خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

برای ترم اولی‌ها

درست یادم نیست که چند سال داشتم ولی از یک روز به بعد بحث کنکور داغ شد. من آن زمان هیچ چیزی برایم مهم نبود جز اینکه والدینم دست از سرم بردارند و بتوانم آنطور که میخواهم زندگی کنم. پدرم مدام سر تا پایم را بررسی می‌کرد و از همه چیز ایراد می‌گرفت؛ از موهایم که بیرون بودند، از مانتوهایم که چرا به اندازه‌ی کافی گشاد نیستند. این جمله‌اش را خوب یادم هست که تکرار می‌کرد «اگه نمی‌خوای چادری بشی، پس مانتوییِ خوب شو.» با کوچکترین کارهایی که می‌کردم مشکل داشت. لاک ناخن، دو تار مویی که بیرون بودند و حتی شلواری که برایم گشاد بود. تازه طلاق گرفته بودند و خانه وضعیت مناسبی نداشت. همه شکسته و عصبی و تنها بودیم. مادرم که رفت حس می‌کردم چیزی درون خانه کم شده. کنکور برایم چندان اهمیت نداشت ولی تحت تاثیر جو، امیدوار بودم که قبول شوم. برای خودم خیال‌پردازی می‌کردم که توی یک دانشگاه خوب قبول شده‌ام. کلاس کنکور هم ثبت نام کردم ولی من هیچ علاقه‌ای به درس خواندن نداشتم. پدرم گهگاهی با من صحبت می‌کرد که چادر بگذارم تا با یک آدم مذهبی ازدواج کنم. من زیر پتو گریه میکردم و نمی‌توانستم خودم را نجات بدهم. بعد از کشمکش‌های زیاد پدرم گفت تا روز کنکور فرصت دارم که تصمیم بگیرم؛ یا چادر میگذارم، یا اینکه مرا از خانه بیرون می‌کند. وعده‌های مادرم که چند سال قبل گفته بود برایم موبایل می‌خرد هم بی‌فایده بود چون من حاضر نبودم چادر سر کنم. کنکور دادم و با پدرم بحثم شد. مادرم هم چندان میلی نداشت که با او زندگی کنم، یا حداقل من اینطور حس می‌کردم. خوشبختانه آن سال هیچ دانشگاهی قبول نشدم. انتخاب رشته‌ام مناسب نبود و مهندسی محیط زیست به دردم نمی‌خورد. کشمکش‌های خانوادگی ادامه داشت و من سال بعد دانشگاه قبول شدم. هر چند که پدرم اجازه نداد بیرون از استان درس بخوانم. ناچار در همان رشت ماندم. زمان گذشت و رفته رفته متوجه شدم دانشگاه پُلی برای رهایی از سختی‌های کنکور نیست. دانشگاه انتهای مسیر سختی‌ها و مشکلات نیست. دانشگاه قرار نبود مرا نجات دهد و به آرزوهایم برساند. دانشگاه حتی دانشگاهی که فکر می‌کردم نبود! مدیریت آموزش؛ بی‌اعصاب همچون کادر دفتر مدرسه. اساتید؛ بی‌سواد و سنتی همچون معلم‌های مدرسه. بوفه و نمازخانه؛ بی‌برنامه همچون مدرسه. سرویس‌های بهداشتی؛ کثیف همچون دوران مدرسه. دانشگاه هیچ فرقی با دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم ندارد. باید مرتب حراست را ببینی و بابت پوششت تحقیر شوی. آدم‌های توی دانشگاه هم صف ایستادن، روراست بودن و همدلی را بلد نیستند. دانشگاه نمونه‌ی کوچکی از جامعه‌ی ماست. قسمت متفاوتش اینجاست که اکثر دانشجوها درس خواندن و در یک کلاس بودن با جنس مخالف را تجربه می‌کنند؛ کاری که کشورهای دیگر آن را از 7 سالگی آغاز می‌کنند! ما تازه در 18 سالگی همچون کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته باید تاتی تاتی کنیم، آن هم بدون اینکه بزرگتری بالای سرمان باشد و ما را راهنمایی کند که باید چه کار کنیم! این روزها زیاد دیدم که هر کسی شروع کرده به مشاوره دادن به ترم اولی‌ها. عزیزان! در دانشگاه هیچ خبر خاصی نیست! قرار نیست علم به ذهن شما تزریق شود. باید جویای آن شوید. حرف‌های دیگران را هم بریزید دور. اگر دلتان خواست روز اول با کوله‌پشتی بروید. از استاد بپرسید که دفتر چند برگ نیاز دارید. خودکارهای رنگی داشته باشید. کتانی نو بپوشید. از روز اول سر کلاس‌ها حاضر شوید. از همان ترم اول عاشق شوید. برای بیست و پنج صدم حرص بخورید و اشک بریزید. قهر و آشتی کنید. از غذاهای بیمزه‌ی سلف بخورید. از خانه غذا ببرید. عاشق استادتان شوید. سر کلاس مزه‌پراکنی کنید. تکالیفتان را داخل دفترچه یادداشت کنید. جلوی ترم بالایی‌ها قلدربازی دربیاورید. داخل آموزش هاج و واج به بی‌تفاوتی کارکنان نگاه کنید و از اینکه کسی جواب سلامتان را نمی‌دهد ناراحت شوید. برای ثبت‌نام با پدر یا مادرتان در دانشگاه حاضر شوید. لباس‌های زشت و ضایع بپوشید. و خلاصه هر کاری که دلتان خواست را انجام دهید. در نهایت همه‌ی این‌ها می‌شود تجربه. همه‌ی این‌ها به پخته شدن شما کمک می‌کند. از دوران دانشجویی لذت ببرید، حتی اگر لذت شما در تنهایی باشد. اگر لازم شد مثل من درس‌هایتان را حذف کنید و اگر باز هم لازم شد مثل او در ترم 12 از تحصیل انصراف دهید. به ندای قلب‌تان گوش دهید زیرا کاری که بدون علاقه انجام شود دو زار هم نمی‌ارزد. دانشگاه اساتید خوب و همکلاسی‌های خوب هم دارد. زیبایی را هر جایی می‌شود پیدا کرد.

