خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

ببخشید پشت من به خنجر شما آسیب رسوند؟!

وقتی که دیدم عکس دوست‌دختر سابقش که آن همه پشت سرش بد گفته بود را از آرشیو به صفحه‌ی اینستا برگردانده و روی عکس تگش کرده و از همه مهمتر او را فالو هم کرده، به همه چیز شک کردم. با خودم می‌گفتم که دروغ بود! حرف‌هایش دروغ بود! رابطه‌ی ما دروغ بود! حرف‌های دوستانش که می‌گفتند با دخترهای دیگر لاس می‌زند؛ دروغ نبود، راست بود. این متلک‌ها واقعیت داشت. اگر فقط یک درصد به همه‌ی این ماجراها شک داشتم، بعد از صحبت کردن با دخترهایی که خودشان به من پیام دادند و از روابطشان با او گفتند تمام آن شک‌ها برطرف و تبدیل به یقین شد. حتی تاریخ ملاقاتشان که همزمان با رابطه‌ی ما بود را هم گفتند. تعجب کرده بودم اما هنوز گنگ بودم. رفتم که بخوابم. خوابم نمی‌برد. اضطراب داشتم. با خودم گفتم «عالیس فردا باید سفارش‌های مشتری رو ببری اداره‌ی پست. آروم و باش و سعی کن که بخوابی». هرطور که بود خوابیدم. صبح بیدار شدم و ذهنم در حال آماده شدن برای بیداری بود! «شت! بیدار شدم. خیانت! اضطراب!!» اضطرابم خیلی زیاد بود. بعضی لحظات حس خفگی داشتیم و گاهی حس می‌کردم الان است که دچار حمله‌ی پنیک شوم. نمی‌خواستم از تخت بیرون بیایم ولی بعد از صحبت کردن با دوستانم بلند شدم، دست و صورتم را شستم و چند تایی میوه خوردم به عنوان صبحانه. قرص اضطرابم را خوردم و برای محکم‌کاری قرصی که پزشکم برای مواقع حمله‌ی پنیک تجویز کرده را هم خوردم؛ گفته بود نصف زاناکس با دوز نیم. دفعه‌ی قبل قرص خود به خود شکست و کاملا از وسط نصف نشده بود. درصدش 60 به 40 بود. این بار باید تکه‌ی 60 را می‌خوردم. سرم کمی گنگ شد. اضطرابم هم کمتر شد. با دوستانم حرف می‌زدم و اتفاقی که افتاده بود را هنور نپذیرفته بودم. شنیدن این حقایق اگرچه سخت بود ولی آن شب هنوز گرم بودم. اما فردا صبح تمام رابطه‌مان همچون یک فیلم از جلوی چشمانم می‌گذشت. ذهنم خود به خود تمام اتفاقات مشکوک را پردازش می‌کرد و به من می‌فهماند که چه اتفاقی افتاده. بله. آن دخترهایی که می‌گفت دوستانش هستند و برای بار اول به ملاقاتشان می‌رفت در واقع دخترهایی بودند که به قصد لذت بردن از آن‌ها تصمیم گرفته بود که به دیدنشان برود. البته که بخشی از آن‌ها از وجود من اطلاعی نداشتند و روحشان خبردار نبود که این آقا دوست‌دختر دارد. آن اتفاقاتی که افتاده بود و کلی چاخان سر هم کرده بود و چرندهای دیگری به من گفته بود. شاید دوستانش هم در این قضیه هم‌دست بوده باشند. کامنت‌های صمیمی دختران زیر عکس‌هایش در اینستا حالا معنی متفاوتی پیدا کرده بود. اصرار داشت که دختری خود به او او را «قشنگ جان من :(» خطاب کرده و برایش ایموجی آتش ارسال کرده وگرنه خودش که سگ‌اخلاق است و با دخترها خیلی جدی حرف می‌زند! برایم باور کردنی نبود که چقدر در رابطه‌ی ننگین 10 ماهه‌مان به او اعتماد داشتم و او چه طور از این اعتماد من سو استفاده کرده