خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

روزمره‌هایی برای زنده ماندن

سالی که نکوست از بهارش پیداست؟ نمی‌دانم! صبح که بیدار شدم دیدم اتفاق‌های بدی افتاده. مضطرب شدم. چند روز اخیر همینطور بوده؛ از همان اول صبح اتفاقاتی می‌افتاد تا افکار منفی به ذهنم هجوم بیاورند و ضربان قلبم را بالا ببرند. پراکسی‌های دوستم از کار افتاده‌اند و من فقط برای او نگرانم. امیدوارم که مشکلی برایش پیش نیاید. وارد روز ششم شده‌ایم و عجیب است! وقتی از در خانه می‌روم بیرون همه طوری رفتار می‌کنیم که انگار اتفاقی نیوفتاده و همه چیز را عادی جلوه می‌دهیم! از وقتی که روانپزشکم گفته «هرچقدر که بدنت احتیاج داره، بخواب» صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شوم. خالی بودن معده بهانه‌ای شد تا چند روزی یکی از قرص‌هایم را نخورم. نتیجه‌اش شده سرگیجه‌هایی که سریع می‌روند و می‌آیند. ظرف‌ها را شستم. پالتویم را اتو کشیدم. باید لباس‌های زنانه‌ام را هم بشویم و سپس بروم خرید. دو سه روزی می‌شود که از خانه بیرون نرفته‌ام. باران لعنتی هم بند آمده.

 

 

پ.ن1: آمار وبلاگم گویای این است که برگشته‌ایم به 10 سال پیش! پناهی جز وبلاگ نداریم.

پ.ن2: از آهنگ‌های محبوبم.

 


دریافت

۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

روز پنجم

بله دوستان. قطعا همه‌ی ما دوست داریم حداقل فقط خودمان برای یک لحظه هم که شده به اینترنت جهانی دسترسی داشته باشیم و ببینیم که در دنیا چه می‌گذرد. باید هم بتوانیم. این حق مسلم ماست. امروز، باز هم به لطف یک دوست عزیز، توانستم به اینترنت جهانی دسترسی داشته باشم. ولی بدون حضور ایرانی‌ها لطفی ندارد. حالا چه شده که منِ معترض از ایران و ایرانی به یکباره عاشق وطن شده‌ام؟! خیر. عاشق وطن نشده‌ام. ولی تلگرم و توییتر و غیره بدون حضور آدم‌های همیشگی شبیه به یک قبرستان است! حسی‌ست شبیه زمانی که تلفن در ایران آمده بود. مادربزرگم تلفن داشت ولی ما نداشتیم. و داشتنِ شماره‌ی آن‌ها به هیچ دردی نمی‌خورد.
مهری برایم پیام صوتی فرستاد. از من خواست که اندک امیدی به او بدهم. ولی منی که در سلول انفرادی هستم چه امیدی به این دختر می‌دادم؟؟ متاسصل بودم. نگران است که دیگر به اینترنت جهانی دسترسی نداشته باشیم. راستش من هم این نگرانی را دارم و قطعا اکثر مردم نگران این موضوع هستند. نمی‌دانم در این شرایط باید به همدیگر روحیه بدهیم یا اجازه بدهیم که هرکسی دردش را بریزد بیرون و آیه‌ی یاس بخواند؟! نمی‌دانم. نگران خانواده‌اش است و می‌گوید اگر قرار است اینترنت وصل نشود برمی‌گردد ایران! گفتم مگر دیوانه‌ای؟! هر یک نفر از ما که از این زندان رهایی پیدا کند غنیمت است. البته فعلا که مهاجرت بدون اینترنت امکان‌پذیر نیست و اسیر شده‌ایم. دلم می‌خواهد جایی زندگی کنم که دیگر صدای اذان را نشنوم. شاید هم حق با مهری باشد. شاید اگر ما هم جای او بودیم دلمان می‌خواست که برگردیم.

ظرف‌های دور همی دیشب را می‌شستم. پوشه‌ی پرنیان را باز کردم. کنسرت سال 2011 اوریل لوین را پخش کردم. یک پسر روسی با دوربین گوشی، تمام کنسرت به اضافه‌ی اتفاقات قبل و بعدش را ضبط کرده بود. می‌خندیدند. به روسی حرف می‌زدند. نمی‌دانستم چه می‌گویند ولی صدای خنده‌هایشان زیبا بود. یادآور این حقیقت تلخ بود که ما خاور میانه‌ای هستیم و حتی اگر خارج از ایران باشیم، باز هم بدبختی‌هایی داریم که به سمت قلبمان تیر پرتاب کند.