 

 

پ.ن1: اگر هم کنکور قبول نشدید؛ فدای سرتان. هر کسی را بهر کاری ساختند. قرار نیست که همه تحصیلات آکادمیک داشته باشند. بعضی‌ها در کارهای عملی موفق هستند. پیشنهاد من به آن دسته از عزیزان این است که به مرکز فنی حرفه‌ای شهر/استان خود مراجعه کنید. هنر و مهارت یاد بگیرید که در پایان به شما مدرک هم اعطا می‌کنند. خانواده غر می‌زند؟ به جهنم! قرار نیست ما برای خانواده درس بخوانیم. ما قرار نیست قربانی خانواده باشیم.

پ.ن2: دومین پست امروز. اگر قبلی را ندیده‌اید؛ چگونه در معاشقه تر نزنیم!

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

چگونه در معاشقه تر نزنیم!

...Ugh, here we go again! Another shitty make out

دنیا جای بهتری می‌شد اگر آدم‌ها مهارت خوب بوسیدن را یاد می‌گرفتند. و البته کلید موفقیت درون لباس زیر زن‌ها پنهان نشده. لذا نیازی به عجله کردن برای رسیدن به‌ش نیست! آرام و آهسته پیش برویم. عجله کار شیطان است!

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

فراخوان وبلاگی (4)

نمی‌دانم خبر دارید یا نه_اگر خبر ندارید واقعا غمگینم می‌کنید_ ولی توی اتاق گفتگو داریم رای‌گیری می‌کنیم. ایده‌ای که بیشترین رای را کسب کند اجرا خواهد شد.

اتاق گفتگوی وبلاگی‌ها

 

پ.ن: مطالب مرتبط با این پست؛

فراخوان وبلاگی (1)

فراخوان وبلاگی (2)

فراخوان وبلاگی (3)

فراخوان وبلاگی (5)

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اندر احوالات آشنایی

قرار بود که بیایم و به‌به و چه‌چه کنم که آخجان! این یکی هم آدرس وبلاگم را ندارد! ولی زندگی همیشه یک «کور خوندی!» توی آستینش دارد. امروز بعد از صحبت درباره‌ی موهای بدن، رفتم دستشویی. پشت میزم نشسته بود. آمدم و دیدم که ای وای! میز مدیریت وبلاگم است که روی مانیتور لپ‌تاپ دیده می‌شود! گفتم «خیلی ممنون که بدون اجازه مرورگرم رو باز کردی!» در جوابم گفت «می‌خواستم لپ‌تاپ رو خاموش کنم که ببریمش اون اتاق سریال ببینیم. مرورگرت این پایین بود و برا خودش باز شد. منم کنسل کردم، گفتم شاید چیزی بوده که احتیاجش داری.» نیم ساعتی به همین روند کش و قوس‌دار گذشت. کنجکاوی‌اش از این بابت بود که خیال می‌کرد حریم شخصی‌اش نقض شده و ممکن است من از او نام برده باشم یا هر گونه اطلاعاتی را با ذکر نام و جزییات گفته باشم. بعد هم گفت که آدرس وبلاگ را کامل ندیده و عنوان را هم اصلا. قول داد که وبلاگم را سرچ نکند. هر چند به قول خودش «آخه من عکسای اینستات رو هم نگاه نکردم، بعد بیام بلاگ بخونم؟! اصلا بلاگرها رو هم درک نمی‌کنم. نوشتن واقعا کار سختیه!» گفتم «به قول یکی که بهم میگه آشپزی سخت نیست. تو دوسش نداری!» خندید و من هم به حرفش اعتماد کردم و قرار شد که حریم شخصی من حفظ شود. پروردگارا! وبلاگ ما را از شر همه‌ی نزدیکان و آشنایان محفوظ بدار! این خانه را از ما نگیر!!

امروز کمی مثل آدم نشستیم و سنگ‌هایمان را در بعضی از زمینه‌ها وا کندیم. رفته رفته یخ‌ها آب می‌شوند و هر بار چیزهای جدیدی را تجربه می‌کنم و درباره‌ی خودم بیشتر یاد می‌گیرم.
تلفن خانه صبح زنگ خورد و بی‌اعتنایی کردم. بعد از ظهر دیدم که وقتی گوشی را ریستارت کردم، مادرم تماس گرفته. باز هم بی‌اعتنایی کردم. شب دیدم که پیامک فرستاده «ما 12 به بعد می‌رسیم رشت». پیام مادرم را برایش خواندم و دو نفری کمی دچار اضطراب شدیم! هردو نفر دوست داشتیم که شب را اینجا بماند. البته این درسی شد که دیگر به تماس‌های مادرم بی‌اعتنایی نکنم. سریال را که تماشا کردیم لباسش را عوض کرد و رفت. پنج‌شنبه‌ام با حضورش زیباتر شد.

 

 

پ.ن: مطلب قبلی را اگر ندیده‌اید؛ لعنت به حیای آن‌ها

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

لعنت به حیای آن‌ها

دیروز توی کارگاه نقد عکس می‌گفتند زن ایرانی ذاتا حیا دارد. دلم می‌خواست بین آن سی - چهل نفر بلند شوم و صندلی‌ام را پرت کنم سمت مانیتور! واقعا این خزعبلات کافی‌ست! تا کی می‌خواهید این اراجیف را به خورد آدم‌ها بدهید؟! چرا خواسته و ناخواسته به زن‌ها ظلم می‌کنید؟! ظلم که نه، این‌ها خشونت است! زن‌ستیزی‌ست! لابد فقط توی کشورهای اسلامی کشف کرده‌اند که حیا در ذات زن هست و لابد ریشه‌ی ژنتیکی هم دارد!!! این چرندیات شما زندگی ما زن‌ها را سیاه کرده! زندگی مردها را هم! ما زن‌های ایرانی دائما در حال سانسور کردن خودمان هستیم. دائما از چیزی که نباید، خجالت می‌کشیم. دائما حس می‌کنیم که یک دیوار جلوی ما قرار دارد و باید زخمی و خونین یا خرابش کنیم یا از آن بالا برویم. واقعا کافی‌ست! تا کی می‌خواهید زندگی آدم‌های این مملکت را نابود کنید؟! تکلیف آن‌هایی که نمی‌خواهند الگوی زندگی‌شان فاطمه‌ی زهرا باشد چیست؟! تا کی می‌خواهید که زن‌ها در روز معصوم خدا باشند و شب‌ها در تخت همچون فاحشه‌ی برتر شهر؟! کور هستید یا خودتان را زده‌اید به کوری که این تناقض‌ها را ‌نمیبینید؟! مگر می‌شود که مدام زد توی سر یک کودک و در بزرگسالی از او انتظار عزت‌نفس داشت؟! حماقت هم حدی دارد! حالا بیایید و بگویید و همه‌ی زن‌ها که مثل من فکر نمی‌کنند! بله، برعکس شما من کور نیستم و خودم را هم به کوری نزده‌ام. آن زن‌ها هم تربیت شده‌ی امثال خود شما هستند و جدی باورشان شده که حجب و حیا داشتن خوب چیزی‌ست. زن‌ها باورشان شده که در این زندگی لعنتی فقط نقش دستگاه تولید مثل را دارند. زن‌ها باورشان شده که حق ندارند لذت ببرند. آن چه که این بازی کثیف برای زن‌ها به ارمغان آورده چیزی نیست جز اضطراب و افسردگی. دلم می‌خواست مثل آن زن لاتین، بی‌پروا می‌بودم و می‌توانستم هر آنچه که هستم و هر آنچه که می‌خواهم را بروز بدهم. دلم می‌خواست فارغ از هر دغدغه‌ای، زیر نور آفتاب، درست در میدان شهر همراه موسیقی خیابانی می‌رقصیدم و نگاه‌ها و افکار دیگران باعث نمی‌شد که قلبم از توی حلقم بزند بیرون. حیا یعنی داشتن مرزهای روانی، نه این چرندیاتی که تزریق کرده‌اید به ذهن مردم. لعنت به شما. لعنت به هر کسی که این افکار را به نسل بعد از خود منتقل کند. لعنت به باورهایتان. لعنت.

 

 

پ.ن: دومین پست امروز. اگر قبلی را ندیده‌اید؛ ذهن شلخته

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

ذهن شلخته

کارهای زیادی ریخته سرم و قدرت انجام برنامه‌هایم را ندارم. همان ماه پیش به روانشناسم گفتم که نمی‌توانم. ولی یک ماه به من فرصت داد. هیچ چیزی برایش ننوشتم. چندان سرحال نیستم. هندوانه‌های زیادی هستند که باید با یک دست بلند کنم و نمی‌دانم که از کجا شروع کنم. این آشپزی کردن هم شده بلای جان. اصلا چرا آدمیزاد چرا باید غذا بخورد و نیاز به ادرار و دفع داشته باشد؟!

با علی توی کارگاه نقد عکس آشنا شدم. عکاس خبری‌ست. 32 سال دارد و نصف کف پای چپش را دو سال پیش در صانحه‌ی رانندگی از دست داده. هنوز لنگان لنگان راه می‌رود و پایش پانسمان دارد. دیروز فقط به اندازه‌ی 500 متر اجازه‌ی حرکت کردن داشت. موهای فر نسبتا بلند دارد که اخیرا آن‌ها را با کش می‌بندد. قد بلند است و استخوان‌هایش درشت. قرار گذاشتیم که تبادل علم کنیم؛ من به او زبان انگلیسی یاد بدهم و او به من عکاسی کردن یاد بدهد. با توجه به شرایط جسمانی‌اش من باید بروم به خانه‌ای که در آن تنها زندگی می‌کند. در ابتدا قبول نکردم. یاد گرفته‌ام که از خودم محافظت کنم. کمی صحبت کرد و برایش عجیب بود که حاضر نیستم به خانه‌اش بروم. برایش توضیح دادم که تجربیات گذشته باعث شده تا حس خوبی به این قضیه نداشته باشم. برایش دیالوگی از سریال The Fault In Our Stars را گفتم «اصلا شاید یه قاتل باشی که تبر داره!!» خندید. در نهایت پذیرفتم و قرار گذاشتیم. باید ببینیم هفته‌ی بعد چه اتفاقی در انتظار من است.

 

 

پ.ن: اینجا باید برایتان آهنگ آپلود می‌کردم. ولی وای‌فای ندارم و ذهنم شلخته است. کمی فرصت بدهید. ایکاش از خودم 2 تا داشتم که به همه‌ی کارهایم برسم. در انتها باید اضافه کنم که استاد عکاسی‌ام را خیلی دوست دارم. بیشتر از آنچه که تصورش را کنید.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

قرار نبود الان چیزی بنویسم

توی کارگاه نقد عکس نشسته بودم و حتی فکر کردن به او مرا قلقلک می‌داد. کلاسم که تمام شد سریع برگشتم خانه. سر راه خریدهایم را انجام دادم. دوش گرفتم. ظرف‌ها را شستم. خانه را مرتب کردم. لباس قشنگ پوشیدم. موهایم را گوچه‌ای بستم و فرفری‌های قشنگم را روی صورتم شلخته ریختم. عطر زدم. نگاهم به ساعت بود. جواب زنگم را نمی‌داد. با خودم گفتم حتی اگر دم در هم باشد راهش نمی‌دهم داخل. بالاخره تماس گرفت. عذرخواهی کرد و گفت که در حال تعمیر پکیج، حواسش به ساعت نبوده. من هم که همه‌ی این کارها را برای هیچی انجام دادم. گفتم که لازم نیست امشب بیاید. شوکه شد. نیم ساعت بعد پیام داد و باز هم عذرخواهی کرد و برای اینکه از دلم دربیاورد گفت که صبحانه‌ی فردا را بیرون با هم بخوریم. من هم گفتم نمی‌دانم. چون واقعا نمی‌دانم. به این فکر می‌کنم که 2 ساعت از وقتم تلف شد و طی این مدت می‌توانستم کارهای زیادی را انجام بدهم.

 

 

پ.ن: فعلا شما یک سر به اتاق گفتگو بزنید تا رای‌گیری کنیم. دستم زخم شده، گویی که اقدام به خودکشی کرده باشم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

صبح بخیر

ساعت نزدیک 7 صبح بود که بیدار شدم. خیلی خوب خوابیدم و این جمله مدام توی ذهنم تکرار می‌شود! باورم نمی‌شود که خوب خوابیده باشم! پریشب کنارم روی تخت خوابید؛ هیچکدام مثل آدمیزاد نخوابیدم. یادم رفته بود که نباید از پتوی مشترک استفاده کنیم. من با کوچکترین حرکت و کوچک‌ترین صدایی بیدار می‌شوم. حتی با صدای فشار دگمه‌ی مودم برای روشن شدن. از سردرد دیشبم خبری نیست و حس بدم بابت ریدمان در امتحان سلفژ از بین رفته. لاک‌های رنگی خریده‌ام و امروز باید با کمک ایمان از گوشواره‌های دست‌سازم عکس بگیرم.

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

با بارانیِ بلندِ مشکی

چشم‌هایش. نگاه‌هایش. توضیح دادن‌هایش درباره‌ی موضوعات مختلف. افسرده است ولی همیشه خوب می‌داند که چه طور آدم را بخنداند. قبلا نوشته بودم که قرار بود دست‌هایم در دست‌هایش باشد؟ نمی‌دانم. مرز بین واقعیت و رویا برایم از بین رفته و نمی‌دانم که قبلا نوشته‌ام یا نه. امروز آمد خانه‌ام و نشستیم صحبت کردیم. پروردگارا، چرا هر لحظه جذاب‌تر می‌شد؟! گمانم چند ثانیه از حرف‌هایش را نشنیدم. چای نوشیدیم. توی بالکن سیگار می‌کشید و به در تکیه داده بود. نور آفتاب افتاده بود روی صورتش. آهنگی از London Grammar از اتاق پخش می‌شد. گفت که از دوست‌دخترش جدا شده. ناراحت شدم. دوست داشتم بتوانم کاری انجام دهم تا حالش بهتر شود. اولین عکس با فیلم جدیدم را از او گرفتم. رفت و احساس تنهایی کردم. از جای خالی‌اش عکس گرفتم.

 

 

تقدیم شما و نگاه‌های قشنگ‌تان.

 

 


دریافت

این یکی هم تقدیم گوش‌هایتان.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

روزمره‌طور

این دومین پست پیاپی من است که با گوشی تایپ می‌کنم و از این بابت اصلاً خوشحال نیستم. از نوار بهداشتی‌ام فقط یک عدد باقی مانده. داروخانه تامپون نداشت. باید کاپ قاعدگی بخرم البته گران است ولی مزایای زیادی برای من و طبیعت دارد. امروز اولین جلسه‌ی حضورم در کلاس عکاسی بود. استادم همانطور که  گفته بود یک حلقه فیلم به من هدیه داد. موقع برگشتن باهم قدم زدیم و درباره مسائل مختلفی صحبت کردیم و سپس به مغازه‌ی کنن رفتیم و با راهنمایی او کیف دوربین خریدم. قرار شد که اگر درپوش لنز دارد برایم بیاورد وگرنه از همان مغازه درپوش را می خرم.

دیشب اولین معاشقه‌ام در تخت خودم بود. خیلی خسته بودم و این یعنی معاشقه‌ی دلپذیری نبود. من علاقه شدیدی به نوازش کردن دیگران دارم و دیشب، باری دیگر، فهمیدم که خیلی خوب این کار را انجام می‌دهم. این روزها در توییتر بحث مهارت نداشتن ایرانی‌ها در رابطه‌ی جنسی بسیار داغ است. امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم خوشحالم که در خانواده‌ای بزرگ شدم که مادربزرگم از نوه‌هایش، فارغ از جنسیت، می‌خواست بند سوتینش برای او باز و یا بسته کنند. به نظرم نیاز است هر انسانی که پستان دارد این لطف را در حق اطرافیانش بکند و از آنها بخواهد که بند سوتینش را برای او باز و بسته کنند. این امر باعث می‌شود که دیگران در انجام چنین کاری مهارت پیدا کند.

برنامه زندگی‌ام کمی ریخته به هم. لطفاً به من فرصت دهید. به زودی به کامنت ها رسیدگی می‌کنم و بعد از اینکه امتحان سلفژم را با موفقیت پشت سر گذاشتم دوباره پشت لپ‌تاپ می‌نشینم.

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان