ی بدن خودش و دیگران سلامتی‌اش را از دست داد و مبتلا به بیماری آنورِکسیا شد؛ صرفا به این دلیل که در جمع دوستانش حس می‌کرد که از بقیه درشت‌‌اندام‌تر است (سایز مدیوم) که خوشبختانه دوره‌ی درمان را آغاز کرد و الان حالش خیلی بهتر است. تمام مدتی که این ویدیو را تماشا می‌کردم به این فکر می‌کردم که من هم باید یک روزی دست به کار شوم و ویدیویی تهیه کنم تا دنیا خبردار شود که چطور «اسکلت» «خاش؛ در گویش گیلکی به معنی استخوان ماهی، که حتی برای قربان‌صدقه رفتن هم از آن استفاده می‌کنند!!» «خاشِ سگ؛ در گویش گیلکی به معنای تکه استخوانی که سگ آن را می‌لیسد» «اسکلت با روکش پوست با یه ملاقه خون» «تو دیگه چرا اومدی باشگاه؟! میخوای استخونات رو آب کنی؟؟!!» «چقدر لاغر شدی» «چقدر لاغری» «چرا اینقدر لاغری؟!» «تو دیگه خیلی لاغری آخه. این کوچیکترین سایزیه که داریم؛ فروشنده‌ی مغازه در حال توجیه خودش و لباس های بنجلِ فیکش که سایزبندی استاندارد ندارد» «نمی‌خوای یکم چاق بشی؟» «یکم غذا بخور» «تو مگه غذا هم می‌خوری؟!» «تو که جون نداری اصلا» «تو که هیچی نداری» «تو که آخه هیچی نداری؛ فروشنده ی لباس زیر زنانه در حال توجیه خودش و سوتین‌های سایز بزرگش» «یکم غذا بخور جون بگیری. دو روز دیگه چطوری می‌خوای به بچه‌ت شیر بدی؟؟!! (اشاره به سایز پستان)» «مثل خطکشی چرا!» «مداد» و سایر جملات تحقیرآمیز از جانب خانواده و معلم و مربی و آشنا و غریبه در هر زمان و مکانی، در طی 2 دهه از زندگی‌ام عزت‌نفس و اعتماد به‌نفس من را نشانه رفت و زندگی را از آنچه که بود هم سخت‌تر کرد.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷ , ۰۲:۴۷

به این 13 دلیل

قرار بود چیزی تایپ کنم و بعد بروم سراغ کامل کردن رنگ ماندالایی که چندین ماه پیش، حتی شاید زمستان سال گذشته، کشیدم. نمی‌دانم چه شد که سر از یوتوب درآوردم و دوباره رسیدم به آن مصحبه‌ی کارا دلوین درباره‌ی افسردگی و اضطراب؛ هی گریه کردم، هی دستمال‌کاغذی برداشتم و اشک‌هایم را پاک کردم و دماغم را گرفتم.
می‌خواستم بگویم که یکی از کارهای سختی که امسال انجام دادم تماشای سریال 13Reasons Why بوده است. تماشای این سریال برایم یک فرق اساسی با سایر سریال‌های دیگر دارد و آن هم دلیلی که باعث می‌شود بخواهم این سریال را زودتر تمام کنم. آن دلیل چیزی نیست جز رنج و اندوهی که به من هدیه می‌کند و دنیای تیره‌ای که برایم می‌سازد. من با هر قسمت از این سریال زندگی کردم. با هر قسمتش دستش را روی گلویم گذاشت و نفس کشیدن را برایم دشوار کرد. بارها گذشته‌ی ناخوشایندم را جلوی چشمانم آورد و باعث شد که در خلوت تاریک خودم اشک بریزم. هیچ‌یک از مواردی که گفتم دلیل شیرین و رنگارنگی نبود. اما این سریال با من همدردی کرد و بارها به من گفت که تنها نیستم. به همین دلیل دوستش دارم و به خاطر تمام دلایلی که گفتم، هیچ‌وقت نتوانستم این سریال را بیش از یک بار تماشا کنم.
«یه سریال تینیجریه که چیز خاصی برا گفتن نداره» این جمله را زیاد شنیده‌ام. اما خب، مردم زیاد حرف می‌زنند. همان‌طور که قبلا در توییتر گفتم؛
"You don't like 13 Reasons Why because you're not hurt the way I am"

تقریبا تا همین‌جا تایپ کردم. برق قطع شد. من به نوشته‌هایم فکر می‌کردم و امیدوار بودم که ذخیره شده باشند. بعد از یک ساعت و نیم تاریکی، و البته سردرد، برق وصل شد. لپ‌تاپ را روشن کردم و دیدم که تا «دنیای تیره» سِیو شده. مُسکن خوردم و بقیه‌ی متن را با کمی تغییر دوباره تایپ کردم.




دریافت

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷ , ۲۱:۰۵

به تاریکی سلامی دوباره کن

اگر الان کسی وارد اتاقم شود و دلیل هق‌هق‌هایم را بپرسد، میگویم نمی‌دانم. چون واقعا نمی‌دانم. جلوی سرازیر شدن این اشک ها را هم نمی‌توانم بگیرم. غم رشد کرده و بزرگ شده. حالا دیگر مرا توان مبارزه با او نیست.


پ.ن: و دیالوگ محشر Hannah، از سریال 13Reasons Why، من باب یکی از دلایلش برای خودکشی؛

 ".Some of you cared. None of you cared enough"

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷ , ۰۰:۲۸
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

++ کوچ کرده از بلاگفا.