بود. چه دروغ‌هایی که به من نگفته بود. و چه دروغ‌هایی که من از روی اعتماد به او باور نکرده بودم. حتی وقتی که دو نفری تنها در ساحل جزیره بودیم و مریض شده بود و باید با گوشی او با راننده‌ی سه‌چرخه تماس می‌گرفتم، چون گوشی من آنتن نداشت، با اینکه قفل گوشی باز بود به حریم او احترام گذاشتم و هیچ نگاهی به پیام‌ها ننداختم چون اعتماد کرده بودم و او هم به من. اوایل آشنایی خیال می‌کردیم می‌توانیم در رابطه‌ی چند مهری و آزاد باشیم ولی خیلی زود نظرمان عوض شد. البته ظاهرا فقط نظر من عوض شد. او به تظاهر کردن و دروغ گفتن ادامه داد. هر کاری که خواست کرد و حقیقت را طوری عوض می‌کرد و پیش من بازگو می‌کرد تا از من تایید بگیرد. از همان اولش، از همان اولین پیامش تظاهر کرد تا خود آخرین پیام. تنها یک درصد شبیه نوشته‌هایش است، آن هم چون گفته «من با آدم‌ها هم بازی می‌کنم» تنها جمله‌ای که درباره‌ی خودش نوشته و واقعیت دارد همین جمله است. بقیه‌ی محتوای چرکینی که تولید کرده صرفا برای این بوده که خودش را خوب جلوه دهد. حتی تعریف کردن‌هایش از من هم برای این بود که خودش خوب و روشنفکر به نظر برسد. تا شب گیج بودم. می‌دانستم که احتیاج دارم این‌ها را بنویسم اما کلمات توی ذهنم جفت و جور نشده بودند. غمگین بودم و گاهی حس می‌کردم بغض دارم اما فقط برای یک ثانیه بود. به علی پیام دادم و گفتم «می‌تونم چسناله کنم؟» علی تنها کسی بود که نگفت «ولش کن» چون به تازگی برای خودش هم چنین اتفاقی افتاده و حسابی همدردیم. روزهایی بود که بی‌وقفه حرف می‌زد و من هم گوش می‌دادم. حتی گاهی به جواب‌های من توجه نمی‌کرد؛ دلش حسابی پر بود. این بار من بودم که شروع کردم به حرف زدن. بغضم ترکید _از همان لحظه بود که می‌دانستم قرار است اینجا چه چیزهای بنویم؛ همچون آدمی که ساعت‌ها غذا روی دلش مانده و بالاخره بالا می‌آورد_ چندین بار پرسیدم «علی آخه چرا؟ واقعا چطور؟» دیگر نمی‌توانستم ویس بفرستم. تایپ می‌کردم و گریه می‌کردم. برخلاف بقیه مرا دلداری داد و از حس و حال مشابه خودش گفت؛ از حرف‌های مشابهی که شنیده بودیم، از رفتارها و کارهای مشابهی که دیده بودیم، از تحقیرهای مشابهی که شده بودیم. آنقدر گریه کردم تا اشک‌هایم تمام شد. ساعت 12 شب بلند شدم و غذا گرم کردم تا شام بخورم. درست است که از زندگی افتادم اما حداقل سفارش‌هایم را ارسال و صفحه‌ی کاری اینستا و کانالم را به روز رسانی کردم. پیام‌ها را هم گذاشتم که بعدا جواب بدهم. اعتماد. ارزش. بازی. دیواری که فرو ریخته. دروغ. تظاهر. حقارت. حقارت. حقارت. به قول علی «ما فقط ابزار استوری‌هاشون بودیم» البته من ابزار کانالش هم بودم. بله، ما ابزار عقده‌گشایی دو نفر دیگر بودیم. صدای ایمی لی توی گوشم می‌پیچید که می‌گفت «تهِ نفرت من بهت رو حتی نمیشه دید!» وصل کردن گوشی به لپ‌تاپ زمان زیادی می‌برد. تازه باید هارد اکسترنال را هم به لپ‌تاپ وصل می‌کردم. آهنگ را دانلود کردم. حتی از نسخه‌ی اصلی کورن هم بهتر است.

 


دریافت

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

«یکم این‌ورتر»

امروز دومین تجربه‌ی مدلینگم بود که با کمک آقای رنگین‌کمانی انجام شد. رنگین‌کمانی بودنش باعث می‌شود که با آرامش روان ژست بگیرم و بابت دیده شدن بدنم راحت باشم. چون قرار نیست که عکاس مثل تجربه‌ی اولم مرا ببوسد و درخواست کند تا پایان کار را در تختش بگذرانیم. آقای رنگین‌کمانی انیمیشن می‌سازد و عکاسی مفهومی انجام می‌دهد. او علاقه‌ی خاصی به فرم‌ها دارد. امروز سه ساعت در حال ژست گرفتن بودم و دقایق طولانی در یک حالت ایستادم. بدنم بابت عکاسی امروز و تمرین دیروز درد می‌کند. خسته‌ام و تنها برای نوشتن است که انرژی دارم. خوشحالم که کار عکاسی را با یک هنرمند حرفه‌ای که اثراتش در کشورهای مختلف دنیا به نمایش گذاشته شده کار می‌کنم.

 

پ.ن: دومین پست امروز. پست قبلی؛ کمی آن‌طرف‌تر

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

کمی آن‌طرف‌تر

نمی‌دانم چند سال دارد. یک پسر اسپانیایی قد بلند است. لاغر با استخوان‌هایی درشت و شانه‌های پهن. اعتیادش به پورن را ترک کرده و سایتی که به او کمک کرده را به هر کسی که سوال بپرسد معرفی می‌کند. وگان است و از شغلش استعفا داده تا در یک بازه‌ی زمانی بتواند وقت بیشتری را صرف حمایت از حقوق حیوانات کند. اخیرا به همراه 200 نفر دیگر به مزرعه‌ای رفته بودند که دامداری صنعت لبنیات در آن واقع بود. لایو گذاشته بود و فیلم و عکس هم تهیه کردند. آنقدری با دیدن آن تصاویر و شکنجه‌ی گوساله‌های طفلی گریه کردم که تا 3 روز با یادآوری‌اش بغض می‌کردم. به زبان انگلیسی مسلط است و مثل اوریل قبلا لایم داشته _بیماری کشنده‌ای که از نیش کَنه ایجاد می‌شود_ پوستش روشن است، موها و چشم‌هایش هم همینطور. متالهد مهربانی‌ست که در صفحه‌اش عکس‌های زیادی از حیواناتی‌ست که آن‌ها را در آغوش گرفته. ورزشکار حرفه‌ایست و صدا و لحن حرف زدنش را دوست دارم. اسمش؟ مهم نیست. سنش هم همینطور. با دیدنش لبخند می‌زنم. همین چند روز پیش بود که با خودم می‌گفتم کسی توی زندگی‌ام نیست که خاطرخواهش باشم. وجودش به من انرژی می‌دهد و وقتی دیدم که او هم مرا فالو و عکس‌هایم را لایک کرده ذوق کردم و روزم رنگین‌کمانی شد.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

موج دریا

توی همین وبلاگ بود که همدیگر را شناختیم. از خوانندگان وبلاگم بود و برایم کامنت می‌گذشت. مدتی گذشت و گاهی توی تلگرم با هم صحبت می‌کردیم. قبلا نوشته بودم که چه طور سورپرایزم کرده ---> برای خواندن کلیک کنید! بعضی آدم‌ها دوست داشتنشان را فریاد نمی‌زنند. حتی به زبان هم نمی‌آورند. همین که وقتی در طول سربازی به مرخصی می‌آید و برایم پیام می‌فرستد و حالم را می‌پرسد می‌دانم که به یادم بوده. همانطور که من به یادش بودم. همانطور که سال گذشته وقتی فهمید وارد رابطه شده‌ام به من گفت «امیدوارم لیاقتت رو داشته باشه و قدر موهای فرفریت رو بدونه و بلد باشه که چطور نوازششون کنه.» همانطور که من جمله‌ی «گمون نمی‌کنم» را فرو خوردم و بعد این جملاتی که از عمد کردم توی حلقم را بالا آوردم و تمام زندگی‌ام را به لجن کشیدم. می‌گوید که اسم جدید برندم، فرژول، به من می‌آید. دستبندم را که دستم می‌کنم یادش می‌افتم _همانطور که دستبند یک آشنا را. قبلا نوشته بودم که من با یادگاری‌های آن‌ها ایرانگردی می‌کنم و هر کجا که باشم محبتشان قلبم را گرم می‌کند_ خوشحالم که چنین اتفاقی را تجربه کردم. خوشحالم که آن اشک شوق را مزه کردم. خوشحالم که صدایش را واضح به خاطر دارم.


پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ فقط تصور کنید

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

فقط تصور کنید

دختر بچه‌ای حدودا 8 ساله. تیشرت صورتی ملایم پوشیده و شلوارکی به رنگ صورتی پررنگ که تا روی زانوانش آمده. موهایش لَخت است و تا نزدیک آرنجش می‌رسد. چتری‌هایش او را دوست‌داشتنی‌تر کرده. آیفون را زده و منتظر ایستاده که در را باز کنند. کوله‌ی باشگاه پشتم و استخوان سرشانه‌ام به خاطر تمرین درد می‌کند. در گرمای تابستان زیر مانتو و شلوار و شال عرق می‌ریزم و با خودم فکر می‌کنم که اگر همه می‌توانستیم آزادانه لباس بپوشیم شهر چقدر زیبا می‌شد و دنیا چه جای بهتری برای زندگی می‌بود.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

کاکتوسی در فاضلاب

دیدم. خودم دیدم. همه‌ی دسته‌گل‌های پوسیده‌ای که برایش فرستادی را دیدم. سهم من از دسته‌گل‌هایت فقط برگ‌های زرد بود. او کاکتوس بود، درست مثل خودت. تو کاکتوس دوست داشتی و من گل مینا بودم. تو خارهای نداشته‌ام را هزار بار بر فرق سرم کوبیدی و با خارهای خودت زخمی‌ام کردی. من خونین و مالین جان دادم و از نو متولد شدم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

دو دست و چند هندوانه

سردرگمم. کلافی دارم که گره خورده و نمی‌دانم که چگونه بازش کنم. تمرکز کردن روی موضوعات مختلف از من انرژی زیادی می‌گیرد و باید فکری به حال خودم کنم. فعلا خودم در اولویت هستم. اصلا عاقلانه نیست که در چنین برهه‌ای از زندگی دغدغه‌ی تولید محتوا داشته باشم. مدت زمانی که از گوشی استفاده می‌کنم روز به روز بیشتر شده. در حال حاضر نیازمند آرامش هستم و باید اعتیادم به آنلاین شدن و چک کردن گوشی را ترک کنم. دلم سکوت طبیعت را می‌خواهد. دلم آرامش می‌خواهد، بدون تکنولوژی.


پ.ن: گل‌های باغ زندگانی! به خاطر داشتن امنیت روانی، ارسال کامنت فقط در صورتی امکان‌پذیر است که عضو سایت باشید. در حال حاضر به صورت ناشناس نمی‌توانید نظر ارسال کنید و امیدوارم که شرایطم را درک کنید.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (11)

دیروز با ایمان رفتیم خرید. از اینکه پیراهن جین مردانه‌ی سایز بزرگ 20 هزار تومانی خریده‌ام بسیار خوشحالم. ایمان اصرار داشت که این لباس به تو نمی‌آید، ولی من مصمم پافشاری می‌کردم و همچنان معتقدم که خوشتیپ‌تر از قبل شده‌ام. تمام لباس‌هایی که خریدم رنگی هستند و از این موضوع خوشحال‌ترم. ساعت از 11 شب گذشته بود و ما هنوز داخل انبار در حال جستجوی لباس بودیم. ساعت 12:30 رسیدیم رشت. حتی وقت نشد که شام بخورم و چند ساعت دلم ضعف می‌رفت. این اتفاق برای یک آدمِ میگرنیِ لاغر اصلا خوب نیست. دیشب ساعت 2 خوابیدم و زیر چشمانم کمی سیاه شده. قرص‌های ضد اضطراب و افسردگی ساعت خوابم را تنظیم کرده‌اند و معمولا 12 می‌خوابم و ساعت 7 بیدار می‌شوم. امروز که جلوی آینه ایستاده بودم و چهره‌ی خسته‌ام را تماشا می‌کردم به خودم گفتم You're beautiful (تو زیبایی) و بعد برای خودم بوس فرستادم. آدم باید مراقب حودش باشد.


پ.ن: من هنوز همان دختری هستم که بعد از خرید کردن، برای نشان دادن خریدهایش به آدم‌های نزدیک زندگی‌اش ذوق دارد!

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

فِرژول

اسم‌های زیادی را انتخاب کردم ولی متاسفانه صفحاتی با نام‌های مشابه در اینستا وجود دارد که اکثرا بین سال‌های 2010 تا 2015 ساخته شده‌اند و بیشتر آن‌ها هیچ اسم و رسمی ندارند و برخی اصلا فعالیتی هم نداشته‌اند. ریپورت کردن جهت بسته شدن صفحات هم فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفته بودم آخرین حرف، چ باشد. چ خوش‌آواست و خیلی هم فارسی‌ست! بعضی اسامی انتخابی هزاران هشتگ داشتند و چند تا از آن‌ها صفحاتی بودند که تیک آبی داشتند؛ از نام برند لوازم آرایشی گرفته تا گروه هوی متال. دیشب حین صحبت کردن با علی ناگهان اسم «فِرژول» به ذهنم رسید. «فر» بابت فر بودن موهایم و «ژ» چون ژ خوش‌آواست و خیلی فارسی و فرانسوی‌ست! فوری چک کردم تا ببینم این اسم هم مثل سایر اسامی تکراری نباشد. ولی نه! هیچ‌کس تا به حال چنین اسمی را انتخاب نکرده بوده! خوشحال و خندان این آیدی را ثبت کردم و بعد از حدود 2 سال، اسم دست‌سازه‌هایم را از Colorful Black به فرژول تغییر دادم.

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

یک وجب آزادی

پارک بانوان جای عجیبی‌ست. آنجا همه چیز واقعی‌ست. آدم‌ها واقعی هستند. زن‌ها واقعی هستند. زن‌ها شادند و بلند می‌خندند و می‌رقصند بدون آنکه متلک بشنوند. زن‌ها می‌دوند و نگران بالا پایین رفتن پستان‌هایشان نیستند. زن‌ها می‌دوند بدون اینکه کسی سر تا پایشان را حریصانه و خریدارانه برانداز کند و به باسنشان زل بزند. زن‌ها را روی چمن لم می‌دهند، درست همانطور که توی خانه‌ی خودشان. زن‌ها موهایشان را در باد رها می‌کنند و آزادی را نفس می‌کشند. درِ پارک بانوان از عجیب‌ترین درهاست. برای ورود به آن ثانیه‌شماری می‌کنی تا طعم رهایی را بچشی. اما موقع خروج، حس آن زندانی را داری که مرخصی‌اش تمام شده. طرح‌های ساحلی هم همینطور؛ یک قفس برای نفس کشیدن. ایران جای عجیبی‌ست...


پ.ن: دومین مطلب امشب. پست قبلی؛ جینِ خوشگلم

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان