(خیالپردازِ نادانِ سابق)

(خیالپردازِ نادانِ سابق)

حامی حقوق شِیو نکنندگان.

معمولا تعداد پست‌هایم در روز بیشنر از یکی‌ست. لطفا از سایر پست‌هایم هم دیدن فرمایید. در عیر این صورت قلبم می‌شکند.

بایگانی
آخرین نظرات

در ستایش خیار

شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۰۲ ب.ظ

نمی‌دانم چه اندازه با فرهنگ غذا خوردن گیلانی‌ها آشنایی دارید اما در خانواده‌ی من که اصالتا اهل شرق گیلان هستند رسم است که میوه بیاوریم روی سفره‌ی‌غذا. ما با خوردن خیار، هندوانه، خربزه، طالبی، و انگور به عنوان ساید/Side هیچ مشکلی نداریم. برای ما خوردن کوکوی سیب‌زمینی همراه هندوانه یک امر عادی محسوب می‌شود. در این بین، خیار محبوب‌ترین است. همانطور که می‌بینید حتی در لیستم آن را در رتبه‌ی اول جای دادم. دایی حسین که دایی کوچکم است یک دعای فانتزی برای پایان غذا دارد: «خدایا هیچ سفره‌ای رو بی‌خیار نکن!» البته نه اینکه خیال کنید او شخصی مذهبی‌ست. دایی من اعتقادات خاص خودش را دارد؛ مثلا مسح پا را روی جورابش می‌کشد، روی موتور نماز می‌خواند، یک گردن‌آویز منچستر یونایتد دارد که داخلش آیت‌الکرسی گذاشته و از این قبیل کارها. خلاصه؛ موضوع بحث من خیار بود. امروز هوس خیار کرده بودم اما دیدم که از این دلبر توی یخچالم ندارم. غمگین شدم و یک لیوان آب نوشیدم. اما آب کجا و خیار کجا.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه، 2 بهمن 1398، ساعت 18:34

عدم تمرکز و مشکلاتش

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۳۱ ب.ظ

بعضی روزها نمی‌توانم تمرکز کنم. نمی‌توانم گوشی را کنار بگذارم. نمی‌توانم سر وقت به کلاسم برسم. حتی برای دیر رسیدن دلهره نمی‌گیرم. نمی‌دانم عقل و حواسم به کجا پر می‌کشند اما خوب می‌دانم که سر جایشان نیستند. امروز سر کلاس انگار تازه روشنم کرده بودند و هنوز ویندوزم بالا نیامده بود. گاهی من، من نیستم و نمی‌دانم که کیستم. من عادی نبودم و از پس تمریناتم برنمی‌آمدم. از علایم اضطراب فقط بالا رفتن دمای بدن و عرق کردن را داشتم. ناراحت شده بودم و مربی‌ام آنقدر خوب است که اجازه نمی‌دهد تمرینت را وسط قطعه رها کنی. می‌خواهد که همانجا یاد بگیری و می‌داند که سرخوردگی یعنی چه. هر جلسه با خودم می‌گویم «از این بعد بیشتر تمرین می‌کنم» و فقط گاهی اوقات است که بیشتر تمرین می‌کنم. واقعا نیاز دارم کسی بزند روی شانه‌ام، گوشی را از دستم بگیرد و بگوید «بیا تمرین کنیم.»

 

 

نوشته شده در ساعت 20:30 تاریخ 30 دی، وقتی که در راه رفتن از کلاس سلفژ به خانه‌ی پدرم بودم.

فرزند دختر بودن در ایران

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۸، ۰۲:۵۵ ق.ظ

آدم از یک جایی به بعد خیلی چیزها را می‌فهمد. نه اینکه یک‌جا بفهمد. البته ممکن هم هست در یک دوران، چیزهایی را پشت هم بفهمد. مثل زمانی که فهمیدیم سکس چیست و مادر پدر و سایر فامیل و معلم و مادربزرگ با پدربزرگ و حتی روحانی محل و زنش از آن کارها با هم می‌کنند! چیزی که مد نظر من است بلوغ فکری‌ست. آدم می‌تواند در لحظه رشد کند. می‌تواند لحظه به لحظه رشد کند و به جایی برسد که ببیند والدینش چقدر معمولی و از جنس سایر مردم هستند! یک روزی باید بُتی که از آن‌ها ساخته‌ایم را بشکنیم. روزی والدین، قهرمان زندگی ما بودند و همچون اسطوره برای ما محبوب. کارهایی را انجام می‌دادند که ما توان انجام دادنش را نداشتیم. چیزهایی را می‌دانستند که ما نمی‌دانستیم. ولی ما باید بزرگ شویم و راه خودمان را پیدا کنیم. روزی که مادرم در فست‌فودی متروی تهران نشسته بود و ساندویچش را گاز می‌زد، دیدم که چقدر به مادربزرگم شباهت دارد؛ تپل است، وقتی که می‌نشیند پشتش خمیده می‌شود و چربی پهلوهایش را از زیر چادرش می‌شود دید. آسیب‌پذیر است. مثل سایر آدم‌ها ترس‌هایی دارد. اعتماد به نفسش بر خلاف آنچه که نشان می‌دهد پایین است. خیلی چیزها را بلد نیست و خجالت می‌کشد که بپرسد. مادرم آن غول بی‌شاخ و دمی نبوده که من توی ذهنم ترسیم کرده بودم. او هم مشکلاتی داشته که باعث شده رفتارهایی را از خودش بروز بدهد و کارهایی را انجام دهد که نباید. اگرچه که به من و سایرین آسیب رساند؛ همچون من، همچون شما و همچون هر آدم دیگری. مادرم معمولی‌ست. هنوز نسبت به خودش آگاهی ندارد و این غم‌انگیز است. چرا؟ چون به آدمی که خودآگاهی ندارد نمی‌شود کمک کرد. حالا اصلا من چرا قصد کمک کردن به مادرم را دارم؟! نگویید خب هرچه باشد مادرت است! خیر! زندگی شخصی خودش است و تا زمانی که از من درخواست نکرده حق ندارم که دخالت کنم. و چه سخت است عملی کردن این حرف‌ها برای ما ایرانیانِ غم‌دوست.

قرار بود همین‌ها را بنویسم و پست کنم اما امشب اتفاقاتی افتاد که باعث شد بغض کنم:

گفته بودم که من سر یک بگو مگو با پدرم وسایلم را جمع کردم و آمدم خانه‌ی مادرم در رشت که خودش ساکن تهران است و حالا تنها زندگی می‌کنم. در واقع این اتفاق خیلی با صلح و شیرینی پیش نرفت. هرچند که برای پدرم نامه نوشتم که یک‌وقت ناراحت نباشد اما خب، خودتان تصور کنید! دخترتان با یک نامه خانه را ترک می‌کند. می‌دانم که به او سخت گذشته. اما گمان می‌کردم که اوضاع بهتر شده باشد. همسرش امشب برایم تعریف کرد که پدرم فقط تا یک ماه پس از این که از خانه رفتم با او صحبت می‌کرده. با خودم فکر می‌کردم که شاید رفتن من و کم‌حرف شدنش روی هم تاثیر گذاشته باشند. ما آدم‌ها در اتفاقات زندگی همدیگر نقش داریم. به این می‌گویند اثر پروانه‌ای. یعنی اگر همسرش مریض شده، اگر برادرم با من کم حرف می‌زند، اگر پدرم بداخلاق شده و اگر من از بحث و دعوا بیزارم، خودِ ما 4 نفر و خیلی آدم‌های دیگر دخیل هستند که باعث شده‌اند به این نقطه برسیم. دوست دارم کمکی کنم به این شرایط. اما احتمالا این هم به من ربطی نداشته باشد. البته من هنوز زندگی خودم را هم جمع نکرده‌ام چه برسد به اینکه بخواهم به فکر بهتر کردن زندگی پدرم باشم. شرایط زندگی آن‌ها غمگینم می‌کند. اصلا ما ایرانی‌ها کشته مرده‌ی این هستیم که دلیلی پیدا کنیم برای سوگواری! می‌بینید زمان و فاصله با آدم چه کار می‌کند؟ من همان دختری هستم که از دست خانواده خسته شده بود و تحمل ریختشان هم برایش سخت بود! می‌توانم بیشتر به آن‌ها سر بزنم. می‌توانم بیشتر از طریق تلفن جویای حالشان شوم. می‌توانم با پدرم و همسرش بروم پیاده‌روی. می‌توانم با پدرم بروم کافه. می‌توانم دعوتشان کنم به خانه‌ام. گمانم پدرم انتظار داشته باشد که دعوتشان کنم. می‌توانم این کارها را انجام بدهم اما خیلی مشتاق نیستم! چون خوش نمی‌گذرد! چون زهرمار می‌شود! چون آدم‌های خانواده‌ی من هیچ‌وقت نتوانسته‌اند دور هم خوش باشند بی آنکه با هم دعوا کنند. گذشته از این‌ها؛ تصور کنید که باید با دو آدم مذهبی وقت بگذرانم. البته شاید برای تمرین سازگاری با آدم‌ها شروع بدی نباشد.

 

 

پ.ن: قبل از شروع به نوشتن این پست، بغض داشتم و با خودم گفتم «آره، که می‌خواستی دیگه کمتر بیای وبلاگ! آخه این دردا رو کجا میشه گفت غیر از وبلاگ؟!»

برای یک بار که کافی بود

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۲۰ ق.ظ

کارشناس از شرکت اینترنتی آمد تا خطوط تلفن را بررسی کند. کمی صحبت‌های متفرقه هم داشتیم اما اگر آقای منوالفکر به جای من بود، حتما کار را به تخت می‌کشاند. من چی؟ من هیچی. من فقط درگیر و متمرکز بر هر آنچه که اعتماد به نفس و عزت نفسم را نابود می‌کند.

 

پشت سری [کلیک]

20 سال پیشرفت

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۱۲ ق.ظ

من از آن دخترک 7 ساله‌ای که خجالت می‌کشید و می‌ترسید که زنگ خانه‌یشان که با زنگ خانه‌ی صاحبخانه یکی بود را بزنم تبدیل شده‌ام به زن جوانی که آدم‌ها را فارغ از جنسیت‌شان دعوت می‌کند تا با هم ملاقات داشته باشند.

 

همان که عقب ایستاده [کلیک]