سینگل جدید هری استایلز منتشر شده. با چهره‌ای غم‌زده اجرای جدیدش را تماشا کردم. تمام مدت به این فکر می‌کردم که چرا سایر ایرانی‌ها نمی‌توانند مثل من شاهد این اجرا باشند؟؟ و از این فکر بغضم می‌گرفت. توی توییتر هشتگ Grammy ترند می‌شود. نامزد آهنگ‌ها اعلام شده‌اند. دنیا برای این اتفاق هیجان‌زده است و ما برای حقوق ابتدایی خودمان بر فرق سر می‌کوبیم.

 

 

پ.ن1: سومین پست امروز. قبلی؛ از دیروزم

پ.ن2: یک آشنای عزیز لطف کرده و امکاناتی را در اختیار ما گذاشته. برای دسترسی به سرچ کردن در اینترنت، به این پستش سر بزنید: Let's DuckDuckGo

پ.ن3: تک آهنگ جدید هری از آلبومش که به زودی منتشر می‌شود:

 


دریافت

۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

از دیروزم

دیروز طهر به ایمان زنگ زده بودم ولی جواب نداد. بعد از ظهر دوباره تماس گرفتم. دعوتش کردم به خانه‌ام. قرار شد علیرضا.آ کمی دیرتر به ما بپیوندد. خانه‌ام در یکی از نامرتب‌ترین شرایطش بود. سریع جاروبرقی را برداشتم. ظرف‌ها را شستم. ساعت 6 غروب تازه شروع کردم به پختن نهار! وسایل را مرتب کردم. چای گذاشتم تا دم بکشد و منتظرشان ماندم.
ایمان که آمد با هم رقصیدیم. کمی فیلم تماشا کردیم. یکی دو ساعت بعد، علیرضا.آ هم به جمع ما اضافه شد. شام خوردیم. صحبت کردیم. خندیدیم. بابت شرایط فعلی گلایه کردیم. از مردان ایرانی بد گفتیم! به ایمان گفتم «ببخشیدا البته!» او در جوابم گفت «راحت باش خواهر! منم مثل توئم!» شاید بپرسید پس چرا علیرضا اعتراضی نکرد؟ باید بگویم چون او یک ترنس است و هویت جنسی‌اش، زن است. ایمان از رابطه‌ی جدیدش در توالت استخر مردانه گفت و من هم فلشبک زدم به سال گذشته و از معاشقه‌هایم در کوپه‌ی 6 نفره‌ی قطار گفتم. خوابم گرفته بود ولی از دور همی لذت می‌بردم. به زحمت اسنپ گرفتند و ساعت نزدیک 1 بود که رفتند. گمان می‌کنم دور هم بودن یکی از مهم‌ترین کارهایی‌ست که باید این روزها انجام دهیم. نباید تنها بمانیم بچه‌ها.

 

 

پ.ن1: دومین پست امروز. قبلی؛ بلیطی به ناکجا آباد

پ.ن2: نوشتم علیرضا.آ، چون این علیرضا آن علیرضایی نیست که رفته بود سربازی و خیلی اوقات درباره‌اش نوشته‌ام.

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

بلیطی به ناکجا آباد

همه با دوستانشان آمده بودند. فقط من بودم که تنها بود. دور هم می‌گفتند و می‌خندیدند. قطار ایستاد. رفتیم سرویس بهداشتی. خواستم بروم تا چیزی بخرم و بخورم. قطار رفت. چهره‌های غریبه و آشنا می‌دیدم. مردی از روبه‌رو، رنگ موهایش تیره بود و از پشت، روشن. با هر زحمتی که بود خودم را به قطار رساندم. آمدم سوار شوم که قطار رفت. باز هم جا ماندم. توی خواب هم از زندگی جا می‌مانم.

 

 

پ.ن: داشتم ظرف می‌شستم و به شرایط فعلی فکر می‌کردم. دیدم که ضربان قلبم رفته بالا. دچار اضطراب شده بودم. برای تسکین خودم هم که شده باید مثل سابق درباره‌ی مسائل متفرقه بنویسم.

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

روز چهارم

بعد از ارسال sms، نوبت رسید به زنگ زدن به دوستان. با چند نفری صحبت کردم. علی خیلی غمگین و ناامید بود. تازه ماشین خریده بود تا در اسنپ کار کند. حالا با این افزایش قیمت بنزین، اصلا برایش به صرفه نیست. می‌شود گفت که صدای مهدیه عادی بود. حداقل کمی انرژی داشت. شاید هم اینطور تظاهر می‌کرد. ما افسرده‌ها خوب بلدیم که زور بزنیم تا شبیه زنده‌ها به نظر بیاییم. ایمان جواب نداد. دیروز علیرضا، مهیار و آزه را دیدم. در اوج ناامیدی و بلاتکلیفی لبخند زدیم. مهری برایم پیام فرستاد. مدت کوتاهی‌ست که رفته استانبول. گفتم اگر به تلگرم دسترسی نداشتم، توی وبلاگ هستم و از این طریق در ارتباط باشیم. همین الان برایش پیام فرستادم و به هدا رستمی بد و بیراه گفتم. حالا خانومِ اینفلوئنسر که اصلا به نظام وصل نیست برود و رنگ و وارنگ برایمان توریست بیاورد و زیبایی‌(!!)های ایران را نشانشان بدهد که مثلا پول حاصل از این کار برود توی جیب مردم!!! بعد همین خانم که عکس بی‌حجاب در صفحه‌ی اینستگرمش پست می‌کند و کسی با او کاری ندارد (و اگر منِ نوعی بودم، الان گوشه‌ی زندان اوین می‌بودم) برایمان مستند بسازد و از مزایای زندگی در ایران و از خونگرم نبودنِ سوییسی‌ها بگوید! ما هم که خریم لابد! فعلا که در ایران تشریف ندارد و این اراجیف را استوری کرده! حالا وقتی اوضاع آرام شود و برگردد ایران، دوباره تبلیغ همین زندان را خواهد کرد! فاقد شرف! اسکرینشات را مهری از استانبول برایم فرستاد.

 

 

پ.ن: محصولات بهداشتی جدیدم را امتحان کردم. هر بار که شامپوی بدن را بو می‌کنم انگار به ارگاسم رسیده باشم! از نرم‌کننده‌ی مو هم راضی بودم. ماسک مو هم زدم. موهایم را با سرکه‌ی سیب و دلستر به صورت جدا شستم. این‌ها را از صفحات اینستگرم یاد گرفتم. اگر از این کار و محصولات راضی بودم، به شما هم معرفی خواهم کرد. حیف که کسی بابتش به من پول نمی‌دهد! شاید بگویید «تو دیگه کدوم پفیوزی هستی که توی این وضعیت میای از لذت‌های دنیاییت توی حموم می‌نویسی؟!» متاسفانه کار بیشتری از من ساخته نیست دوستان! فقط می‌توانم بگویم که عطر محصولات جدیدم را دوست دارم و در این وضعیتِ کثافتی که در آن غرقیم، از بوی محصولاتم که روی موهایم مانده لذت می‌برم.

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

کسی ما را توی بازی راه نمی‌دهد

به لطف یکی از دوستانم به تلگرم دسترسی دارم. فقط می‌توانم با خودش چت کنم. هیچکس آنلاین نیست. خیلی اتفاقی رسیدم به کانال توییتر فارسی. این کانال و امثال آن تا مدت‌ها برایم نفرت‌انگیز بودند. توییت‌های ما را بدون اجازه کپی می‌‌کردند. گاهی حتی متن را سانسور می‌کردند. و از این راه کسب درآمد می‌کنند! خلاصه. خبرها را خواندم. ایرانی‌های مقیم خارج، نگران و غمگین هستند. از خانواده‌هایشان بی‌خبرند. یکی نوشته بود «شما که نمی‌تونید وصل بشید چقدر جاتون خالیه این روزها.» و بعد چشمم افتاد به توییت‌های حماد. همشهریِ جهانگرد خودم. ناراحت شدم. بغض کردم. حالا هم دارم اشک می‌ریزم. من هم باید مثل حماد، کوله می‌بستم و می‌رفتم. از ماندن چه سود؟ ما را انداخته‌اند داخل سلول انفرادی. خوب می‌دانند که باید چه کار کنند تا زجر بکشیم. آیا قطع کردن اینترنت نقص حقوق بشر نیست؟ سازمان ملل چه غلطی می‌کند و فعالین حقوق بشر چه گهی می‌خورند؟! هیچ، هیچ! ایران و «مرگ بر امریکا/انگلیس/اسراییل» فرستادنش، منفورتر از آن است که کسی به کمکش بیاید. شاید اینجا بپوسیم...

 

 

پ.ن: به پدرم گفتم «بمیرم هم تلویزیون اینا رو روشن نمی‌کنم که چرت و پرتاشون رو بشنوم.»

۱۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

دردِ بزرگسالی

جدی ۲۷ ساله‌ام و هر چه سنم بالاتر می‌رود، آدم‌بزرگ‌های زندگی‌ام را بیشتر درک می‌کنم! حالا می‌توانم بفهمم وقتی مادربزرگ می‌گفت «مو داشتم تا اینجا. هر یه طرف گیسام به این کلفتی بود» یعنی چه! حالا حسرت زیبایی‌های از دست رفته را می‌فهمم. وقتی از جوانی‌اش تعریف می‌کرد که کارهای سخت انجام می‌داده و حالا زود نفسش می‌گیرد را خوب می‌فهمم! بدن دردهایش را خوب می‌فهمم‌. دردهای بی‌پایانِ جسم را خوب می‌فهمم. ۴ ماه است که باشگاه نرفته‌ام و باورم نمی‌شود که عضلاتم اینقدر راحت درد می‌گیرند! انسان عجب موجود مزخرفی‌ست! می‌دانستم که موهایم کم‌پشت شده اما هی به خودم دلداری می‌دادم. روزی که مادرم به همسرش گفت «عالیس خیلی پرپشت بود موهاش» فهمیدم که حقیقت دارد! امروز خودم را توی آینه نگاه کردم و گفتم «دختر! جدی موهات نصف شده! قبلا که بلندی موهات اینقدر بود، حس دیگه‌ای داشت روی سر و صورتم!! تمام این مدت خیال می‌کردم که چون دیگه سشوار نمی‌کشم و موهام کوتاهه، پس کم‌پشت به نظر میاد!»

با هر دردسری که بود امروز به کلاس سلفژ رفتم و مربی‌ام از من راضی بود. حلقه‌ی نقره‌ایِ توی دست چپش او را جذاب‌تر کرده.

امروز بعد از مدت‌ها کمی خرید کردم. از لباس زیر زنانه فقط شرت می‌خرم. اهل پوشیدن سوتین نیستم. یک کیف‌دستی شبیه همان‌هایی که مادربزرگم داشت را دیدم. دلم گرفت. آلزایمر گرفته و کمی دچار زوال عقل شده. این روزها که تنها زندگی می‌کنم و بیشتر با خودم حرف می‌زنم، تکیه کلام‌های مادر و مادربزرگم را بیشتر استفاده می‌کنم. بعد از چند سال تصمیم گرفتم که بیشتر از قبل به موها و پوستم رسیدگی کنم. ماسک و نرم‌کننده‌ی مو خریدم. بعد از دو سال استفاده‌ی مداوم از صابون طبیعی، برای خودم شامپوی بدن خریدم. مارک خارجی و پایه ارگانیک را گذاشتم کنار. با این وضعیت اقتصادی و گرانی باید به هرچه که هست قانع بود. حس خوبی دارم. فردا حتما از آن‌ها استفاده خواهم کرد.

 

 

پ.ن1: نگارش پست‌های اخیرم نشان از این دارد که آشفته و خسته‌ام. بعضی‌ جملات را بعد از چند ساعت که می‌خوانم، تازه به عمق فاجعه پی می‌برم.

پ.ن2: نیم‌بوت جدیدم درست مثل همان‌هایی‌ست که هری استایلز می‌پوشد. دوست دارم تمام خیابان آینه‌کاری باشد تا بتوانم پاهایم را تماشا کنم. انگار پاهای آقای استایلز را دارم!

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

روز سوم

برای دوستانم پیامک می‌فرستم. واقعا عجیب است. این شرایط عجیب و باور نکردنی‌ست! گمانم زده به سرم! گاهی بلند بلند به این اوضاع می‌خندم! به لطف بعضی‌ها در زمان سفر می‌کنیم و برگشته‌ایم به سال 2008! برای هم SMS می‌فرستیم! اوریل لوین تور جهانی 2008 The Best Damn Tour را برگزار کرده. و به قول ثمین «از بدبختی کنسرتشم نمی‌تونیم بریم آخه!»

 

 

پ.ن1: موهایم با قدرت می‌ریزند. از این قرص ال‌دی فعلا حساس شدن پستانش به من رسیده! معلوم نیست چه زمانی به کمک موهایم خواهد آمد!

پ.ن2: شروع کرده‌ام به خواندن کتاب 1100Words You Need To Know . زمانی که دانشجو بودم خریدم و سال‌ها تر و تازه گوشه‌ی کتابخانه‌ام ماند. نمی‌خواهم از روی دلخوشی بگویم که قطع شدن اینترنت باعث این‌ها شده! چون همانقدر غیرمنطقی‌ست که بگویم «برق قطع شده و من رو آوردم به کتاب خوندن!» بعضی از دوستانم همین را هم نتوانسته‌اند انجام بدهند و خب حق هم دارند. ما در این کشور تفریحی نداریم که برایمان دوپامین ترشح کند و تنها منبع دوپامینِ ما طفلی‌ها همان اینترنت‌گردی بود. یک ضرب‌المثل من‌باب بی‌تفاوت بودن ماست که می‌گوید «ایرانی جماعت رو اگه توی آب بندازی، آبشش درمیاره!» فعلا مجبوریم آبشش دربیاوریم دوستان!

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

«باید بندازی بدویی بری تا انتها»

وقتی که بیدار شدم همچون برج زهر مار بودم. روی کاناپه ولو شدم و توی ذهنم با خودم درگیر بودم که باید تکان بخوری و این وضعیت قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کند! باید از نو بلند شوی! تو بدتر از این‌ها را گذرانده‌ای! صبحانه خوردم و نشستم پای دست‌سازه‌هایم. سفارش مشتری‌ام را آماده کردم. برایش یک سورپرایز هم گذاشتم. عاشق این کارم! گاهی با خودم فکر می‌کنم که اگر یک برند صاحب‌نام و پولدار بودم حتما برای همه‌ی مشتری‌هایم یک اشانتیون جهت سورپزایز می‌گذاشتم داخل پاکت. قدم‌زنان به راه افتادم. در کمال ناباوری دیدم که اسنپ فعال است. رفتم اداره‌ی پست و متوجه شدم که قیمت پست پیشتاز افزایش پیدا کرده. پاکت B5 نداشت و A4ـی که بزرگتر از A4 است داد به من. یک پاکت حباب‌دار، 3 هزار تومان! با خودم گفتم «جدی باید برم بازار که پاکت و حباب بخرم.» از ساختمان آمدم بیرون. هنسفری گذاشتم توی گوشم و آهنگ پخش کردم. انگار که هیچ اتفاقی در این مملکت نیفتاده باشد! پاهایم از این همه خانه‌نشینی گرفته بود و از قدم زدن لذت می‌بردم. اما همچنان مثل برج زهر مار بودم. اخم داشتم و طلبکار بودم. از چه؟ از دنیا! به اطرافم نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد که توی ایران زندگی می‌کنم!

لباس‌های ورزشی رنگی‌ام را پوشیدم و رفتم سمت پارک. تاریک بود. بعضی از چراغ‌ها روشن نبودند. در بعضی از مناطق پارک می‌شد به راحتی به آدم‌ها تجاوز کرد. می‌دویدم و به این فکر می‌کردم که این پارک چقدر بزرگ است و تا همین چند ماه پیش علیرضا در همین پارک می‌دویده. من که آمدم نزدیکش، خانه‌یشان را عوض کردند و دوباره دور شدیم. دویدم و کثافتِ این مدت را ریختم بیرون. دویدم و به رفتن فکر می‌کردم. باید بیشتر بدوم.

 

 

پ.ن1: امروز خیلی از قاب‌ها را ثبت نکردم. شاید بهتر است که از هر چیزی عکس نگیرم و آپلودش نکنم. کار جذابی‌ست ولی نیاز دارم که روی زندگی‌ام تمرکز کنم. از همین رو، دیروز صبح، نودیفیکیشن همه‌ی اپلیکیشن‌هایم را غیر فعال کردم. ساعت 3 بعد از ظهر بود که خوابم برد. 5:30 بیدار شدم و متوجه شدم که اینترنت کل کشور تقریبا قطع شده است! حالا به جای ولگردی در اکسپلور اینستا، به کتاب خواندن فکر می‌کتم و طراحی می‌کنم.

پ.ن2: می‌بینم که بعضی‌ها حوصله‌یشان سر رفته و دوباره برگشته‌اند به وبلاگ!

پ.ن3: آهنگی که برای خودم پخش کرده بودم

 


دریافت

پ.ن4: بسته‌هایی که برای مشتری‌هایم آماده می‌کنم.

قلبی که می‌بینید نمونه‌ایست از سورپرایزهایم. هم بوکمارک است، هم هدیه، هم «یکی بهت اهمیت میده!»

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

پاینده مانی و جاودان

استقلال، آزادی، نقش جان ماست.

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان